هربار که دارم از شمال برمی‌گردم تهران، به این فکر می‌کنم اگه این‌بار… — Brighter Side of The Shell — TG.ME


هربار که دارم از شمال برمی‌گردم تهران، به این فکر می‌کنم اگه این‌بار تصادف بشه و (زبونم لال) بمیرم، چقدر عجیب خواهد شد. چنین مرگ‌های ناگهانی‌ای واقعاً شبیه نصفه موندن یه داستان می‌مونه. یک زندگی و یک عالمه مشغله و دغدغه و امید و آرزو، ناگهان و یک جای بی‌ربط تموم میشه. از این لحاظ، به نظرم آدم‌هایی که در پیری و در تخت‌خواب، از کهولت سن یا بیماری‌های ناشی از اون می‌میرن، خیلی خوش‌شانسن. چه ازش استفاده کرده باشن و چه نه، این فرصت رو داشتن که داستان‌شون رو به جایی برسونن. یه جای معنی‌دار...

یعنی اون داستان چه خوب بوده باشه، چه بد، چه زرد بوده باشه، چه عمیق، چه جالب و هیجان‌انگیز بوده باشه، چه حوصله‌سربر و پررنج، حداقل یک پایان‌بندی داشته و همین‌جور نصفه‌ونیمه و بلاتکلیف تموم نشده...

💔15❤9👎1
August 20, 2026 349 2 5