رمان عشق آتشین
قسمت یازدهم
نویسنده هدا (عباسی)
یک ماه بعد
مرحبا یک ماه گذشت و بعد امو روز دیگه اصلا همرایی رضوان گپ نه میزدم اما او با رویا صمیمی تر شده بود هر بار با دیدن شان آتش میگرفتم و حسم ده مقابل رضوان زیادتر میشد اما مانعی خود میشدم بلاخره سمستر ما هم رو به پایان بود صبح آماده شده رفتم طرف دانشگاه و سمت صنف میرفتم که با مسکا رو به رو شدم
مسکا: اووو سلام خوبی
مرحبا: شکر تو خوبی
مسکا: بهترم او دختر چی جور شدی مثل مورده ها شودی چی گپ است به خود بیا برو برش بگو با ای درد از بین میری
مرحبا: نی او گپ نیست به امتحانات استرس دارم فقد امی او موضوع برم خلاص شد و مه اصلا رضوان نه میشناسم
مسکا: خوده بازی میتی مرحبا تو اوره دوست داری قبول کو برو یکبار برش بگو
مرحبا: اوفففف مسکا ایلا بتی پشت گپ ره من میرم که صنف دارم باز گپ میزنیم خدا حافظ
مسکا: افرین برو برو فرار کو بیبینم تا کجا فرار میکنی
مرحبا: اصلا به گپ های مسکا گوش ندادم و به صنف رفتم وقتی داخل صنف شدم با بسیار صحنه دردناک رو به رو شدم نفسم بند میشد دیدم که رویا رضوان به آغوش گرفته و گریان داشت پایم هایم سست شد که رضوان متوجه من شد رویا ره زود از آغوش خود جدا کرد اما من بیدون کدام حرف دویده دویده به حیات دانشگاه رفتم و به چوکی که اونجه بود نشستم اصلا نفس گرفته نه میتانستم و گریان داشتم که با صدایی رضوان زود اشک های مه پاک کردم و میخاستم از پهلویش رد شوم که دست مه گرفت بسیار اعصابی شدم دست مه از دستش جدا ساختم و سیلی محکم به صورتش زدم گفتم به کدام جرعت برم دست زدی نگفته بودم که ده صد متری خودم هم نه میخایم توره بیبینمممممم چراااا برم دست زدی
رضوان: مرحبا آرام باش درست است دیگه نه میزنم آرام اصلا حالتت خوب نیست
مرحبا: به تو چیییی هاااااا به تو چییییی برو از زندگیم گمشووووو پشت مه ایلا کو ازت متنفر استم میفامی میخاستم برم که یکبار چشم هایم سیاه شد سرم گنس و دیگه نفامیدم وقتی چشم های مه باز کردم ده شفاخانه بودم و رضوان هم پیشم ازش پرسان کردم که مره چی شد
March 24, 2022 37.1K 116