دوباره مچ دستهای تهیونگ رو گرفت، روی تخت قفلشون کرد و گفت: «تو باختی!»
- چی؟!
- تو شرط رو باختی! ما رسیدیم اینجا.
تهیونگ بعد از لحظهای فکر کردن، با کمی کلافگی گفت: «خیله خب! تو از من بردی!»
به چهرهی جونگکوک که عجیب، خشک و جدی شده بود، نگاه کرد تا بهش بفهمونه از از رفتارش خوشش نیومده؛ اما جونگکوک بهجای اینکه فشار دستهاش رو کم کنه، یا تغییری توی حالت عجیب نگاه و تُن صداش بهوجود بیاره، گفت: «من از تو نبردم، تهیونگ. من تو رو بردم! تو الان جایزۀ منی. باید به قولت عمل کنی! از الان به بعد، دقیقاًهمون کاری رو میکنی که بهت میگم!»
- اگه من کمکت نمیکردم، الان اینجا نبودیم!
- بههرحال تو باختی. و ما یه قراری داشتیم.
همونجور که دستهاش رو نگه داشته بود، دوباره خم شد و هر قسمت از سینهش که از لباس بیرون بود، بوسید. در همون حین گفت: «شرطمون یادته؟»
تهیونگ چشمهاش رو چرخوند و غرغرکنان جواب داد: «که هرکاری گفتی، انجام بدم.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد و با نیشخند گفت: «نه، این چیزی بود که تو گفتی. من گفتم هرکاری بخوام باهات میکنم.»
تهیونگ کلافه نفسش رو بیرن داد.
- همونه!
مچِ دستهای تهیونگ رو بیشتر به تخت فشار داد، و گفت: «نه! فرق داره.»
کنار نیپل تهیونگ رو که گاز گرفت، صداش بلند شد.
- آخ! جونگکوک! من یه روزی همۀ این گازها و مارکها رو تلافی میکنم!
جونگکوک اما با شیطنت چشمک زد و گفت: «به خواب ببینی!»
- پا شو!
ناراضی و معترض برای کنار زدنِ کسی که روش بود، تقلا کرد، اما فشارِ بیشتری به بدنش وارد شد. جونگکوک تند و جدی نگاهش کرد و با تأکید گفت: «تهیونگ! قول دادی، پاش وایسا!»
چشمهاش رو ریز کرد و ادامه داد: «یا نکنه مثل وقتی جلوی عمارت بودیم، بازم میخوای زیر حرفات بزنی؟»
خب راستش تهیونگ توی همین فکر بود. مشکلش خیلی سکس و درخواستهای نامشخصِ جونگکوک نبود،فقط... دوباره دلهره پیدا کرده بود. بهزحمت روی تخت نیمخیز شد. به دستهاش تکیه داد و گفت: «میشه دیگه برگردیم اونور؟»
جونگکوک میدید که حالتِ چهرۀ تهیونگ تغییر کرده، میدید که دوباره استرس و نگرانیش برگشته، ولی دلیلش رو نمیفهمید. تا چند دقیقۀ پیش که همهچیز خوب و رمانتیک بود. حالا که اینجا رسیده بودن، حالا که بالاخره زمانومکان فقط برای خودشون بود، نباید تهیونگ اشتیاق نشون میداد، مثل تمام این چند روز؟
نمیتونست بفهمه چرا، نمیتونست بفهمه چی دوباره داشت تهیونگ رو بههم میریخت، حتی نمیدونست چیکار باید بکنه که آروم شه؛ اما بههرحال تصمیم نداشت به میلش راه بیاد، نه بعداز اینهمه دردسر، نه حالا که انقدر به خواستهش نزدیک شده بود؛ پس...
اونجا میموندن! چه با حرفِ خوش، چه تهدید!
از روش کنار رفت، گوشۀ تخت نشست و پرسید: «تو یههو چهت میشه؟»
- تو میخواستی بیای اینجا که اومدیم. زیر حرفم نمیزنم. هرکاری خواستی میتونی بکنی... اما اول برگردیم.»
تهیونگ سعی میکرد آروم حرف بزنه، اما اونقدر آشفته بودنش مشخص بود که جونگکوک فقط تونست بپرسه: «ته، من کاری کردم که باز اینجوری شدی؟»
عصبی جواب داد: «آره. وقتی یهدفعه تند میشی... خوشم نمیاد. انگار... انگار یادم میافته کی هستی و باید مراقب باشم!»
- من تند شدم؟! من... من قبلاً هم یه وقتا باهات جدی بودم. خیلی وقتا تند بودم. تو هم بودی. هیچوقتم بدت نمیاومد!
- فرق میکرد. اون موقع تنها نبودیم.
بهنظر میاومد از حرفی که بلافاصله زده، پشیمونه، اما بههرحال توضیح بیشتری نداد، فقط زانوهاش رو بغل کرد و زیر چونهش برد.
جونگکوک سؤالی که امیدوار بود جوابش منفی باشه رو پرسید: «از تنها بودن با من میترسی؟»
تهیونگ چیزی نگفت، حتی بهش نگاه هم نکرد، اما جواب سؤالش رو گرفته بود. و حالا گیج بود.
- اصلاً نمیفهمم. دومین باره که این رو میگی. چرا الان؟ تو قبلاً از من نمیترسیدی. اون موقعی که از من متنفر بودی، اون موقعی که عصبانی بودی، هیچ ترسی توی رفتارات نبود. چرا حالا که رابطهمون نزدیکتر شده اینجوری شدی؟ اصلاً اینا هیچی، تو واقعاً فکر میکنی من قراره چطوری با دستِ خالی از پس یه اصیلزاده بر بیام!