قدیمترها دوست داشتن آدمها را زودتر باور میکردیم، حالا اما میرویم تویِ خودمان میگردیم، وارَسی میکنیم و از خودمان که بیرون میآییم در طرف مقابلمان فقدان چیزی را احساس میکنیم
که نامَش "دوست داشتنِ صادقانه است" ...
حالا هرکی بهمان میگوید دوستمان دارد، از خودمان میپرسیم چرا؟ چرا باید مرا دوست داشته باشد؟ و آنقدر دنبال دلیل میگردیم که بَدمان بیاید از دوست داشتنی که نثارمان شده است.
حالا فکر میکنیم همه چیز فرق کرده است، آدمها زودتر جا میزنند، زودتر کنار میکشند، ماندهایم یکجایی بینِ باور کردن و باور نکردن، که اگر باور کنیم به خودمان لعنت میفرستیم که چرا زود باور بوده ایم و اگر باور نکنیم و بگذاریم برود، واقعا میرود و مشغول دوست داشتنِ یک نفر دیگر میشود و باز هم به خودمان لعنت میفرستیم که چرا بی غل و غش عشقی که میتوانستیم داشته باشیم را نپذیرفتیم و دردِ طرد شدن میافتد به جانمان که چرا زود پا پس کشید و اینطور فکرها...
حالا افتاده ایم در گوشهای از زمانه، بینِ مدرنیته و سنتی، که هم دلمان برای عشق دوران مادربزرگها لَک میزند و هم طاقتِ فراق و رنجِ عشق و اینها را نداریم و دنیای مدرن یقهمان را گرفته و با خود به آینده میبرد به جایی که آدمها همدیگر را آسان دوست دارند و آسان هم از یاد میبرند!
همهمان افتاده ایم رویِ دورِ ترس، ترس از کلمات دستمالی شده، دوست داشتنهای بادلیلِ پرمنفعت، از دست دادنها و تغییر رفتارهای ناگهانی، پایانهایی که خیلی زود از راه میرسند و همه اینها از ما چیزی ساخته که دیگر نمیگذارد آن آدمهای زود باورِ ساده باشیم که تا یک نفر میگوید دوستمان دارد دلمان هُری بریزد و از خود بی خودمان کند...
حالا گوش همهمان از حرفهای عاشقانه و دوستت دارم پر است اما لذتِ دوست داشته شدن دیگر مثلِ گذشته خیالمان را راحت نمیکند.
#نازنین_عابدین_پور
https://t.me/mohsen_oruji1








