بازگشت به ریشه ها #گی #دوست_دختر #بیغیرتی سلام به همگی من سامانم… — داستانکده ، رمان ، داستان اعتراف — TG.ME

بازگشت به ریشه ها

#گی #دوست_دختر #بیغیرتی

سلام به همگی من سامانم. ممکنه منو از داستانای قبلی که اینجا نوشتم بشناسید. اگر نه، یه پسر ۲۷ ساله کاملا معمولی با قد ۱۷۴ و وزن ۶۸ (تقریبا لاغر) که ممکنه هر روز توی مترو ببینید و روحتونم خبر نداشته باشه که چه افکار پلیدی تو سرش داره. قبلا براتون تعریف کردم که چجوری تو دوران دبیرستان همکلاسیم منو باز کرد و بدتر چه اتفاقاتی برام افتاد. تو این داستان ادامه ماجرا رو براتون تعریف می‌کنم. بعد از پایان مدرسه و تو دوران دانشگاه تلاش کردم از افکار گی بیام بیرون و برای خودم دوست دختر پیدا کنم. شاید که اینجوری فکر دادن از سرم بیفته. و خب تا مدتی جواب داد. البته مدت خیلی کوتاهی… [تا اینکه توسط یه همکلاسی سابق گاییده شدم ] اولین دوست دخترم اسمش سپیده بود. قد بسیار بلند (۱۷۳ - تقریبا هم قد خودم) صورت خیلی خوشگل، موهای بلند، کون بسیار بزرگ و در کل اندام خیلی جذاب که کاملا جلب توجه می‌کرد … در واقع هر چیزی که می‌تونستم آرزو کنم رو داشت. اصلا برام سوال بود با این همه جذابیت چرا باید با من دوست بشه؟! البته اگرچه من پسر خیلی جذابی نبودم اما درسم خوب بود و کاملا ساپورتیو بودم. شاید همین چیزا جذبش کرده بود. تنها مشکلمون این بود که سکس نداشتیم :) یعنی هر روز اون حجم کون رو میدیدم، اون ممه های جذاب رو میدیدم اما خبری از سکس نبود! منم بچه بودم و کارنابلد. تا حالا هر تجربه ای از سکس داشتم این بوده که ببرن ترتیبمو بدن! هیچوقت در نقش فاعل نبودم که بلد باشم چیکار باید بکنم. خیلی هنر میکردم با هزار زور و زحمت و خواهش میتونستم ازش لب بگیرم. اونم نه همیشه. گااااهی. مدام با خودم در کشاکش بودم و میل جنسیم روز به روز بیشتر میشد. از طرفی خبری از ارضا شدن نبود. در این بین پسری به اسم آرش هم بود که منو گاییده بود و چون از رفتارش خوشم نیومده بود بهش کم محلی می‌کردم. از قبل برای خوندن داستانا توی این سایت عضو شده بودم. عموما هم داستانا رو دنبال می‌کردم و کاری به بخشای دیگه نداشتم که یه روز توجهم به بخش دوستیابی گی جلب شد. انگار آتش زیر خاکستری روشن شده بود. مدت ها از رابطم با آرش می‌گذشت و دوست دخترم هم هیچ جوره راضی نمیشد باهام سکس کنه. خیلی احساس تنهایی می‌کردم. رفتم توی سایت و برای اولین بار خواستم که فاعل باشم. خب مگه من چیم از فاعلا کمتر بود؟ با چند نفر هم لینک شدم و حتی کار به عکس و آیدی هم رسید. ولی تهش یا اونا استقبال نمیکردن یا مکان نداشتیم و خلاصه به یه دلیلی کنسل میشد. این شد که گفتم شانسمو به عنوان مفعول و بات هم امتحان کنم. در کمال تعجب حجم پیاما خیلی بیشتر بود و کیس های خیلی بهتری بهم پیشنهاد دادن!! یکیشون اسمش پرهام بود. اون موقع ۲۵ سالش بود و برای من که ۲۱ ساله بودم جذابیت داشت. نسبتا وضع مالی خوبی داشتن و خونشون توی یوسف آباد بود. خودش یه رشته مهندسی خونده بود و داشت کار میکرد و مثل همه ما تو این سالها نیم نگاهی هم به مهاجرت داشت. از همون ابتدا جذبش شدم. رفتار مودبانه و قیافه جذاب و هیکل سکسیش کافی بود تا مخم زده شه. رابطمون اینطوری شده بود که من دائما از خودم و کونم عکس میفرستادم و اونم با عکسای من ارضا میشد. برام جذاب بود که یه پسر با دیدن کون من داره ارضا میشه. از طرفی سپیده روحشم خبر نداشت که دوست پسر عزیزش داره به چه راهی کشیده میشه… یه روز دیگه طاقت نیاوردم. بهش گفتم پرهام تو نمیخوای کاری بکنی؟ گفت چیکار؟ گفتم مثلا کیرتو بکنی تو کون من؟؟ گفت اوهو! کون پسر! (عادت داشت کون پسر صدام کنه و منم خوشم میومد) چی شده به خارش افتادی؟؟ گفتم خب آخه تا کی اینجوری باشه رابطمون؟ گفت سامان عزیزم تو که میدونی من مکان ندارم. چیکار کنیم؟ اینجا بود که من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم خب ماشین که داری! گفت تو ماشین؟! عقلتو از دست دادی؟! حالا باید تلاش میکردم یه جوری که بهم شک نکنه بگم خطری نداره. چون دوست نداشتم بدونه که قبلا تو ماشین چه ساک هایی که نزدم! در نهایت راضیش کردم و قرار شد یه جای خلوت پیدا کنیم. روز موعود فرا رسید. باورم نمیشد. بالاخره می‌تونستم کیرشو از نزدیک ببینم! بالاخره سکس! ادامه داستان رو بزودی براتون می‌نویسم. دوستون دارم و ممنونم که کامنت می گذارید. نوشته: Samii_1999
❤6👎1
September 11, 2026 985 1