چهار روز مونده به کنکور ۴۰۵ و من فقط میخوام قبل از اینکه این روزها تموم بشن، یه بار برای همیشه ازشون عصبانی باشم.
عصبانی باشم از اینکه قرار بود بزرگترین دغدغهم برای امسال کنکور باشه، ولی هر چیزی جز کنکور وارد زندگیم شد.
از اون حرومزادههایی که ساعت یازده نصف شب راه میافتادن تو خیابون، با بلندگو و شعارهای حمایت از حکومتی که این همه آدم رو کشت و سرکوب کرد، و خواب و آرامش رو از محله میگرفتن. من باید صبح بیدار میشدم و درس میخوندم، ولی شب حتی نمیتونستم بخوابم.
از برق لعنتیای که ساعتها میرفت و کامپیوترم عملاً تبدیل میشد به یه تیکه پلاستیک.
از روزهایی که مینشستم پشت میز و همزمان با درس خوندن، حواسم به صدای بیرون بود که ببینم صدای چیه، نکنه شیشه بریزه روم؟
از دیماه.
از صدای تیر.
از جیغ.
از جمعیتی که توی کوچه میدوید.
از پیامهایی که دربارهی کنکوریهایی میاومد که قرار بود مثل ما برای کنکور آماده بشن و دیگه هیچوقت به اون روز نرسیدن.
از اسفند.
از روزی که توی کتابخونه نشسته بودم و وسط درس خوندن صدای انفجار اومد.
آنتن قطع شد.
اینترنت قطع شد.
و من فقط میخواستم برگردم خونه.
جزوههام توی سایت مونده بود و حتی به چیزهایی که برای درس خوندنم لازم داشتم دسترسی نداشتم.
آخرش با ماشین یکی برگشتم، چون نمیتونستم اونجا بمونم.
و بعد باید برمیگشتم سر درس.
باید تست میزدم.
باید درصد میگرفتم.
باید برنامهم رو جلو میبردم.
باید تمرکز میکردم.
تمرکز.
وسط این همه fucking chaos.
بعد هم هر بار که نتونستم درس بخونم، خودمو سرزنش کردم که چرا عقب افتادم، چرا بیشتر نخوندم، چرا فلان روز تلف شد، چرا فلان مبحث رو بلد نیستم. من قرار نبود برای کنکور با جنگ درس بخونم. قرار نبود با ترس از موشک و انفجار و تیراندازی درس بخونم. قرار نبود همسنوسالهام کشته بشن و بعد من برگردم سر میز و تست بزنم. همهچیز قرار بود یه شکل دیگه باشه.
حیف من، حیف ما.
حالا چهار روز مونده.
نمیدونم نتیجه چی میشه.نمیدونم این چند ماه آخرش قراره چه چیزی برام باقی بذاره.
ولی حداقل این یکی رو دیگه نمیخوام از خودم دریغ کنم:
من مقصر همهی اینا نبودم.
من قرار نبود توی این شرایط برای یه کنکور آماده بشم.
ولی شدم.
با تمام ترسی که داشتم، با تمام خشمم، با تمام روزهایی که از دست رفتن، هنوز اینجام.