فصل‌ سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی… — Boom!! Pooh... — TG.ME

📖 فصل‌ سوم      𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬   
😀قسمت نوزدهم   اینکه توی سختی‌ها
😀 ورق ۲             دووم میاری، یعنی
😍تاریکی             هنوز امیدواری!...!          

🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸

جوابی نداد، بُغ‌کرده و بی‌حرکت مونده بود و سکوتش اون‌قدر طولانی شد که جونگ‌کوک بعد‌از کشیدن نفسی عمیق، دوباره به‌سمت خم شد، با لحنی ملایم و اطمینان‌بخش گفت: «اوکی. حواسم نبود که توام به من بی‌اعتمادی. تمام این مدت فقط داشتم به این فکر می‌کردم که خودم چطوری می‌تونم به تو اعتماد کنم، اونم بعداز این‌همه اتفاقِ پشتِ‌سرِهم. فکر کنم الان فقط می‌تونیم رو حرف‌های همدیگه حساب کنیم. من بهت صدمه نمی‌زنم، نه‌فقط چون نمی‌تونم. بهم اعتماد کن... لطفاً.»

سرش بالا اومد و با جونگ‌کوک چشم‌توچشم شد، شاید برای دیدن اینکه چقدر روراسته، اما همچنان ساکت مونده بود.

جونگ‌کوک صادقانه ادامه داد: «و باور کن این چند روز اون‌قدر اذیت شدم که دیگه تحملم تموم شده. منم احتیاج دارم بتونم بهت اعتماد کنم. احتیاج دارم باور کنم حرف و عملت یکیه. واقعاً نیاز دارم باور کنم روی حرفی که می‌زنی، می‌مونی. خسته‌م تهیونگ... فکر می‌کردم این چند ساعت قراره یه‌جور دیگه بگذره... فکر می‌کردم قراره فقط زمانِ خودمون باشه. فکر می‌کردم قراره کمک کنه همۀ اون اتفاق‌ها رو پشت‌سر بذاریم...»

می‌دونست این چند روز چقدر جونگ‌کوک رو ناامید کرده. شاید تا یک ساعت قبل هم مطمئن بود داره دقایق آخر رو با جونگ‌کوک می‌گذرونه، چون احتمالاً اگه جاشون عوض می‌شد، خودش نمی‌تونست تحمل کنه. از طرفِ دیگه صبوری جونگ‌کوک و تلاشش برای تغییرِ جو، همون اندازه که خوشحالش می‌کرد، یه‌جورایی عجیب بود؛ اون‌قدر که گاهی به شک می‌نداختش، یا حتی می‌ترسوندش.

نمی‌فهمید چرا حالا که اوضاع تا این حد به‌هم‌ریخته شده بود، جونگ‌کوک داشت انقدر صبوری به خرج می‌داد، انقدر کوتاه می‌اومد و برخلاف همیشه‌ش برخورد می‌کرد. منطقیش این نبود که الان ناراحت باشه؟ عصبانی باشه؟ بحث و دعوا راه بندازه؟ طعنه بزنه و تکرار کنه که اختیاری نداره، که کنترلی نداره، که از این وضعیت راضی نیست؟

زانوهاش رو رها کرد، کمرش رو صاف کرد و گفت: «می‌خوای چیکار کنم؟»

چند ثانیه طول کشید تا جونگ‌کوک بتونه از حالتِ قبلش بیرون بیاد. دوباره لبخند گرمش روی لباش نقش بست و بعد رنگ شیطنت گرفت: «گفتم که! نمی‌خوام تو کاری بکنی!»

و باز هم تهیونگ از رفتارِ دور از انتظارِ جونگ‌کوک، حسِ خوبی نداشت. هرچقدر جونگ‌کوک با محبتِ بیشتری لبخند می‌زد، تهیونگ بیشتر عصبی می‌شد. بدتر اینکه اعتراضی هم نمی‌تونست بکنه. با گفتنِ اینکه «چون باهام مهربون و آرومی، ازت می‌ترسم»، چیزی از خودش نمی‌ساخت جز یه دیوونۀ پارانویا.

جونگ‌کوک، بی‌خبر از افکارِ تهیونگ، مدام در تلاش بود تا دوباره فضای صمیمی و رمانتیکی ایجاد و شوق خواستن رو تو وجود تهیونگ بیدار کنه. فکر می‌کرد حالا که تهیونگ حاضر نیست از دلیلِ عصبی بودن و ترسش حرف بزنه، بهترین راه اینه که فقط کنترل اوضاع رو دست بگیره و جو رو اون‌جوری که می‌خواد، پیش ببره. فکراش رو کرده بود. مطمئن بود. یه هدف داشت؛ یه لنگر!

یه لنگر که توی هر طوفانِ احساساتی کمکش کنه به خودش مسلط شه. کمکش کنه به‌هم نریزه. کمکش کنه توی دریای تاریک سرگردون و راه‌گم‌کرده نشه. یه‌چیزی می‌خواست که باید بهش می‌رسید، و طبق حساب‌کتاب‌ها و نقشه‌هاش، اول باید تهیونگ رو آروم می‌کرد و بعدش... ناآروم!

دوباره با حرکت به جلو، پسرِ رو به پشت خوابوند. نرم و ملایم لب‌هاش رو بوسید. خبری از مارک کردن و گاز گرفتن و مکیدن‌های محکم و دردناک نبود. این‌بار سعی می‌کرد تمایلات ذهن و بدن تهیونگ رو بیدار و هم‌زمان حرکاتِ هردوشون رو کنترل کنه.

کم‌کم، پلک بستن‌های تهیونگ طولانی‌تر شد. بدنش زیر نوازش‌های جونگ‌کوک، کمتر منقبض می‌شد و لب‌ها و دست‌هاش برای لمس و نوازش، با حرکات جونگ‌کوک هماهنگ می‌شدن؛ اما حالا که تهیونگ داشت سعی می‌کرد راه بیاد، جونگ‌کوک یه مشکل جدید پیدا کرده بود، اینکه به‌طرزِ عجیبی، بیشتر از هر بارِ قبل، تهیونگ رو می‌خواست.

غیراز حسِ نفس‌های داغِ تهیونگ روی لب‌هاش و غیراز شنیدن صدای تهیونگ، هربار که چشم‌هاش باز می‌شد، چهرۀ خمارش جونگ‌کوک رو آشفته‌تر می‌کردن. و این‌جوری... زود از خودبی‌خود می‌شد. این‌جوری نمی‌تونست تمرکز کنه. این‌جوری نمی‌تونست درست خودش و تحریکات بدنش رو کنترل کنه. و قرار بود که اوضاع یه‌جور دیگه پیش بره! قرار بود اونی که حواسش جمعه خودش باشه و اونی که بی‌تاب می‌شه، تهیونگ؛ اما حالا...




🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss
           
➖➖➖➖➖➖➖➖

            
🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
29
April 2, 2025 136 3