سایهای در تاریکیِ شب قدم میزد؛ بیآنکه مقصدی داشته باشد، از کنار خانهها یکی پس از دیگری عبور میکرد. هر خانه، داستانی را بیصدا در کولهبارش میگذاشت؛ هر داستان، بذری بود که در ذهنش ریشه میدواند. هیچ خانهای شبیه خانهی دیگر نبود؛ گویی پشت هر پنجره، جهانی زندگی میکرد که قوانین خودش را داشت. آنقدر راه رفت و جهانها را تماشا کرد، تا روزی ایستاد. نه چون همهی داستانها را شنیده بود، بلکه چون فهمید هیچ انسانی، تمامِ حقیقت را در اختیار ندارد. هر خانه تنها بخشی از آن را زندگی میکند. و شاید راز زندگی، نه در رسیدن به آخرین پاسخ، بلکه در ادامه دادنِ راه، میان جهانهایی باشد که هرگز شبیه یکدیگر نیستند.
9
1August 6, 2026 216 1