#قصیده در مدح مولای متقیان علی علیه السلام
حسن آن دلربای خرگاهی
کرده تسخیر ماه تا ماهی
عارضش محضر نکویی را
داده زیبا خط یداللّهی
خال سبزش به چاهسار ذقن
کرده جا چون کبوتر چاهی
ساغرآسا کشیده خطّ لبش
ماه نو را به دام چون ماهی
دلربا نرگس جنونافزاش
کرده جا در تن خرد گاهی
غمزه غافل شکار در نگهش
چون به گردون قضای ناگاهی
جور ظاهر به مصلحتسوزی
لطف پنهان به معذرتخواهی
نگهش راه آشتی سپرَد
گر نماید کرشمه همراهی
دایمیجور خویش را شوید
از ورق آب لطف گهگاهی
پیش چشمان شیرِ هیبت او
فتنه قایل به عجز روباهی
همه صرف نوازش احباب
نرگسش را نگاه اکراهی
دل و چشمم ز روی او خَجلند
این زهی اشکی، آن زهی آهی!
کرده از باد دامنش در رقص
دود مجمر سماع خرگاهی
دامن افشاند بر تصرف دست
زلف آن ماه چون دم ماهی
روی او برگ لاله را گوید
کز چه رنج است گونهات کاهی؟
داد از آن زلف عنبرین که زند
بر شب قدر طعن کوتاهی
با چنین زلف میتواند بود
خاکروب در شهنشاهی
شاه خیبرگشا که پنجهی اوست
مظهر قدرت یداللّهی
آنکه ارشاد او بَرَد به کنار
عقل را از محیط گمراهی
بختها را بَدَل کند عونش
ضعف پیری به زور برنایی
جرمپوش است هر قدر کوشی
کامبخش است هر قدر خواهی
دامن همّتش نیالودهست
به تمنای مالی و جاهی
سائلان درش فرو نآرند
سر همت به افسر شاهی
ساکنان دیار حزنش را
گریه طوعی و خنده اکراهی
بحر لبیک را به جوش آرد
لبش از یاربِ سحرگاهی
عنکبوت دیار همت او
ندهد تن به ننگ جولاهی
گل روی ریاضتش را رنگ
از برون لعل و ز درون کاهی
بر حریر تنش نشان حصیر
رشکفرمای نقش دیباهی
صف اعداش بینصیب از اصل
چون مقالاتِ کذبِ افواهی
همتش چون درم نثار کند
مه شود پُرپشیزه چون ماهی
بی پیام نسیم روضهی او
که بود مایهی دلآگاهی
از دیار سحر به کشور صبح
نشود قاصد صبا راهی
از اثر اوفتاده بود مرا
گریه و نالهی سحرگاهی
مرقدش تا نکرد جلوه، نکرد
اشک من اشکی، آه من آهی
ای خدیوی که ترک صبح تو راست
یکی از بندگان درگاهی
اسداللّهی و صلابت تو
کرد رنگ ستیزه را کاهی
شیر گردون چو صولتت بیند
شرمش آید ز لاف روباهی
دل برون ننهد از طریق تو گام
که نیابد ز خضر گمراهی
تو مُصیبی در اجتهاد امور
دیگران جمله مُخطی و ساهی
هر چه جز وصف تو همه هذیان
هر چه جز مدح تو همه واهی
نیشتر گردد و به دل شکند
حاسدت را خیال بدخواهی
صرفهی جان به وادی شوقت
رسم نادانی است و بیراهی
به هوس در ره غلامی تو
سر نبازد کسی، زهی داهی!
یا وصیَّ النبی، به درگه خویش
برسان گرد این رخ کاهی
خضر شوق تواَم دلیل بس است
گو مزن بخت فال همراهی
«طالب» از راه اختصار درآی
که بود زیب قصّه کوتاهی
تا زبان یابد از غذای سخن
لذت شامی و سحرگاهی
همه از شکر و از ثنای تو باد
نطق را قوت سالی و ماهی
Marsiat
ملکالشعرا سید محمد #طالب_آملی