فصل‌ سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی… — Boom!! Pooh... — TG.ME

📖 فصل‌ سوم      𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬   
😀قسمت هفدهم   اینکه توی سختی‌ها
😀 ورق ۱             دووم میاری، یعنی
😍تاریکی             هنوز امیدواری!...!          

🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸

به درِ ورودی که نزدیک شد، توی چارچوب در دیدش؛ سر حال، قبراق و پر انرژی.
زیر همون لامپ کم نور هم می‌تونست گونه‌ها و لب‌های رنگ‌گرفته و لبخندش رو ببینه. درست انگار یه باتری کاملاً خالی رو یه‌دفعه شوک بهش داده باشن و فول‌شارژ شده باشه. اصلاً قابل باور نبود.

- نمی‌خوای بیای تو؟

گفت، لبخند زد و عقب‌عقب داخل رفت.

جونگ‌کوک، معنی اون لبخند رو می‌دونست و به‌راحتی برق چشم‌های صاحبخونه رو دیده بود. هر سؤال و حیرتی رو فراموش کرد و بی‌دفاع، درست مثل جونورِ گرسنه‌ای که بوی طعمۀ دل‌خواهش رو شنیده، مسخ و رام داخل شد.

- واو! انگارنه‌انگار که همون آدم چند دقیقۀ قبلی!

تهیونگ، از شنیدن ابراز تعجبی که جونگ‌کوک نتونست پنهانش کنه، ریز خندید.

جونگ‌کوک بی‌اراده جلو رفت و دست رو دور کمرش انداخت، جلو کشیدش و به خودش چسبوند.

- نگرانت بودم. داشتم فکر می‌کرد جات بذارم و برم سراغ ری.

تهیونگ دست‌هاش رو دور گردن جونگ‌کوک حلقه کرد.

- خیلی اشتباه بزرگی می‌کردی!

صورتش رو جلو برد و قبل‌از اینکه لب‌هاش رو با اشتیاق روی لب‌های تهیونگ بذاره گفت: «می‌دونم...»

به‌محض نزدیک شدن بوی آزاردهندۀ آشنایی توی بینیش پیچید و با اولین حرکتِ لب‌ها، طعمِ گس و مشمئزکننده رو حس کرد. شاید طعمش اون‌قدرها براش آشنا نبود، اما مطمئناً بوی خون رو خوب می‌تونست تشخیص بده. ناخودآگاه و با ترس خودش رو عقب کشید.

لبخند تهیونگ هنوز روی لب‌هاش بود، اما نه مثلِ قبل، و داشت کم‌کم جاش رو به تعجب و نگرانی می‌داد. هنوز نفهمیده بود که دلیل پس کشیدنِ جونگ‌کوک چیه. هنوز نفهمیده بود چی این‌جوری چشم‌هاش رو هراسون کرده. هنوز نفهمیده بود چی شوکه‌ش کرده.

جونگ‌کوک شاید خیلی واقعیت‌ها رو از زندگی تهیونگ می‌دونست، اما انگار تازه حالا فهمیده بود که آمادۀ روبه‌رو شدن باهاشون نیست. هنوز لمس و باورِ واقعیتِ تهیونگ براش سخت بود. هنوز نمی‌تونست بپذیره مردی رو که داره می‌بوسه، چند دقیقۀ قبل، خون هم‌نوعانش رو نوشیده و حالا خیلی راحت و سرحال و بی‌خیال، داره زندگی می‌کنه.

طول کشید تا به خودش اومد. باید به اون چهرۀ نگران و منتظر، یه جواب می‌داد. با تمام توان سعی کرد به خودش مسلط باشه. سعی کرد بویی که توی مشامش پیچیده و طعمی که هنوز توی دهنش حس می‌کنه رو ندید بگیره. سعی کرد فکر نکنه چه بلایی اومده به سرِ کسی که صاحبِ منبعِ انرژیِ تهیونگ بوده. سعی کرد به این فکر نکنه که اون خون چطوری به دست اومده. و سعی کرد چشمش رو روی تمام سؤالاتی که توی چند لحظه داشتن مغزش رو منفجر می‌کردن، ببنده.

سعی کرد لبخند بزنه، سعی کرد ترسِ توی چشم‌هاش رو پنهان کنه، سعی کرد... واقعاً و با تمام جودش سعی کرد...

دستپاچه گفت: «یه... یه ماشین اون بیرون بود.»

- هوم؟!

تهیونگ گیج شده بود و جونگ‌کوک اضافه کرد: «ریموتشم داخلش بود.»

- خب؟

- یعنی کسی که باهاش اومده، هنوز باید اینجا باشه.

درحالی‌که ذهنش در تلاش بود تا بفهمه چه اتفاقی افتاده، هم‌زمان جواب جونگ‌کوک رو داد: «آم... اوکی... نه... نه، غیر از ما کسی اینجا نیست. حتماً با ماشین اون یکی محافظ رفتن.»

- کدوم محافظ؟

اخم کرده بود و تلاش می‌کرد ارتباطِ حرف‌های جونگ‌کوک رو با رفتارش و شرایطشون الانشون بفهمه، اما به جایی نمی‌رسید. بدون فکر گفت: «همون مسئولِ اتاق کنترل.»

- ها؟!

تهیونگ، یه‌هو حواسش به مکالمه‌شون جمع شد و احمقانه گفت: «هوم؟»

جونگ‌کوک چشم‌هاش رو ریز کرد و پرسید: «مگه اینجا بوده؟»

- کی؟

- فیلم بازی نکن! همون موقع هم شک کردم که چرا بی‌نق زدن رفتی مسئول کنترل رو دَک کردی! پس فرستادیش اینجا؟!

کتمان کردن فایده‌ای نداشت، بنابراین جواب داد: «ما نمی‌تونستیم بیایم توی خونه‌ای که یه زندانی مهم توش بود، می‌تونستیم؟»

تهیونگ دست‌به‌سینه شد و با لحن تندی ادامه داد: «اگه همۀ برنامه‌هات برای اینجا اومدن، واسه دیدن اون بوده، باید بگم به کاه‌دون زدی!»

- من به زندانیِ تو چیکار دارم!

- پس چته؟ چرا یه‌هو عصبی شدی؟

نمی‌شد بعداز اون‌همه دردسر، اعتراف کنه هدفش فقط ماجراجویی با تهیونگ نبوده! نمی‌شد بگه: «راستش از همون لحظۀ اولی که جریان این زندانیِ مرموزت رو فهمیدم، آروم و قرار نداشتم که بفهمم کیه، چون شدیداً فکر می‌کنم به من ربط داره!» برای همین موضوع دیگه‌ای رو پیش کشید.

- چرا عصبی می‌شم؟! تو مهم‌ترین مسئول حفاظتت رو فرستادی دنبال یه کار دیگه!

تهیونگ با ابروهایی که هم‌زمان از عصبانیت، تعجب و گیجی به‌هم گره خورده بودن، گفت: «خب معلومه که وقتی من می‌گم باید بره سراغ یه کاری، باید بره!»




🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss
           
➖➖➖➖➖➖➖➖

            
🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
27
March 20, 2025 148 1