#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_هشتم
بابا: اما مه که خانم خو به امان خدا رها نکردم مثل مرد واری از زن و اولادا خو نگهداری کردم
منان: متین هم ایکاره نکرده فکر می کنی خواستن یک شخص به اوته کشوری آسانه؟؟ او هم تا حد لازم سعی و تلاش خو میکنه دگه ایکه نمیشه ، نمیشه
عبید:خوب حالی اگه ایرقم نمیشه حدی اقل از طریق دگه خواهر مار روان کنیم بده مردم چی میگن زد تا آخر عمر هم متین نتونه خانم خو بخوایه یا شاید هم اصلاً ای قصده نداشته باشه
منان: مثلاً از کدام طریق تو اگه راه حلی داری بگو مه خودم ایکاره میکنم
عبید: از طریق قاچاقی
کاکامنان با شنیدن ای گپ پوزخندی زد و بعد با لحن تمسخر آمیزی گفتن
منان: تو به کدام غیرت خو اجازه میدی خواهر تو به دست یک قاچاقبر بیگانه تسلیم کنیم او هم تنهایی
عرفان: قرار نیه که تنها بره اگه شوهر بی غیرتی داره شکر برادرایو مثل شیر پشت خواهر خو ایستادن در ضمن قاچاقبر هم آشنایه تضمینی به مدت کم میتونه مار او طرف مرز تیر کنه
منان: حالیکه وقت خود شما تصمیما خو بین خو بگرفتیم چری مار اینجی خواستین؟
بابا: چون ما سر ما از احترام باز میشه مثل بچه تو هرکاری سر به خود انجام نمیدیم مه تور فقط بخاطریکه بعد از ما و شوهر نگار کلان و اختیار داریو هستی خواستیم متین که جواب تماسا ما نمیده حدی اقل تو ازو اجازه بخوای که ما بتونیم خانمیو به پیشیو بفرستیم در ضمن فکر پولیو هم نباش مه خودم مصارف نگاره به دوش میگیرم فکر نکن که از دادن مصارف دختر خو کدام هراسی دارم
منان: نخیر لازم نکرده مه از خود آبرو و حیثیت دارم فکر کردی به چهار قِران پول اجازه میدم به همه جا نام مر بد کنی؟ باز به ای مدت ما طلا و زیورات زیادی به نگار گرفتیم میتونه اونار بفروشه بقیه پول هم هرچی شد به جمع شوهریو میگم بفرسته
بابا: باشه قبول قصد مه فقط رسیدن نگار به مقصدیو هست بس
January 12, 2022 14.5K 30