آدمهای دورمون خیلی مهمتر از اونین که معمولاً حواسمون بهشون باشه.
نه به شکل کلیشهایِ «رفیق خوب نعمته»،
بلکه به شکلِ نجاتدهنده.
فکر کن یکی رو نداشته باشی
که باهاش بحث فلسفی بکنی، باهاش بری باشگاه، کنارش گیتار بزنی، باهاش لباس بخری، دو ساعت و نیم تلفنی حرف بزنی، تا شیش صبح بیدار بمونی، دور آتیش بشینی، یا بیرون برید و از اتفاقای یک ماه گذشتهتون بگید و وسطش بخندید.
یکی که فقط باشه. نه برای حل کردن همهچیز،
نه برای نصیحت، فقط برای اینکه وقتی کنارش هستی، فهمیده شی.
خیلی از افسردگیهایی که ازشون جون سالم به در بردیم،
نه با تراپی شروع شدن، نه با موفقیت، نه حتی با قوی شدن.
با آدمها شروع شدن. با یه خندهی ساده، یه «پاشو بیا بیرون»، یه «من هستم».
و شاید عجیب نباشه وقتی نورا توی کتابخونه نیمهشب میگه: «شاید هدف زندگی اصلاً رسیدن نباشه…
شاید فقط تجربه کردنه،
و خوشحال بودن کنار آدمهایی که دوستشون داریم.»
شاید واقعاً قرار نیست همهچیز به جایی ختم بشه.
شاید خودِ مسیر، با آدمهای درست، همون «جاست».
دایرهی آدمهای دورت رو کوچیک کن.
نه از سر سردی، از سر احترام به خودت.
به اونایی که واقعیان فضا بده.
به اونایی که حالت رو بهتر میکنن، نه پیچیدهتر.
بعد یه روز میبینی
زندگیت عوض نشده…
سبکِ نفس کشیدنت عوض شده.
December 27, 2025 514 6