جونگکوک دوباره سعی کرد با دست، متوقفش کنه. همین که بازوهای تهیونگ رو گرفت، دستهاش دو طرفِ لگنِ جونگکوک رو چنان محکم چنگ زدن که انگار میخواستن عزیزترین دارایش رو بگیرن.
شونههای خودش رو برای رها کردن بازوهاش از انگشتهای جونگکوک تکون داد. بدون توقفِ حرکاتِ سرش، صدای معترض و غرشمانندی از ته گلو بیرون داد و بهعمد دندونهاش رو تهدیدوار روی عضو جونگکوک کشید و فشار داد.
جونگکوک دستهاش رو برداشت، نفسنفسزنان و تسلیم گفت: «خیله خب... خیله خب ... هرکاری میخوای بکن.»
نبضِ شقیقهش به همون شدت و سرعتِ تپشهای قلبش شده بود و آخرین ذرههای ارادهش برای خوددار بودن رو به نابودی میرفت. خودش رو راضی کرد که شاید بهتره حداقل یک بار ارگاسم بشه تا آرومتر باشه و بعد بتونه خودش و تهیونگ رو راحتتر کنترل کنه. بههرحال ظاهراً ناچار بود. نه توان مقامت داشت و نه تهیونگ حاضر بود کنار بره. بنابراین خودش رو رها کرد تا با تموم وجود فقط لذت ببره.
صدای نفسها و نالههای مردونۀ جونگکوک که توی اتاق پیچید، تهیونگ از فشار پنجههاش روی لگنِ جونگکوک، کم کرد. دوباره زبون نرمش، جای دندونهاش رو گرفت. عمیقتر فرو میبرد و محکمتر مک میزد.
با حسِ نزدیک بودن به ارگاسم، دستش توی موهای تهیونگ فرو رفت، محکم عقب کشیدشون و زمزمه کرد: «دارم میام...»
اینبار اجازه داد دست جونگکوک سرش رو جدا کنه. عقب که رفت، هنوز رشتههای براق و باریک بزاق، اندام جونگکوک و لبهاش رو بههم متصلشون کرده بود.
جونگکوک به چشمهای خیس، و اشکآلودش و لبهایِ متورمِ نیمهبازِ تهیونگ نگاه کرد، عضوش رو توی دست گرفت تا آخرین حرکتها برای ارضا شدن رو خودش انجام بده.
پنجههایی که توی موهای تهیونگ مشت شده بودن رو باز کرد تا بتونه سرش رو عقبتر ببره، اما تهیونگ سرش رو نزدیکتر آورد. سرش زیر عضو جونگکوک، و روی رانش گذاشت و با چشمهای اشکآلود و خمارش، آروم و منتظر بهش زل زد.
آخرین نالۀ بلند که از دهنش بیرون اومد نفسش حبس شد و تمام کامش رو روی صورت تهیونگ ریخت.
چند ثانیۀ بعد، چشمهای بستهش رو باز کرد. موجودِ دوستداشتنیای که سرش رو به پاش تکیه داده بود، حالا داشت بوسههای آرومش رو روی رانش مینشوند.
درحالیکه هنوز نفسنفس میزد، به صورت تهیونگ نگاه کرد که پلکهاش رو بهخاطر رشتۀ شیریرنگی که روشون بود، بسته بود.
جونگکوک دستپاچه و عذرخواهانه گفت: «شت! بهت گفتم برو کنار.»
دروغ میگفت!
تصورِ ریختنِ کامش، روی اون صورتِ بینقص، تیرِ آخری بود که لذت ارگاسمش رو به بینهایت رسوند. توی اون غلیان هیجانات، قصدش احتماًلاً گونۀ تهیونگ بود، ولی خب بههرحال توی اون شرایط، احتمالاً نتونسته بود خیلی درست محاسبه کنه.
وقتی گفت «بذار پاکش کنم.»، تهیونگ لبخند زد و با آرامش منتظر موند.
با شست، مایع غلیظِ لغزنده رو از روی چشمش کنار زد، اما انگشتش رو برنداشت. خیره به دهن نیمهباز تهیونگ، شستش رو پایین کشید و بهسمت لبهاش برد.