#قصیده
همایونمظهری باشد خدا را در خراسانش
که اطلاق وجوب است آشِکار از قید امکانش
"عَلَی العَرشِ اسْتَوَی الرَّحمٰن" اگر خواهی، بیا بنگر
به طوس اینک که عرش است و ولیّالله، رحمانش
نخوانم ساحتش را عرش اعظم تا به وحی دل
"تَعالیٰ شأنُهُ" فرمود ربّالعرش در شأنش
بوَد در نعت او قرآن و در این دعویَم صادق
از آن کاین دعویام را جمله قرآن است برهانش
از او هر سورهی نعمت به جز او نیست تعبیرش
در او هر آیهی رحمت به جز او نیست عنوانش
دو فرّاشند در ایوان رفعت ماه و خورشیدش
دو هندویند در هنگام خدمت تیر و کیوانش
رهایی بخشد اندر حشر زوار حریمش را
صراطُاللهِ اعظم از صراط و سوز نیرانش
اَفاضَ اللهُ اِنعامَه! که در دنیاست چون عقبیٰ
جمیعِ ماسِویَاللَّه میهمان بر خوان احسانش
اَدامَ اللهُ اَلطافَه! که در فردوس چون دنیا
تمام اولیا بر خوان احسانند مهمانش
ثریا را چسان چون رفعت خرگاه اجلالش؟
ملایک را کجا، کی، رتبهی خدام ایوانش؟
وَلایش گشت اسباب نجات آدم خاکی
"عَصیٰ آدَم فَتاب" اینک ببین شاهد به فرقانش
شعیب و اَشعیا و شیث و صالح، ارمیا، یحیی
ذبیحالله و خضر، الیاس و هود و پورِ صَفوانش
خلاصی ز آتش دوزخ دهد او دوستداران را
نه تنها بر خلیلالله شد آتش گلستانش
فدا گشتی به راهش خواست، واین فیضش نشد حاصل
چو اسماعیل را آمد فدا در روز قربانش
حیات جاودان بخشد زلال لطف او ما را
اَدامَ الله! باد ارزانی خضر آب حیوانش
وَلای او به یوسف داد اندر مصرِ جان شاهی
وگرنه تا قیامت بود جا در چاه کنعانش
به ذکر او خلاصی یافت یونس از دل ماهی
وگرنه تا به محشر بطن ماهی بود زندانش
توسل جست چون بر حضرتش عیسی بن مریم را
به سوی چرخ چهارم برد از دار یهودانش
کُلَه در پا به نزد پیشگه فرزند داودش
عصا بر کف به پای کفشکَن موسی بن عمرانش
یکی شطر است در نعتش به موسی بین و توراتش
یکی سطر است در مدحش به احمد بین و فرقانش
چه جویم اندر این صحرا؟ که ظاهر نیست انجامش
چه پویم اندرین بیدا؟ که پیدا نیست پایانش
به هرکس هرچه واصل فیض گردد، اوست بنیادش
به هرکس هرچه عاید خیر گردد، اوست بنیانش
کلامی کاولیا گفتند، شطری بود در مدحش
حدیثی کانبیا خواندند، سطری بود در شأنش
گر انسان است مقصود حق از ایجاد این عالم
ببین در مرتبه انسانِ عین و عینِ انسانش
فغانا! کاین جهان از جور بنمودند بنیادش
دریغا! کآسمان از ظلم بنهادند عنوانش
اگر موسیوشی آید، دهد در دست فرعونش
دگر اهریمنی جوید، دهد ملک سلیمانش!
جفاجویی، ستمخویی، بر اخیارش، بر ابرارش
چه میخواهی، چه میجویی، ز هنجارش، ز سامانش؟
ز زهرِ زادهی هارون، دریغا، پور موسی را
شرار افتاد در قلب و ز جا شد کنده بنیانش
به غربت شد شهید از زهر مأمون، آه و واویلا!
نه خواهر، نه برادر، نه پسر در بر، نه اخوانش
رضا حکم قضا را شد رضا، با آنکه در امضا
قضا را چون قدر میبود سر بر خطّ فرمانش
به غربت داد جان، واحسرتا، از زهرِ مأمون شد
جهانِ جان، نه بل جانِ جهان از تن برون جانش
نمود از حیله مأمون پا و سر عریان و شد نالان
که بُد با شیرمردان گریهی حیلت در انبانش
شد اندر طوس غوغایی که در محشر نظیر آن
نخواهد دید کس این ماجرا اندر بیابانش
اگر خواهی به غربت خار بینی شهریاری را
بیا در کربلا، بنگر حسین و جسم عریانش
سری خورشیدآسا بین به روی نیزهی اعدا
تنی چون توتیا بنگر به زیر سمّ اسبانش
ستمگر آسمانا! این چه مهمانیست در دورت؟
لب آب روان، لبتشنه، کی کشته است مهمانش؟
چرا آن آفتاب برج دین را تا سه روز از کین
میان آفتاب افتاد تابان جسم عریانش؟
همانا پیکری کز عرش برتر بود، جا دادی
گهی دوش پیمبر، گاه در خاک بیابانش
تلاوت کرد قرآن مجید و خصمِ بیپروا
ز چوب خیزران افسرد لب، آزرد دندانش
صحیفهیْ دفتر ایجاد را چون خامهی «یحیی»
ببین با چشم دل تا حشر، اوراق پریشانش
Marsiat
میرزا یحیی #مدرس_اصفهانی بیدآبادی
