۴/۴ این پرسش زمانی به مسأله‌ای زنده تبدیل می‌شود که جامعه میان آنچه… — كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى — TG.ME

۴/۴
این پرسش زمانی به مسأله‌ای زنده تبدیل می‌شود که جامعه میان آنچه قانون می‌گوید و آنچه در زندگی واقعی تجربه می‌کند شکاف ببیند. انسان ممکن است در برابر قانون «برابر» باشد و در زندگی اجتماعی نابرابری را تجربه کند؛ از آزادی حقوقی برخوردار باشد و در مناسبات مادی زندگی امکان واقعی انتخاب نداشته باشد؛ و قدرت سیاسی بتواند اقدامات خود را «قانونی» اعلام کند، در حالی که جامعه همان اقدامات را در تجربه‌ی جمعی خود به‌عنوان سلب حق و آزادی بشناسد. در این نقطه، تضاد دیگر صرفاً در سطح مفهوم باقی نمی‌ماند؛ به تجربه‌ی زیسته‌ی رابطه تبدیل می‌شود.
در این نقطه، «وجدان» اجتماعی صرفاً داوری اخلاقی درباره‌ی خیر و شر نیست.

«وجدان» به محل ظهور تضاد میان صورت حقوقی رابطه و محتوای اجتماعی آن تبدیل می‌شود. انسان در این تجربه درمی‌یابد که آنچه در سطح حقوقی «برابری» نامیده می‌شود، الزاماً به معنای برابری در مناسبات واقعی زندگی نیست؛ و آنچه «قانونی» اعلام می‌شود، الزاماً با آنچه جامعه در زندگی خود به‌عنوان «حق» تجربه می‌کند یکی نیست.

اما «وجدان» هنوز قدرت نیست. یک فرد می‌تواند بی‌عدالتی را تشخیص دهد، اعتراض کند و حتی از اجرای قانونی سر باز زند؛ اما این کنش، تا زمانی که در رابطه‌ای جمعی گسترش نیابد، لزوماً قدرت اجتماعی تولید نمی‌کند. مقاومت هنگامی کیفیت دیگری پیدا می‌کند که تجربه‌ی پراکنده‌ی بی‌عدالتی در جریان مبارزه به شناخت مشترک تبدیل شود. در مبارزه، جامعه فقط علیه سلطه مقاومت نمی‌کند؛ خودش را نیز به‌عنوان یک نیروی اجتماعی می‌شناسد. تجربه به دانش مبارزه‌ی طبقاتی تبدیل می‌شود و این دانش، در خودسازمان‌یابی، شکل اجتماعی پیدا می‌کند. قدرتی که افراد در عمل جمعی تولید می‌کنند، اگر بتواند از پراکندگی عبور کند، می‌تواند انباشت و در روابط اجتماعی رسوب کند.

این تمایز میان مقاومت در برابر قدرت موجود و تولید شکل دیگری از قدرت، در تحلیل مارکس از کمون پاریس به یک مسأله‌ی سیاسی بدل می‌شود. مارکس در جنگ داخلی در فرانسه، می‌نویسد:
📕«اما طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند صرفاً ماشین دولتیِ آماده را به تصرف خود درآورده و آن را برای مقاصد خویش به حرکت درآورد.»

„Aber die Arbeiterklasse kann nicht die fertige Staatsmaschine einfach in Besitz nehmen und diese für ihre eignen Zwecke in Bewegung setzen.“
#Marx- Der Bürgerkrieg in Frankreich، MEW 17، s.336

اهمیت این جمله برای بحث ما در این است که مسأله فقط تصرف قدرت موجود نیست. اگر شکل قدرت، مناسبات اجتماعی معینی را در خود حمل و بازتولید کند، تصرف همان شکل بدون دگرگون‌کردن رابطه‌ای که آن را تولید می‌کند، می‌تواند به بازتولید همان مناسبات در هیئتی تازه منجر شود. بنابراین خودرهایی فقط نفی قدرت موجود نیست؛ تولید شکل دیگری از قدرت اجتماعی است.
از اینجا معنای خودرهایی نیز روشن‌تر می‌شود. خودرهایی به معنای رهایی از هر قید اجتماعی نیست؛ به معنای آن است که جامعه بتواند قدرتی را که بر زندگی اجتماعی‌اش حاکم است، به قدرتی بدل کند که خودش آن را تولید، سازمان‌دهی و کنترل می‌کند. آزادی در این معنا دیگر هدیه‌ی قانون‌گذار نیست؛ توانایی اجتماعیِ شکل‌دادن به روابطی است که جامعه در آنها زندگی می‌کند.

پس حرکت بحث ما از قانون آغاز شد، اما در قانون متوقف نشد. قانون می‌تواند صورت آزادی باشد، بی‌آنکه تمامیت آزادی را در خود داشته باشد. می‌تواند رابطه‌ای اجتماعی را بیان و تثبیت کند، بی‌آنکه بتواند تضادهای آن رابطه را از میان ببرد. جامعه نیز زمانی از تله‌ی قانون عبور می‌کند که از پرسش درباره‌ی متن قانون به پرسش درباره‌ی رابطه‌ای برسد که قانون در آن شکل می‌گیرد.

پس، پرسش نهایی دیگر فقط این نیست که:
چه قانونی عادلانه است؟
پرسش این است:

اگر قانون را ساختیم تا قدرت را محدود کنیم.
چه رابطه‌ای این قانون را تولید کرده است، چه قدرتی آن را نگه می‌دارد، و جامعه چگونه می‌تواند در خودِ مبارزه قدرت اجتماعیِ دگرگون‌کردن آن رابطه را بسازد؟
اینجاست که تله‌ی قانون به مسأله‌ی خودرهایی تبدیل می‌شود.

به ما به‌پیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
Telegram
كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى
همراهیِ شما با کانال کمیته‌ی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما به‌پیوندید https://t.me/kkfsf
👍2🔥2
August 30, 2026 59 2