نمیتوانم به یاد بیاورم اولین باری که احساس پیری کردم کی بود. لحظهی قطعیای وجود نداشت که افکارم را به خود مشغول کند و مرا از نزدیک شدن تولد دیگری دچار وحشت سرد کند. این کمک میکرد که من از نوجوانی بار اضطراب مرتبط با عملکرد را بر دوش میکشیدم. حالت ذهنیای که حتی زمانی که در صدر ردهبندیها بودم یا عناوین متوالی قهرمانی جهان را میچیدم، هرگز رهایم نکرد. احساس مداوم اینکه همه چیز و همه کس اطرافم در حال تلاطم، تغییر و تکامل است، مرا نسبت به عقب ماندن محتاط میکرد. نه ترسی که باعث لرز و وسواس شود، بلکه از آن نوعی که باعث میشد نیمهشب از رختخواب بپرم، با چشمانی گشاد در وضعیتی که نمیتوانستم از ذهنم بیرون کنم. فوراً کامپیوتر را روشن میکردم و با جدیت روی آن کار میکردم. اگر شطرنج موضوع اصلی زندگیتان باشد، آنقدرها هم دیوانهوار به نظر نمیرسد.
وقتی جوان هستید، آسان است که یک رشته نتایج ضعیف را به چیزی بیش از شکافهای عملکردی نسبت ندهید. اما وقتی به اواسط دههی چهل زندگیام رسیدم، چنین توضیحاتی غیرقابل قبول شدند. «فاز» نمایشهای ضعیف برای مدت طولانی ادامه داشت، بدون هیچ صعود یا اوجی در چشمانداز. نکتهی محکومکننده این بود که برای به یاد آوردن جزئیات تقلا میکردم - تقریباً مثل این بود که مانند قطعات جنگا از سرم افتاده باشند. قبلاً هرگز چنین رکودی را احساس نکرده بودم. برای اولین بار به ذهنم خطور کرد که این میتواند چیز دیگری باشد.
از اعتراف به این موضوع متنفرم، اما وقتی افراد اطرافم بیوقفه دربارهی سن و تأثیراتش صحبت میکنند، ناخودآگاه وقتی به خودم فکر میکنم، نقطهها را به هم وصل میکنم. معمولاً وقتی در مقابل بازیکن جوانتری اشتباه میکنم، مسیرهای عصبیام به معنای واقعی کلمه روشن میشوند و علامت میدهند: «نگاه کن! ما به تو گفتیم که این به سن تو مربوط است.» این را مانند ضربهای در طول مسابقهی قهرمانی جهان مقابل کارلسن در چنای در سال ۲۰۱۳ احساس کردم.
بعد از آن مسابقه، از صفحات ورزشی روزنامهها مثل طاعون دوری میکردم. نه تمایلی داشتم توضیحاتی را که مفسران برای شکستم ارائه میدادند بخوانم، و نه میخواستم دربارهی سوگنامههای جدی که اعلام میکردند تاریخ مصرفم گذشته است، چیزی بدانم. از وبسایتهای شطرنج دوری میکردم و تمام پیوندهایی را که میتوانستند اطلاعاتی دربارهی اتفاقات دنیای شطرنج به من بدهند، قطع کردم. نمیدانستم کارلسن بعد از شکست دادن من چه میکند. در واقع، بین اواخر نوامبر ۲۰۱۳ و اواخر ژانویهی سال بعد، نمیدانستم هیچ بازیکن شطرنجی چه میکند. تا اواسط فوریهی ۲۰۱۴ حتی یک انجین شطرنج را روشن نکردم. میدانستم آرونیان در ژانویهی آن سال در ویک آنزی برنده شده، اما بازیها را دنبال نکرده بودم. در نهایت، نتایج آنقدر جالب شدند که شروع کردم به مرور سرسری آنها. بازیهای خام(بدون تحلیل) را گرفتم و شروع به تماشای آنها کردم، اما بعد احساس عجیبی داشتم که ممکن است نامم در جایی در برخی زمینهها ظاهر شود، بنابراین برنامههایم را لغو کردم و کاملاً دور ماندم.
به زودی متوجه شدم که بهترین راه برای فاصله گرفتن از احساس عذابآور، تغییر آب و هوا و شیرجه زدن در یک مسابقه است. در مسابقات لندن کلاسیک، کمتر از یک ماه پس از مسابقه در چنای، کرامنیک به من نشان داد چرا نادیده گرفتن مسابقه کاندیداتوری در خانتیمانسیسک در سال بعد ایدهی بدی است. رابطهی من با کرامنیک از زمانی که در بن با هم بازی کرده بودیم، بسیار تکامل یافته بود. چهار ماه پس از آن مسابقه، وقتی دوباره در باشگاه ورزشی طی مسابقه امبر ملاقات کردیم، نمیتوانستیم حرف زدن را متوقف کنیم. او به تازگی پدر شده بود و مشخصاً هر دوی ما از مسابقهی بن فراتر رفته بودیم. کمک داوطلبانهاش در طول بازی قهرمانی جهان ۲۰۱۰ من مقابل توپالوف، دوستیمان را یک پله بالاتر برد. دیگر نیازی فوری برای دیدن یکدیگر به عنوان رقبای قسم خورده وجود نداشت، زیرا اکنون بازیکنان جوان با ریتینگهای قوی، اکوسیستم شطرنج را پر کرده بودند.
منطقی که او برای باز کردن ذهنم نسبت به ایدهی رقابت در مسابقه استفاده کرد ساده بود: من قبلاً به ته دره رسیده بودم و هیچ کاری که الان انجام میدادم نمیتوانست اوضاع را بدتر کند. این فرصت من بود تا در تورنمنتی باشم که کاملاً تنها رها میشدم، آزاد از هر گونه فشار. فقط من بودم و شطرنجم. گمان میکنم در حرفهایش منطق دیدم. همچنین متوجه شده بودم که دو سال بعد، حتی اگر میخواستم بازی کنم، احتمالاً برای کاندیداها واجد شرایط نمیشدم. در زندگی، همیشه نمیتوانیم لحظات خود را انتخاب کنیم. گاهی اوقات، برعکس اتفاق میافتد.