رمان عشق آتشین
قسمت نهم
نویسنده هدا (عباسی)
(رضوان)
بعد تولد آمدیم خانه زیاد خوش بودم که مرحبا همرایم دوست شده بود واقیعن یک دختر خوب زیبا بود نه میفامم اما یک حس در مقابلش پیدا کردم یعنی مه عاشق شدیم نخیررر ای امکان نداره گپ های ناق است صبح با خوشحالی از خواب بیدار شدم و سمت دانشگاه رفتم وقتی به صنف رفتم دیدم رویا است اصلا نه میخاستم باز با چرت پرت های رویا روزم خراب شوه پس میخاستم بیرون برم که صدا کرد
رویا:رضوااان
رضوان: بفرما چی میگی
رویا : خوب هستی
رضوان: تشکر
رویا : رضوان چرا همرایم اقه سرد رویه میکنی مه واقیعن دوستت دارم چرااحساساتم ره نه میبینی
رضوان: لطفا رویا اصلا حوصله چرت پرت هایت ندارم میخاستم برم که رویا دستم گرفت خاستم دست مه از دستش جدا کنم که مرحبا داخل صنف شد با دیدن ما نه میفامم چرا اما بسیار حالتش خراب شد رفت به جای خود نشست و رویا هم پیشش رفت نه میفامم رویا چی کرد اما هر چی کرده بود باز زهر خو ره انداخته بود مرحبا با گریان از صنف بیرون شد از پشتش رفتم که بسیار اعصبانی بود با حرف هایش بدرقم قلبم شکست اما چیزی نگفتم و رفت به خانه بسیار اعصبانی بودم رفتم پیش رویا که چی کرده بود که مرحبا ایتو کرد با خشم وارد صنف شدم و دست رویا گرفته از صنف بیرونش کردم و به دیوار محکم تیله کردمش گفتم
رویا: چی شده افگار شدم چرا اقدر اعصبانی هستی
رضوان: تو به مرحبا چی گفتی
رویا: چیزی نی
رضوان: به مه دروغ نگوووووو
رویا: چیغ نزن راست میگم که برش چیزی نگفته بودم
رضوان: پس او چرا اقدر ناراحت بود هااااا
رویا: بخدا مه همرایش معرفی شدم و گفت مه تو چی هم میشم مام برش گفتم تو عشقم استی بس ده امو از صنف بیرون شد
رضوان: تو چی گفتی دختر بی حیا مه اصلا توره دوست ندارم چرا نه میفامیییی چرا برش ایتو گفتیی هاااا
رویا: اما مه دوستت دارم
رضوان: از پیش چشم های گمشو رویا گمشوووو
رویا با عجله رفت مه هم رفتم به خانه تمام راه از گپ رویا اعصبانی بودم اما چرا مرحبا ایتو کرد یعنی او هم در مقابل مه کدامم حس داره اها او هم مره دوست داره وااای خدایا باورم نه میشه پس خانم مرحبا تو با رویا حسودی کردی بیبین که اقدر آزارت بتم که مجبور شوی اعتراف کنی
(مرحبا)
صبح بیدار شدم رفتم بسیار گریان کرده بودم اما خوده آماده کردم و به سمت دانشگاه رفتم وقتی وارد صنف شدم کسی نبود چند لحظه بد رضوان رویا خنده کنان داخل صنف شدن هر بار با دیدن شان آتش میگرفتم اما نشان نه میدادم خیلی دردناک بود کسی ره که دوست داشته باشی همرایی دیگه شخص بیبینی اما مه هیچ وقت نه میخاستم به رضوان بگویم که دوستش دارم و میخاستم فراموشش کنم استاد آمد درس شروع شد و اصلا در تمام وقت به طرف رضوان یکبار نگاه هم کردم نفسم قید بود دعا دعا میکردم که ای صنف لعنتی خلاص شوه و برم خانه بلاخره خلاص شد و من هم رفتم خانه در باز کردم رفتم به اطاقم در روی تختم دراز کشیدم و هر لحظه صحنه رضوان رویا پیش چشمانم بود هیچ فراموشم نه میشد رفتم گوشکی های مه گرفتم و آهنگ که ده ای چند وقت میشنیدم ره پلی کردم با شنیدن ای آهنگ کمی قلبم ارام میشه
(آهنگ)
به هیچکی بجز تو 😳
نمیشه که دل بست ❌
یکی است که جونش🥺
به جون تو بسته اس🖐🏻
تو که خیره میشی تو 🙄
چشمات میخونم 👀
واسه مه یه عمره😇
واسه تو یه لحظه اس😔
جسارت نباشه شدم من دچارت😟
بهت قول میدم بمونم کنارت😘
یه جور حس نابی 🥰
مثل آرومی😇
مرحبا: عین گوش کردن امی آهنگ بودم که در تک تک شد و مادرم امد داخل
شگوفه: خوب هستی دخترم
مرحبا:خوب استم مادر جان شما خوب استین
شگوفه: خوب استم اما تو اصلا خوب معلوم نه میشی
مرحبا: نخیر مادر جان فقد کمی درس هایم زیاد بود ازو خاطر کمی خسته استم
شگوفه: شکر دخترم مرحبا؟
مرحبا: بلی مادر جان
شگوفه:میخایم ده باره یک موضوع مهم همرایت گپ بزنم
مرحبا : بفرماین مادر جان
شگوفه: دخترم امشب مامایت شان میاین به خواستگاریت و توره به عثمان خواستگاری میکنن
مرحبا: چییییییی
شگوفه: چرا تعجب کردی دخترم جوابت چی است میفامی که بیدون خاست تو نی مه نی پدر جانت هیچ کاری نه میکنیم
مرحبا: با گپ های مادرم خیلی تعجب کردم ای امکان نداره مه و عثمان از طفلایت با هم کلان شدیم مثل خواهر برادر استیم مه اصلا اوره دوست ندارم قلب مه به خاطر یک نفر میتپه که او هم مغرور ترین پسر دنیا رضوان است من بیدون رضوان کسی ره دوست داشته نه میتانیم با صدایی مادرم از افکار بیرون شدم که گفت
شگوفه: دخترم جوابت چیست
مرحبا: مادر جان مه اصلا آماده ازدواج نیستم میخایم درس بخانم
شگوفه: خوب فکر کردی دخترم
مرحبا: بلی مادر جان جوابم منفی است
شگوفه: هر چی تو میگی درست است دخترم اما اونا میاین برو آماده شو
مرحبا : درست است مادر جان
March 24, 2022 25.7K 103