پروانه پرسید:
وقتی که دلتنگ میشوی چه میکنی؟
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پروانه گفت:
وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست...
کرگدن گفت
دلم کسی را نمیخواهد
حالا تا باران شدیدتر نشده برو ابرهای سیاه را نمیبینی؟
پروانه حرفی نزد
آبش را نوشید، پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید
بر نمیگردد نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت:
نه
کرگدن آرام زمزمه کرد:
چه حیف!!
دلم گرم میشد وقتی میخندید
حیف که باران داشت شدیدتر میشد
وگرنه میشد که بماند!
فرشته آرام نوازشش کرد
بعد لالایی محزون را برایش خواند
کرگدن چشمهایش را بست
و فهمید:
دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ میکردند و فرشته خوب میدانست!
این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید...
