چرا هنوز نمیتونم باور کنم؟ چطور اینقدر خوب و بینقص بودی که هیچکدوممون نمیتونیم این موضوع رو باور کنیم؟
خب تو که از همهمون سرحال تر بودی اقاجون، چرا باید یه دفعه بذاری بری؟ ما با خودمون میگفتیم مامانجون مریضه حواسمون بهش باشه، تو دیگه چرا اقاجون، همیشه میگفتیم اقاجونمون تا ۲۰ ۳۰ سال دیگه همینطوری سرحال میمونه، دیگه چه میدونستیم میخوای اینقدر زود بری.
دورت بگردم من که اینقدر خوشتیپ و شیک بودی؛ یعنی یه روز نبود که ما بریم بیرون و تو کت و شلوار نپوشی. نیستی ببینی کت و شلوارت اتو شده توی کمده. دورت بگردم همش صدات تو گوشمه که میگفتی «نانا دخترم بیا اینجا رو ببین، ببین از بین کل نوههام فقط تویی که دوتا از عکساش توی این قاب عکسه»، «میدونی از همه بیشتر دوستت دارم نانا؟»، «چراغ قوهم دست کیه؟ دوباره برش داشتی؟ من که قایمش کرده بودم، بدو بیارش الان میسوزه». اقاجون دوباره برش داشتم، ولی ایندفعه نمیدونم چرا صدایی نمیشنوم که بهم بگه بدش به من. دورت بگردم من که اینقدر عاشقِ عاشق بودی، اینقدر سنگ تموم میذاشتی برای مامانجون. هیچکدوممون به پای شماها نمیرسیم. هیچکدوممون نمیتونیم اینقدر قشنگ و دوستداشتنی باشیم و عشق واقعی رو تجربه کنیم اقاجون، میدونستی؟
هی خاطره ها یادم میاد و بعدش یادم میاد که فقط همینان، دیگه قرار نیست خاطرهای با تو و از تو داشته باشم. دیگه قرار نیست بهشون اضافه بشه. شاید دردناک ترین بخشش این باشه که من هیچوقت نمیتونم باور کنم و بپذیرمش. میدونم و باور دارم که الان روی تختتی و داری آهنگهات رو گوش میکنی و هر چند ثانیه یه بار باهاشون همخونی میکنی.
از همه زرنگ تر و مهربون تر بودی اقاجون. هر سال عید حتی توی اون ۳۰ ۴۰ روزی که طوفانی و بارونی بود هم صبح به صبح میرفتی نون میگرفتی و یه نون هم برای سگت میگرفتی.
چرا نیستی ببینی که اونم همش میاد به خونهت سر میزنه و منتظرت میمونه؟ چی میشد فقط یه بار دیگه میدیدمت.. آقاجون دارم آتیش میگیرم چرا لحظه خداحافظی همش توی ذهنم پخش میشه چرا بیشتر بغلت نکردم چرا بیشتر بوست نکردم چرا بیشتر باهات حرف نزدم چرا بیشتر شوخی نکردی باهامون؟ قربونت بشم من میومدی یه جوک بگی خودت اول میخندیدی و بعد جوکو میگفتی
باغچهتو چیکار کنیم اقاجون؟ چرا اینقدر زود رفتی که توی خواب به ما بگی چطور بهشون برسیم نه کنارمون..
نمیتونم اون جمله رو بگم. نمیتونم بگم "به خوابم بیا" چون هنوز باور دارم که ۶ ماه دیگه میتونم ببینمت، مثل هر عید دیگهای.
ولی میتونم بگم هیچوقت مثل الان احساس تنهایی نکردم. میتونم بگم که هروقت چراغ قوهت رو توی اتاقم میبینم هزاران بار میمیرم و زنده میشم.


