در این مطالعه، مارکس و هگل را مخزن نقلقولهای آماده نمیبینیم؛ میخواهیم ببینیم یک مسأله در حرکت تاریخی و اجتماعی خود چگونه دگرگون میشود و چه تناقضهایی را آشکار میکند.
این یکشنبه از یک پرسش ساده آغاز میکنیم: «قانون» را ساختیم تا قدرت را محدود کنیم؛ اما اگر خودِ «قدرت» قانون را بسازد چه؟
از این پرسش، مسیر ما از قانون به «تلهی قانون»، از شکاف میان صورت حقوقی و رابطهی اجتماعی به مبارزه، و از مبارزه به امکان خودرهایی و آزادی میرسد.
۱/۴
قانون را ساختیم تا قدرت را محدود کنیم.
اما اگر قدرت، خودش قانون را بسازد چه؟
در تصور مدرن، قانون باید حدّ قدرت باشد. قدرت نباید هرچه خواست انجام دهد؛ باید خود را در چارچوبی قرار دهد که قانون تعیین کرده است. اما همینجا برای ما یک پرسشی بنیادی شکل میگیرد: چه کسی این چارچوب را میسازد؟ چه کسی حدود آن را تعیین میکند؟ چه کسی میتواند آن را تغییر دهد؟ و چه کسی تصمیم میگیرد چه چیزی «قانونی» و چه چیزی «غیرقانونی» باشد؟
اگر همان قدرتی که باید محدود شود، قدرت قانونگذاری و تعیین حدود قانونی را نیز در اختیار داشته باشد، قانون میتواند از حدّ قدرت به ابزار قدرت تبدیل شود. قدرت قانون میسازد، سپس به همان قانون استناد میکند تا قدرت خود را مشروع جلوه دهد؛ و هنگامی که جامعه در برابر آن مقاومت میکند، همان مقاومت را به دلیل «غیرقانونیبودن» سرکوب میکند. اینجا «تلهی قانون» شکل میگیرد: قدرت، قانون را به ابزار بازتولید خود تبدیل میکند و سپس جامعه را در برابر قانونی قرار میدهد که خودِ قدرت وضع کرده است.
در چنین وضعی، قدرت دیگر فقط قانون را نقض نمیکند؛ میتواند قانونی بسازد که تثبیت قدرت را درون خود قانون تعبیه کند. قدرت از قانون فرار نمیکند؛ خود را در قانون مستقر میکند.
لیکن از اینجا نمیتوان به نتیجهای ساده رسید و گفت هر قانونی که ناعادلانه به نظر برسد باید نقض شود. چنین نتیجهای قانون را با خودسری جایگزین میکند. پس، پرسش ما دشوارتر است:
چه زمانی قانون از صورت آزادی به صورت سلطه تبدیل میشود؟
برای نزدیکشدن به این پرسش، باید نخست خودِ مفهوم حق را از بداهت بیرون بکشیم. هگل حق را از آزادی جدا نمیکند. او در بند ۲۹ عناصر فلسفهی حق مینویسد:
«بهطور کلی، حق، آن وجودی است که وجود ارادهی آزاد است. پس، حق، بهطور کلی، آزادی است، در مقام “مثال”.»
هگل، عناصر فلسفهی حق، بند ۲۹، ص. ۵۸. (ترجمهی مهبد ایرانیطلب:)
📕„Dies, daß ein Dasein überhaupt Dasein des freien Willens ist, ist das Recht. – Es ist somit überhaupt die Freiheit, als Idee.“
#Hegel- Grundlinien der Philosophie des Rechts، §29، HW 7،s.80
در اینجا نقطهی عزیمت هگل روشن است: حق، در مفهوم خود، با وجود ارادهی آزاد پیوند دارد و آزادی را بهعنوان ایده در خود حمل میکند. بنابراین صرفِ نامگذاری چیزی بهعنوان «قانون» هنوز تمام مسألهی حق را حل نمیکند. پرسش از قانون را باید با پرسش از نسبتی که میان قانون و آزادی برقرار میشود، پیوند داد.
از همینجا به یکی از مشهورترین و در عین حال بدفهمیدهشدهترین جملات هگل میرسیم:
«آنچه معقول است، بالفعل است، و آنچه بالفعل است، معقول است.»
هگل، عناصر فلسفهی حق، ص. ۱۸ - (ترجمهی مهبد ایرانیطلب)
„Was vernünftig ist, das ist wirklich; und was wirklich ist, das ist vernünftig.“
Hegel- Grundlinien der Philosophie des Rechts، Vorrede، HW 7،s. 24
در این جمله، wirklich را نباید بیواسطه با «هرچه موجود است» یکی گرفت. خودِ هگل میان Wirklichkeit و صرفِ وجود یا حضور بیرونی تمایز میگذارد. بنابراین از این عبارت نمیتوان نتیجه گرفت که هر آنچه در یک وضعیت تاریخی وجود دارد، صرفاً به دلیل وجودش عقلانی و مشروع است.
این تمایز برای بحث ما حیاتی است: وجود یک قانون بهعنوان یک امر موجود، بهخودیخود نشان نمیدهد که آن قانون حق را متحقق کرده یا آزادی را بالفعل ساخته است. اگر حق در مفهوم خود با آزادی پیوند دارد، باید نسبت میان صورت موجود قانون و محتوای آزادی را بررسی کرد
پس مسأله فقط این نیست که قانون وجود دارد یا نه. بلکه این است که چه نسبتی میان صورت قانونی و آزادی برقرار شده است.
اما بلافاصله یک پرسش دیگری گشوده میشود: اگر قانون را صرفاً در صورت حقوقی آن ببینیم، آیا میتوانیم بفهمیم چه رابطهای درون این صورت عمل میکند؟


