در میان آن بساط، دو کتاب کمحجم که عمدهفروش بازار در میان دیگر وسایل شانس داده بود هم گذاشته بودم تا شاید کسی آنها را برنده شود. خودم کتابها را نخوانده بودم؛ فقط نام نویسنده را روی جلد دیده بودم:
صمد بهرنگی.
یک روز چند جوان شهری از مقابل بساطم رد میشدند. یکیشان ایستاد، یکی از کتابها را برداشت، نگاهی به آن کرد و از من پرسید:
«اینو خوندی؟»
برای اینکه کم نیاورم، گفتم: «بله.»
پرسید: «نویسندهاش کیه؟»
گفتم: «صمد بهرنگی.»
پرسید: «میدونی کیه؟»
گفتم: «نه.»
گفت:
«همین که بغل من ایستاده!»
سرم را برگرداندم. صمد بهرنگی همانجا کنار من ایستاده بود.
من از خوشحالی نمیدانستم چه کنم. برای یک کودک دوازدهساله، آن اتفاق چیزی شبیه پیدا کردن یک قهرمان در دنیای واقعی بود. آن جوانها چند شکلات از من خریدند و رفتند.
حدود دو ماه بعد، در روزنامهها نوشته بود:
«صمد بهرنگی، نویسندهی کتابهای کودکان، در رودخانهی ارس غرق شد.»
و من هنوز آن روز را به یاد دارم.
سالها گذشته است. حالا که به آن صحنه فکر میکنم، چیز عجیبی در آن میبینم. من آن روز هنوز صمد را نمیشناختم؛ حتی کتابش را نخوانده بودم. اما نام او پیش از آنکه معنایش را بفهمم، وارد زندگی من شده بود.
صمد برای من ابتدا یک نام روی جلد کتاب بود، بعد ناگهان انسانی شد که کنار بساط کوچک یک کودک بساطی ایستاد؛ و کمی بعد، نام همان انسان را در خبر مرگش خواندم.
شاید این یکی از سادهترین شکلهای معنای «اثر اجتماعی» باشد.
آدمی میتواند پیش از آنکه اثرش را بفهمی، وارد زندگیات شده باشد.
و صمد بهرنگی برای من چنین شد.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf


