و خیلی عجیبه که ما مرگ ناگهانی و در جوانی رو برای خودمون تقریباً غیرممکن میدونیم. وقتی برای یکی دیگه اتفاق میافته، هرچقدر هم سخت و تکاندهنده باشه، بالاخره یه جوری میپذیریمش؛ اما وقتی پای خودمون وسط میاد، انگار ذهنمون حاضر نیست حتی به اندازهی یه احتمال کوچیک هم بهش جا بده. طوری زندگی میکنیم که انگار با آینده یه قرارداد نانوشته داریم و قرار شده حتماً فرصت کافی برای ادامه دادن، تجربه کردن، جبران کردن و تموم کردن داستانمون داشته باشیم.
البته منظورم این نیست که آدم مدام به مرگ فکر کنه یا گرفتار وسواس و نگرانی بشه؛ این خودش میتونه زندگی رو از آدم بگیره. اما شاید پذیرفتن همین احتمال کوچک، بدون ترس و اغراق، بد هم نباشه. شاید کمک کنه کمی آگاهانهتر بین دو واقعیت تعادل برقرار کنیم: از یه طرف، جوری زندگی کنیم که انگار قراره تا پیری زنده باشیم و برای آینده برنامه داشته باشیم؛ و از طرف دیگه، فراموش نکنیم که ممکنه فرصتمون خیلی محدودتر از چیزی باشه که فکر میکنیم و داستان همین امروز تموم بشه.
البته جمع کردن این دو نگاه کنار هم خیلی سخته.
17
6August 20, 2026 372 5 3