فکرِ اهمیت ندادن و مقامت کردنِ تهیونگ در مقابل لمسهاش، حالش رو بد میکرد. کمرش رو صاف کرد و با حرص لپهای باسن رو باز کرد.
تهیونگ هنوز بیعکسالعمل و صبور بود.
جونگکوک بین دستهاش فاصلۀ بیشتری انداخت و بیحرکت، منتظر کوچکترین واکنشی موند.
چروک افتادنِ ملایمِ ملحفۀ بالشت بین انگشتهای تهیونگ، چیزی بود که لبخندِ رضایت رو روی لبهای جونگکوک آورد. سرش رو به جلو خم کرد، اما بافاصله از پوست برهنه، نگه داشت. با کنجکاوی و نفسِ حبسشده، به قسمتِ موردعلاقهش نگاه کرد و بیاختیار جلوتر اومد. با خودش گفت، فقط چند لحظه... فقط چند لحظه به امیال درونش اجازه میده کنترل رو بهدست بگیرن و بعد دوباره برمیگرده توی همون راهی که برای رسیدن به هدفش لازمه؛ فقط چند لحظۀ کوتاه... فقط اونقدری که یهکم حرارتِ تبمانند تنش، پایین بیاد؛ فقط اونقدری که یهخورده از این عطش خواستنِ تهیونگ کم بشه.
صورتش با چشمهای بسته، نزدیک به بدن تهیونگ، شروع به حرکت کرد. مثل کسی که فقط میخواد حدس بزنه کجاست یا چقدر فاصله داره، گاهی با ملایمت لب یا بینیش پوستِ پرهنه رو لمس میکرد و دوباره به مسیرش ادامه میداد.
صدای تنفسِ تهیونگ، چشمهای جونگکوک رو باز کرد. نفسش رو داغ، آروم و سنگین، بین باسن تهیونگ بیرون داد.
حسِ اون جریانِ گرمِ روی باسن و پایینتنهش باعث شد بیاختیار منافذ پوستش برجسته شه و بعد احساس لرز کنه. لرزش بدنش همراه شد با نبضزدن ورودیش که کمتر از چند سانت با صورت جونگکوک فاصله داشت؛ محتاج لمس شدن، یا حتی به بازی گرفته شدن. چیزی که جونگکوک دریغ میکرد و توی انتظاری شیرین اما خفهکننده نگهش میداشت.
تمام اون چیزی که جونگکوک به بدنِ نیازمند روبهروش میداد، لمسهای کوتاه، منقطع و آروم بود؛ مثل کسی که بودنش رو یادآوری کنه، و همزمان، دستنیافتنی بودنش رو.
تهیونگ وزش ملایم هوای گرمی که از بینی و دهنِ نیمهباز جونگکوک بیرون میاومد رو روی ناحیۀ پرینۀ خودش حس میکرد و با تمام وجود تلاش میکرد مانع تمایل شدید بدش به عقب رفتن برای لمس شدن بشه.
«فقط چند سانتیمتر... فقط چند میلیمتر...» این تمایل و فکر، مدام توی سرش تکرار میشد و تهیونگ هرلحظه بیشتر سعی میکرد خودش رو ثابت و بیحرکت نگه داره.
مشکل این نبود که میخواست میلِ شدیدش رو پنهان کنه. خیلی وقت بود که با نشون دادن تمایلات و نیازها و خواستههای جسمش به جونگکوک، مشکلِ چندانی نداشت؛ موضوع این بود که جونگکوک ازش خواسته بود بیحرکت بمونه و تهیونگ میخواست بهش نشون بده روی حرفش میمونه، حتی اگه در ظاهر اونقدرها هم چیز مهمی نباشه، حتی اگه فقط چند میلیمتر به جونگکوک نزدیکتر شدن باشه.
هرچند در اون لحظات، جونگکوک هم توی حالوهوای خودش بود و در این منتظر نگه داشتنِ تهیونگ، خیلی قصد و عمدی در کار نبود. جونگکوک، شناور توی دنیای خودش، زمان و مکان رو فراموش کرده بود. سرش رو یهخورده بالا آورد و چشمهاش رو باز کرد.
تهیونگ حتی نمیتونست حدس بزنه همین زمان جونگکوک هم چه مبارزهای با خودش داره تا به قصد تصاحب، به منظرۀ روبهروش حملهور نشه.
هرچقدر زمان برای تهیونگ طولانی میگذشت، جونگکوک اصلاً متوجه گذر ثانیهها نبود. از هرلحظۀ دیدنِ بدنِ تهیونگ، احساس شعف میکرد و خیره به روبهرو نامنظم نفس میکشی انگار که انقباض و انبساطِ اون اندام، بیصدا جونگکوک رو به چالش میکشید. لبهاش بیاراده و بیبرنامۀ قبلی، جلو رفتن و بوسۀ آروم و کوتاهی بهش زد. بوسهای که تهیونگ رو از جا پروند.
تجربۀ تهیونگ توی سکس، بیشتر از حدِ لازم بود. کارهای مختلفی رو هم با جونگکوک تجربه کرده بود و این چیزی جز یه بوسه نبود. یکی از هزاران بوسهای که جونگکوک بارها به قسمتهای مختلفِ بدنش زده بود. چیزی برای شرم و یا یکه خوردن وجود نداشت. از عکسالعملش، خودش هم جا خورده بود، اما واقعیت این بود که اینبار حرکاتِ جونگکوک براش حسِ جدید و متفاوتی داشت که هیجانزده و همزمان مضطربش میکرد.
جونگکوک بارها برای، آماده کردنِ ورودی تهیونگ، بوسههاش رو خیس و طولانی روی همین قسمت از تنش زده بود و تهیونگ بارها قلقلکهای زبونِ مرطوب و خارج از کنترل جونگکوک رو، که لجوجانه سعی داشت وارد بشه، روی لبههای مقعدش حس کرده بود. وقتی زبونِ یه نفر رو توی بدنت حس کردی، دیگه یه بوسۀ خشک و آروم که چیزی نیست؛ اما...