چشمها پنجرهی جهان نیستند؛ تنها حسگرهاییاند که بخش ناچیزی از نور را دریافت میکنند. گوشها نیز فقط محدودهی کوچکی از ارتعاشات را میشنوند. آنچه «جهان» مینامیم، محصول مستقیم حواس ما نیست؛ تفسیری است که مغز از سیلی از دادههای ناقص میسازد. علوم اعصاب میگوید مغز جاهای خالی را پر میکند، رنگها را میآفریند، عمق را حدس میزند، حرکت را پیشبینی میکند و حتی آنچه وجود ندارد را گاه به تصویر میکشد تا روایتی منسجم از جهان بسازد. ما نه خودِ واقعیت، بلکه مدل مغز از واقعیت را تجربه میکنیم. میچیو کاکو بارها یادآوری کرده است که انسان تنها بخش بسیار کوچکی از طیف الکترومغناطیسی را میبیند. اگر حواس ما به گونهای دیگر تکامل یافته بودند، جهانی کاملاً متفاوت را واقعی میپنداشتیم. پس آنچه «واقعیت» مینامیم، بیش از آنکه وصف جهان باشد، وصف محدودیتهای ادراک ماست. کریشنامورتی نیز از زاویهای دیگر به همین راز اشاره میکند: تا زمانی که ذهن با خاطره، نام، قضاوت و تصویر به جهان مینگرد، هرگز با خودِ آنچه هست روبهرو نمیشود. مشاهدهگر، با انبوه گذشتهی خود، میان انسان و حقیقت فاصله میاندازد. شاید حقیقت، پشت آن چیزی نباشد که میبینیم؛ بلکه پشت کسی باشد که میبیند. @Moghan_Library
7