چندماه پیش من مسیرم به بخش ام ار یکی از بیمارستان های ارومیه خورد
دوتا کارشناس اقا اونجا تشریف داشتن
اونجا برای اینکه کار بهتر راه بیفته گفتم من همکارتون هستم
اولش خوشحال شدن و پرسیدن کجا مشغول به کاری و ...
گفتم واقعیت رادیولوژی رو تموم کردم ولی قبل اینکه بخوام این مراحل طرحو بگذرونم مجدد کنکور دادم و رفتم دانشگاه
بعد حالا ازدانشگاه و رشته پرسیدن و ....
تا گفتم پزشکی ، اون اقاعه جوون یه جورعجیبی بی محلی کرد دیگه اون لبخند روی لبش که تاچندثانیه پیش بود یهو پوکر شد و یه حالتی که من خیلی کاردارم و نمیتونم وقت بذارم مشعول کارش شد ( اینو باید بری سرکار تا بفهمی چی میگم و منظورم چی بود )
اون یکی اقاعه که سنشون بیشتر بود کلی پیگیر سال کنکورم شد کلی با خودم صحبت کردن بعدش گفت لطفا تماس میگیرم خیلی کوتاه دخترم رو راهنمایی کن و باهاش صحبت کن
یه ساعت طول کشید فکرکنم تماسمون
و کل تماس این بود که دخترش اصلا پزشکی نمیخواست ، دور از چشم پدرش هفته ای یه بار پیش روانپزشک میرفت به قول خودش یه مشت قرص میخورد
ولی پدرش حتی اصرار داشت نباید کارشناسی بیاره ، فقط پزشکی
ولی دخترش اینقد حالش بد بود اینقد اذیت شده بود ، تازه این حرفا واس وقتی بودکه چندین ماه مونده بود تا کنکور
من با دخترشون خداحافظی کردم ولی فقط من فهمیدم و من که چقدر حال دخترش بده چقد دلش نمیخواد دکتر بشه و داره له میشه زیر فشاری که رو دوشش هست
کاش حدقل پدری که تو جو بیمارستان هست از نزدیک همه رشته هارو میبینه و باهاشون سروکله میزنه اینقد به دخترش فشار نمیاورد سرپزشکی
