مرگ در خانه‌ی درمانگران را هم می‌زند. دکتر پرستو امیری روان‌درمانگر… — اِنگار — TG.ME

مرگ در خانه‌ی درمانگران را هم می‌زند.


دکتر پرستو امیری
روان‌درمانگر


به محض وصل شدن اینترنتم، با پیام‌های پیاپی مراجعان خارج از کشورم مواجه شدم:
《خوشحالم که حال‌تان خوب است.》

و همه ما می‌دانیم پس این جمله، پیام دیگرس نهفته است:
《خوشحالم زنده‌اید.》

و رابطه‌ی درمانی وارد قلمرو اضطراب بقا شده است.

جمله‌ای که این روزها بارها شنیده‌ام: «خوشحالم زنده‌اید»
این یک جمله‌ی عادی نیست.
این جمله نشانه‌ی ورود مرگ به متن رابطه است؛ مرگی که دیگر یک مفهوم انتزاعی یا بالینی نیست، بلکه حضوری واقعی، خیابانی و روزمره پیدا کرده است.
در این جمله، سوگِ جمعی و اضطراب بقا هم‌زمان متراکم شده‌اند.

از منظر روانکاوی، این لحظه را می‌توان لحظه‌ی شکستن توهم ثبات دانست؛ همان توهمی که هم مراجع و هم درمانگر برای امکان فکر کردن، تحلیل کردن و درمان کردن به آن نیاز دارند. وقتی اینترنت قطع می‌شود، بدن‌ها در معرض خطرند، و شمار کشته‌شدگان هر روز بالا می‌رود، درمانگر دیگر فقط «ابژه‌ی امنِ ذهنی» نیست؛ او نیز به‌وضوح یک بدنِ فانی در میدان خطر است.

در این‌جا، یک جابه‌جایی ظریف اما عمیق رخ می‌دهد:
مراجع، به‌ویژه مراجع مهاجر، ناگهان خود را در موقعیت نگهدارنده (holding) می‌یابد. پرسیدنِ حالِ درمانگر، تلاشی است برای ترمیمِ شکافی که اضطراب مرگ در رابطه ایجاد کرده. این پرسش نه صرفاً از سر محبت، بلکه تلاشی ناهشیار برای حفظ «ابژه‌ی حیاتی» است؛ ابژه‌ای که با از دست رفتنش، نه‌تنها درمان، بلکه بخشی از پیوند با وطن، زبان، و ریشه‌های هیجانی نیز فرو می‌ریزد.

جمله‌ی «خوشحالم زنده‌اید» در سطحی عمیق‌تر می‌گوید:
اگر شما بمیرید، بخشی از من هم بی‌پناه می‌شود.

برای درمانگر، شنیدن این جمله تجربه‌ای دوپاره است:
از یک سو، دیده‌شدنِ رنج و خطر؛
و از سوی دیگر، مواجهه با این واقعیت دردناک که حتی جایگاه حرفه‌ایِ «کسی که تاب می‌آورد» هم دیگر مصون نیست. اینجاست که درمانگر با نوعی سوگ خاموش روبه‌رو می‌شود: سوگِ از دست رفتن فاصله‌ی امن میان نقش حرفه‌ای و واقعیت عریان سیاسی–اجتماعی.

در بستر خشونت جمعی، رابطه‌ی درمانی ناگزیر سیاسی می‌شود، حتی اگر هیچ شعاری در آن رد و بدل نشود. بدن درمانگر، بدن مراجع، و پیوند میان آن‌ها، همگی در میدان قدرت، سرکوب و بقا قرار می‌گیرند. این وضعیت، ما را به قلمرو تروماهای جمعیِ حل‌نشده می‌برد؛ جایی که مرگ، نه سوگواری می‌شود و نه معنا می‌یابد، فقط تکرار می‌شود.

و شاید مهم‌ترین لایه‌ی این جمله همین باشد:
وقتی می‌گویند «خوشحالم زنده‌اید»، دارند اعتراف می‌کنند که مرگ، دیگر امر استثنایی نیست؛ امکانِ هرروزه است. و در چنین جهانی، زنده‌بودن خود به یک خبر تبدیل می‌شود.

برای درمانگر، شنیدن این جمله می‌تواند همزمان یک فراخوان باشد:
فراخوانی برای دیدنِ انسان‌بودنِ خویش، محدودیت‌ها، ترس‌ها و خستگی‌ها؛
و نیز یادآوری این حقیقت تلخ که کار درمان، در سرزمین‌های زخم‌خورده، همیشه بر لبه‌ی مرگ پیش می‌رود.

و شاید تنها پاسخ درمانگرانه‌ی ممکن به این جمله این باشد که آن را انکار نکنیم، زیباش نکنیم، و سریع از کنارش نگذریم؛
بلکه بپذیریم که این جمله، سندی زنده از روانِ جمعیِ زخمی است که هنوز فرصت سوگواری نیافته است.
💔11👏3❤2
January 24, 2026 663 6