🌱
کیخسرو مبارک
کیخسرو، چون از تخت و تاج و لشگر دل برید، با پهلوانان، آنان که سالها در رکابش تیغ برکشیده بودند، راه کوهستان در پیش گرفت.
آسمان، آن روز، چهره در هم کشیده بود؛ گویی زمین و زمان میدانست که این وداعی دیگر است. شاه با پهلوانانش به بلندای کوهی رهسپار شد؛ کوهی که سر بر ابرها میسایید و دامنش در مه گم بود.
برف، آهستهآهسته، چون سپیدی حریر بر زمین مینشست. تنها صدای گامها بود و آوای باد.
پس در دل آن بوران سهمگین، کیخسرو روی به یاران کرد و گفت «ای پهلوانان من، که مردی و مردانگی را با هم آزمودیم، اکنون هنگام آن رسیده است که از این جهان دل برگیریم. این برف، جامۀ پاکی است که آسمان بر ما میپوشاند».
پس هر یک از آن یلان، بیهراس از سرما و توفان، در کنار شاه زانو زدند و چشم بر سپیدی بیکران دوختند. پیکرها کمکم در سپیدی محو شد؛ نخست پاها، سپس قامتها، و آنگاه تنها سایههایی ماند در دل بوران و برف.
چون توفان فروخوابید، دیگر نشانی از ایشان نبود. تنها کوه بود و برف و سکوتی که بر بلندای جهان سنگینی میکرد. چنین بود که کیخسرو و یارانش، در برف و کولاک محو شدند؛ چنان که گویی هرگز نبودهاند.
@midhisor
6
4August 29, 2026 105 6

