لعنتی! جونگکوک چطوری باید اون چهره رو میدید و اون صدا رو میشنید، و مقاومت میکرد؟!
به آرنجش تکیه داد و گفت: «دستات رو ببندم؟! تو همینحالاشم از من میترسی!»
- لطفاً...
درسته که جونگکوک میخواست ذهنِ تهیونگ رو بههم بریزه، اما بههیچعنوان نمیخواست بهش حس ناامنی بده.
- گفتی از اینکه با من تنهایی، میترسی. من نمیخوام بیشتر بترسونمت. خودت حواست بهشون باشه.
- سخته...
- تو یه رابطه هیچی راحت نیس.
تهیونگ با وجودِ نارضایتی و روحیۀ سرکشش، هنوز حرکتی جز اعتراض و نقزدن نکرده بود. چشمهاش رو چرخوند و گفت «فاک، جونگکوک! الان موقع درسِ فلسفیه؟»
- پرسیدی چی میخوام. چیزی که میخوام اینه. این که روی حرفات بمونی! که یادت نره اگه دستات رو تکون بدی، چی میشه! که اگه میخوای اون اتفاق نیفته، اگه میخوای الان همهچیز بینمون خوب پیش بره، خودت حواست به دستات باشه! بینقزدن! بیتقلب کردن! بیبازی دادن!
شپتَ سرش رو به بالشت فشرد، عصبی و تند نفسش رو بیرون داد و برای اینکه مانع خم یا مشت شدنِ انگشتهاش بشه، به عقب فشارشون داد و کف دستهاش بیشتر جلو اومد.
قرار نبود دستها و انگشتهاش حرکت نکنن؟ همین، یه حرکت بهحساب نمیاومد؟!
اما تهیونگ اصلاً متوجه نشده بود. قصدش مراقبت بود، ولی بههرحال تکونشون داده بود.
خودش واقعاً هنوز هم متوجه نبود؛ اما اون حرکتِ کوچیک، از چشمِ تیزبینِ یه شکارچیِ منتظرِ دیدنِ خطا، دور نمونده بود...