#مسمط (نیم دوم)
چو ظهورِ عقل و فؤاد ما ز فروغِ آیت او بوَد
برکات و خیر وجود ما همه از عنایت او بود
صلوات ما به روان او ثمر هدایت او بود
نه همین شفیع گناه ما شرف حمایت او بود
که وجود ماست تفضّلی ز تفضّلات محمّدی
هله آن خدیو که از خدا به "لَعَمرُک" است خطاب او
نرسد مشاعر خلق را که کنند وصف جناب او
که رسد به عالم وصف او؟ که جلال اوست حجاب او
تو بجوی شرح کمال او ز کلام او به کتاب او
که مفصّل آمده مجملی ز مکاشَفات محمّدی
چو لَدَیالجمالِ ظهور حق ظلماتِ خلقْ بوَد عدم
خبری نبوده حدوث را ز قَدَم به بارگه قِدَم
به خدا قسم! که خدا قسم نخورَد مگر به خدا قسم
رقم خدای چُه "وَالسَّما"، قسمِ خدای چُه "وَالقلم"
قسم تجلّیِ خود بوَد به صفات و ذات محمّدی
متجلّی آمده چون خدا به صفات احمد و اسم او
ز تجلّیات ظهور حق احدی نبوده به قِسم او
که رسد به گنج هویّتش؟ که وجود اوست طلسم او
چو بُوَد حقیقت انبیا همه از فواضل جسم او
حکما چگونه بَرند ره به مجرّدات محمّدی؟!
یم حکمتیست کتاب او، چه بَواطنش، چه ظواهرش
تو نکرده غوص به قعرِ یم، چه بری ز درّ و جواهرش؟
دُرِ این محیط کسی بَرَد که غریق اوست مشاعرش
تو بجو لآلی معرفت ز بطون سرّ و ضمائرش
که بُوَد کنوزِ رموز حق همه در نکات محمّدی
تو اگر ز امّت احمدی، ملکات صدق و صفا بجو
درکات خشم و غضب بِنِه، درجات سِلم و رضا بجو
گرت آرزوی بقا بود، ز طریق فقر و فَنا بجو
ره رستِگاری و عافیت به سراجِ علم و تُقیٰ بجو
که به نور علمْ بهپا بود عَلَمِ نجات محمّدی
به جهان کُمِيتِ خود از جهان، که جهان کُمیتهی غم بوَد
طربش تَعَب، نِعَمش نِقَم، زر و درهمش همه همّ بود
ز حدود شرع برون مرو اگرت بهشتِ اِرم بود
قدم ثبات بجو که دین همه در ثبات قَدَم بود
ز نزولِ آیهی "فَاسْتَقِمْ" بنِگر ثبات محمّدی
بگشای بینش معرفت، نه مکان ببین و نه لامکان
همهجا ظهور خدا نگر، نه زمان بجوی و نه لازمان
که نبود و نیست بهجز یکی همه در ظواهر و در نهان
به خود آی و با دل خود بگو که 'ز کیست بینش و عقل و جان؟'
به خدا ز چشم خدا نگر به توجّهات محمدی
ز حجاب ظلمت حس در آ، لَمَعات وجه خدا نگر
بگشای دیده چو مشتری، مه آفتابِ لقا نگر
چو فنا فناست، مجو فنا، تو بقا بجوی و بقا نگر
ملکوت غیب و شهاده را همه در ظهور و خفا نگر
که مشعشع آمده هر یکی ز تشعشعات محمّدی
چو سرشت آدم پاکدم ز خداست قابل تربیت
که رسد ز مایهی بندگی به علوِّ پایهی سلطنت
همهکس نیافت به سعی خود ره این شرافت و منزلت
چه سعادت این کف خاک را که رسد به جنّت معرفت؟!
درِ این بهشت گشوده شد ز مجاهَدات محمدی
که ز دست نفس گمان بَرَد که به دست خویش امان بَرَد؟
به یقین امان نَبَرد کسی، مگر این امان به گمان بَرَد
دهد آنکه دست به دست او، تو گمان مدار که جان بَرَد
که ز دست نفس به دست خود، گهِ پنجه، پنجه توان بَرَد؟!
شکنند ساعد او، مگر به مساعَدات محمّدی
ز ازل به آب محبّتش چو مُخمَّر آمده ذات ما
تو بگو «فؤاد!» مدیح او، که دهد جلای صفات ما
چه غم از هلاک بدن تو را؟ که به روح هست نجات ما
چو در این قوالب عنصری به حیات اوست حیات ما
نبوَد چگونه ممات ما تبع مماتِ محمّدی؟
Marsiat
فتح الله قدسی
#فؤاد_کرمانی
