- واقعاً نمیفهمی چی میگم؟ اون پستش رو ترک کرده! هیچوقت نباید این کارو بکنه!
- خب... خب من بهش گفتم باید بره و به کسی هم چیزی نگه.
- ری چی به اینا یاد داده؟!
- اگه نمیاومد و اونو جابهجا نمیکردن که ما نمیتونستیم بیایم اینجا!
- اصلاً باورم نمیشه اینا زیردستهای ری باشن.
تهیونگ شونه بالا انداخت و گفت: «خب نیستن. ری اونور سرش به شماها گرمه، اینجا جانشین داره. جدای از اون، این چند روز با مشکلاتی که پیش اومد، یهسری نیروی تازه اومدن و خب... ممکنه یهخورده اوضاع بد به نظر بیاد، اما همیشه اینجوری نیست.»
- تو واقعاً باید یهسری چیزا رو خودت بدونی و جدی بگیری! اون احمق تحت هیچ شرایطی نباید پستش رو ترک میکرد، حتی واسه چند دقیقه، حتی واسه دستشویی رفتن! تو بهش گفتی خودت حواست هست و اونم رفت؟! میشه بگی الان کی حواسش به اون مانیتورهای لعنتیه؟
حالا که باور کرده بود مشکل جونگکوک به نحوۀ عملکردِ محافظهاش مربوطه، بیحوصله نفسش رو بیرون داد و سمت مبل رفت. نشست و گفت: «اولاً که تو زدی همۀ اون دستگاهها رو بهفنا دادی. کسی هم اونجا باشه، هیچ فایدهای نداره و عملاً بیمصرفه. دوماً تو گفتی بفرستمش دنبال نخودسیاه! منم یه جوری باهاش حرف زدم که فکر کنه راهچارهای نداره! اگه ما الان اینجاییم، به لطفِ همون احمقه. فعلاً قدردانش باش، بعداً میتونی هر بلایی خواستی سرش بیاری!»
جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت، کنار تهیونگ نشست و پرسید: «هر بلایی؟»
تهیونگ بهش تکیه داد. لحن آرومش، چیزی بین خستگی و حرص خوردن بود، وقتی گفت: «هر بلایی! با چیزایی که این چند ساعت دیدم ازشون، انگار بود و نبودشون خیلی فرقی به حال من نداره! حتی میتونی هرچندتاشونو که خواستی، بُکشی.»
سری تکون داد، چشمهاش رو چرخوند و اضافه کرد: «بههرحال این برنامهایه که خودم برای این احمقای بهدردنخور دارم!»
جونگکوک از حرص خوردنش خندید، اما وقتی سرِ تهیونگ دوباره به صورتش نزدیک شد، بیاختیار نفسش حبس شد تا دوباره اون حسِ قبل رو تجربه نکنه.
با نزدیکتر شدنِ صورتش، جونگکوک بالاخره تصمیمش رو گرفت. دستش رو روی دهن تهیونگ گذاشت و مانع جلو اومدنش شد. همونطور که سعی میکرد چشم از چشمهاش برنداره، گفت: «ته... نمیخوام ناراحتت کنم، اما... بوشو میتونم حس کنم. و... و یهجورایی... بههمم میریزه.»
تهیونگ، اول سؤالی بهش نگاه و کرد و ثانیهای بعد، برقِ ترسِ توی چشمهاش و عقب کشیدنش، نشون میدادن متوجه منظورِ جونگکوک شده.
تمام وجودش آشوب شد. خوشحال و خندون، جونگکوک رو مجبور کرده بود طعم خون رو از لبهاش بچشه؟
نفسهاش تند و تنش کرخت شد. بدشانسی پشت بدشانسی، حماقت پشت حماقت، تمومشدنی نبود.
اخمکرده و بیحرکت مونده بود. نهاینکه عصبانی باشه. بیشتر شبیه کسی که گیج شده و نمیدونه چه عکسالعملی باید نشون بده.
جونگکوک احساس کرد باید بیشتر توضیح بده. آروم گفت: «متأسفم... انگار هنوز... هنوز برام عادی نیست. نمیذاره به چیز دیگهای فکر کنم.»
تهیونگ «اوکی»ی زمزمه کرد، بلند شد و بهسمت اتاق رفت. اینکه جونگکوک سعی کرده بود به بهترین شکل باهاش برخورد کنه، اینکه سعی کرده بود انقدر به خودش مسلط باشه، اینکه سعی کرده بود با استفاده از کلمۀ «هنوز» بگه که به وقت بیشتری احتیاج داره، تا حد زیادی از احساسِ ترس و وحشتِ تهیونگ کم میکرد، اما معنیش این نبود که حالش رو بد نکرده.
توی اتاق، عصبانی بود؛ اونقدر که دلش میخواست اولین وسیلهای که دستش میرسید رو به دیوار بکوبه. تنها چیزی که مانعش میشد تا با فریاد خشمش رو بیرون نریزه این بود که نمیخواست جونگکوک صداش رو بشنوه یا بفهمه چقدر از اون حرف بههم ریخته. نمیخواست یه بحران جدید درست بشه.
بیرون از اتاق، نفر دوم هم دستِکمی نداشت. معذب بود و با احساس گناه، اما فکر میکرد تصمیمش درست بوده. دیگه نمیخواست فکر کنه باید تحمل کنه، چون فقط چند ساعته و چون موقته! نمیخواست فکر کنه باید ساکت بمونه، حرف نزنه، اعتراض نکنه و به روی خودش نیاره، چون خیلی زود تموم میشه و میتونه بره. احساس میکرد اینکه همیشه قرار باشه همهچیز بر وفقِ مرادِ تهیونگ باشه، فقط باعث میشه خودخوری کنه و بعد یهجوری، حداقل با تیکه پروندن، تلافیش رو در بیاره؛ این رو نمیخواست. دیگه اینو نمیخواست...