در جُستوگوی خرسک لعنتی سبز
خرسکی آمده دستش از عروسکهای بچگیام، نارنجیرنگ. شستش خبردار شده که سبزش را هم داشتهایم. از عصر سهپیچ شده که کیسهی عروسکهای برداشتهات را بریز تا ببینم خرسک سبز توشان است یا نه. هر بار یک جور پیچاندمش.
حالا باز آمده. اول تنها. میپرسم امشب اینجا میخابی؟ میگوید نمیدانم، شاید هم رفتم پایین. میگویم اووم و سرم را برمیگردانم سمت لپتاپ. میرود بیرون. با خرسک نارنجی برمیگردد و میگوید آخ این را یادم رفته بود و زل میزند توی تخم چشمم.
میگویم ها؟ سبزه را میخاهی هنوز؟ میگوید هه، آره. صندلی را از زیر کان خود بیرون کشیده و به سمت کمد میبرم. رویش میایستم و یک نگاه به کیسهی عروسکها، یک نگاه به او میاندازم.
چرخی میدهم کیسه را و میگویم گمان نکنم اینجا باشدها. احتمالن پایین است. میگوید نه، نیست. میگویم اینجا هم نیست، چون فقط عروسکهایی که دوست داشتهام را گذاشتهام توی این کیسه، آن را دوست نداشتم. میگوید خب شاید پیش الناز است. میگویم نه، نیست. میگوید پایین هم نبود. میگویم تو آخرینبار کی دیدیش؟ میگوید ندیدمش تا حالا، میخاهم ببینمش. میگویم خب، عین همین است فقط سبز است و این یکی جنسش بهتر است. اوومی میکند و نگاه میکند باز بهم.
اَی توی کنجکاویات. میگویم یعنی میگویی کیسه را بریزیم؟ میگوید آره. میگویم آخر میدانی، خودش ادامه میدهد که اگر بریزیم چتر و اینها را هم باید بیرون بیاوریم. میگویم اینکه آره، ولی چیز هم هست، عروسکی که بالای کیسه است. خودش ادامه میدهد که شکسته. میگویم آره.
میگویم چه کنیم؟ میگوید عروسک شکسته را اینجوری بگیریم. اینجوری و آنجوری گرفتنش فایدهیی ندارد. میگویم بگذاریمش برای فردا؟ میگوید آره.
میآغازد به بازی و پچپچ با خودش. شکی نیست، ساعت نداشتهاش را تنظیم کرده که فردا دوباره بگوید که گفتی فردا.
الهه نصیری
@elahebaseda
3
1
1September 3, 2026 33 3