
اما بود!
حسِ متفاوتی داشت و تهیونگ اونقدر جونگکوک رو میشناخت که این رو بفهمه. این بوسه انگار خالی از شهوت بود. انگار که جونگکوک عبادتگاهی رو برای پرستش پیدا کرده بود، اما... اما صاحبش رو کاملاً از یاد برده بود!
تهیونگ میترسید که بدنش پرستیده شده باشه، اما خودش از یاد رفته باشه. همونقدر که این فکر احمقانه بود، ترسناک هم بود.
سریع روی تخت رو به جونگکوک نشست، با چشمهای شکاک و نفسهای نامنظم گفت: «میخوای چیکار کنی؟»
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد و انگار واضحات رو توضیح بده گفت: «میخوام تو رو...»
تهیونگ توی حرفش پرید: «منظورم اینه که داری چیکار میکنی؟»
- به نظر میاد دارم چیکار میکنم؟
خوب میفهمید تهیونگ چی میگه، و تهیونگ هم خوب میفهمید که جونگکوک چطوری داره از دست انداختنش لذت میبره، حتی اگه برقِ شیطنتآمیزِ چشمهاش یا بالا رفتن گوشۀ لبهاش رو نمیدید.
سعی کرد لحنش اخطارگونه ناراضایتیش رو نشون بده و گفت: «داری زیادی خلاقیت به خرج میدی، جونگکوک!»
جونگکوک یهخورده نزدیکتر شد و یه ابروش رو بالا انداخت.
- اعلیحضرت دوست ندارن من خلاقیت به خرج بدم؟
تهیونگ برای فاصله گرفتن، یهکم عقب رفت و برای حفظ تعادل، زانوهاش کمی بالا اومدن و خم شدن.
- نه، اعلیحضرت دوست ندارن! هروقت اینجوری میشی، یه خبریه! بعدش دهن من رو سرویس میکنی.
جونگکوک از اینکه تهیونگ هم خودش رو اعلیحضرت خطاب کرده بود، خندهش گرفت. با همون حالت، ساقهای تهیونگ رو گرفت، محکم و سریع بهسمت خودش کشیدشون و تعادلِ نصفهونیمهش رو بههم زد. وزنش رو روی روانهای و کف دستهاش انداخت. تهیونگ رو دستها و پاهای خودش محصور کرد و گفت: «اعلیحضرت چند دقیقۀ پیش منو تهدید کردن که وقتی نیستم، ممکنه شیطنت کنن. باید یهجوری تو ذهنِ اعلیحضرت بمونم که تا دیدارِ بعد پسرِ خوبی بمونن.»
تهیونگ، دستهاش رو روی سینۀ جونگکوک و بین بدنهاشون حایل کرد.
- بهت گفتم که فقط داشتم سربهسرت میذاشتم. میخواستـ...
قبلاز اینکه بتونه جملهش رو تکمیل کنه، جونگکوک، غافلگیرانه به عقب هولش داد و مجبورش کرد به پشت بخوابه. هر دو مچش رو گرفت، دستهاش رو دو طرفِ سرش روی تخت فشار داد و گفت: «اعلیحضرت اشتباه کردن... دیگه نباید منو اینجوری تحریک کنن!»
چهرۀ تهیونگ از دردی که بهخاطر فشارِ دستهای جونگکوک توی مفصلِ آرنجهای خمشدهش حس میکرد تویهم رفت. نهتنها تلاشش برای خلاص شدن از اون وضعیتِ ناراحتکننده به جایی نرسید، همین که دهنش رو برای اعتراض باز کرد، ورود بیهوای مهمون ناخونده ساکتش کرد.
ترجیح میداد اول جاش راحتتر باشه، ترجیح میداد اول اون گفتوگو رو به جایی برسونه، اما لبهاش بهشدت مورد تهاجم قرار گرفته بودن. بااینحال خیلی زود دست از تقلا برداشت و جواب بوسه رو داد؛ با میل و با اشتیاق.
زبونِ بیپروایی که دندونهاش رو لمس میکرد رو با زبون خودش نوازش کرد. دردِ آرنجهاش فراموش شده بود. تنها چیزی که بهش علاقه نشون میداد اون زبون نرم و مرطوب بود که خوب میدونست چطوری به هیجان بیاردش.
اولین ناله که از گلوش خارج شد، جونگکوک سرش رو عقب کشید و گفت: «خوبه اعلیحضرت. امشب رو خوب یادت بمونه. نفسنفسزدنهای امشبت رو یادت بمونه. وقتی نیستم، به هر دلیلی اگه فقط یک ثانیه، حتی فکرِ حرفزدن با کسی، از سرت گذشت، یادت باشه چی رو از دست میدی!»
دستهای تهیونگ، برای گرفتنِ بازوهای جونگکوک، بالا اومدن، که شاید بین نفسهای خارج از ریتمش بتونه منطقی توضیح بده.
- من...
- تکونشون نده!
- چی؟
گیج به جونگکوک که درحال بازکردن لوب و ریختنش روی انگشتهاش بود نگاه کرد. نهتنها دیگه خبری از لبخندهای گرمِ چند دقیقه پیش جونگکوک نبود بلکه با تحکم گفت: «دستات رو همونجا بیحرکت نگهدار!»
دستهاش رو با آرنجهای خم شده بالای سرش و روی ملحفه برگردوند، اما چشمهاش از لحنِ دستوریِ جونگکوک، حالت ناباوری و تعجب داشت.
روی تهیونگ خم شد. صورتش جدی و چشمهاش تاریک شده بود. و باز هم با همون لحن ناآشنا گفت: «دومین باری که دستا و انگشتات رو تکون بدی، بلند میشم، و تمومش میکنم.»
𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ