تجاوز به مادرم توسط پسر عمه ام #تجاوز #مادر سلام به کسایی که این متنو… — داستانکده ، رمان ، داستان اعتراف — TG.ME

تجاوز به مادرم توسط پسر عمه ام

#تجاوز #مادر

سلام به کسایی که این متنو میخونن شاید این متن زیاد طوری نباشه که بخواین لذت ببرید چون بیشتر اتفاقی که چندسال پیش افتاد واسه خانواده ما رو میخوام تعریف کنم چون تاحالا ایک داستان جایی درز نکرده و منو مامانم به هیچکس نگفتیم چون مادرم نمی خواست کسی بدونه. پسر عمم بابا نداره یه داداش کوچکتر داره و با عمم زندگی میکردن . الآن ازدواج کرده و متاهل هستش. چندین سال پیش که ما رفت و آمد زیادی باهم داشتیم و چون اونا بزرگتر تو خونوادشون نبود بابا و مامانم دلشون میسوخت و خیلی میرفتیم اونجا تا تنها نباشن و خیلی اونارو دعوت میگردیم که بیان پیشمون. منو پسر عمم خیلی نزدیک بودیم به همدیگه و با هم همش سرو کله میزدیم. تازه رسیده بودیم به سن بلوغ البته اون چون بزرگتر بود زودتر به بلوغ رسیده بود و اندام تناسلیش زودتر رشد کرده بود و بهم نشون میداد. اوایلِ بلوغش بود و کیرش راحت به ۱۵ سانت می رسید که کلفتی خوبی هم داشت. خیلی با هم در مورد مسائل جنسی و سکس و اینجور چیزا صحبت میکردیم خیلی به من میگفت که دیگه طاقت ندارم و شهوت داره از چشمام میزنه بیرون و فلان و دوست دختر هم ندارم که سکس کنم باهاش. زمان میگذشت و میگذشت تا اینکه انقدر که باهم راحت بودیم و فکر کنم اون موقع اون نزدیک ۱۸ سنش بود و من ۱۵ یا ۱۶ داشتم، یبار بهم گفت حاجی ولی خوش به حالِ دایی ها خوب میکنه مامانتو… من خشک شدم و اون خنده کرد و گفت حاجی شوخیه دیگه چرا اینجوری میکنی منم نرم شدمو گفتم راس میگه شوخیه دیگه عیب نداره. این شوخیا بیشتر شد بیشتر شد بیشتر شد تا به جایی رسید ک میگفت کاش من بابات بودم کاش مامانتو میکردم و اینجور شوخیا. تا اینکه یکروز منو مامان دونفری رفتیم خونشون پسر عمه کوچکم مدرسه بود عمم بود و پسر عمم. عمه من که با پسرش هماهنگ کرده بود به من گفت که میای اتاق تا بهم یه وسیله بهم بدی منم گفتم چشم باهاش رفتم اتاق در کمد و باز کرد و یهو منو از پشت محکم هل داد تو کمد که جای رختخوابی بود درو بست و قفل کرد من که فک کردم شوخیه و یه خورده خنده طور کردم که مثلا خوشم اومد ولی بسته ولی شنیدم که صدای در اتاق اومد که بسته شد و قفل کرد. هی داد زدم هی داد زدم ولی دیگه خبری نبود. صدای مامانو شنیدم که داشت بلند داد میزد و به عمم میگفت تو خودت بچه داری بیوه ای خجالت بکش ولی عمم میگفت دهنتو ببند و هرچی بچم میگه اجرا کن تا اینکه مامانم جیغ کشید ک دهنشو بستن مشخص بود منم که گریه میکردم و درو می کوبیدم بعد دروغ نگم شاید ۲۰ دقیقه پسر عمم اومد تو اتاق درو باز کرد و منی که داغون بودم و دید و گفت از جات تکون بخوری سیخ داغ و میکنم تو کونت منم گفتم باشه چیکار کنم؟ گفت دستاتو بیار جلو ببندم تا مامانتو ببینی دستامو بست برد تو هال ک دیدم مادرم لخته مادر زاده و روشو بر نمی گردونه سمتم منم دوباره شروع کردم به گریه که عمم گفت قربونت شم گریه نکن الآن تموم میشه و قرار نیست مامانت صدمه ببینه سالم میاد باهات خونه پسر عمم دهنمو بست و نشوند رو مبل منو گفت ببین حالا چجوری مامانتو میکنم به عمم گفت مامان دوباره، عمم نشست رو صورت مادرم مادرم که داشت انگار خفه میشد ولی ادامه میداد پسر عمم پاهای مامانمو داد بالا و کیرشو بدون کاندوم کرد تو… هی ادامه داد هی ادامه داد و سر آخر که داشت آبش میومد به عمم گفت پاشو داره میاد و ریخت رو صورت مادر من تمام این مدت من فقط داشتم گریه میکردم. قبل اینکه دست و پاهامونو باز کنن بهمون گفتن ک اگه نگیم به کسی این داستان تموم میشه و قرار نیست تکرار شه و میتونیم قطع رابطه کنیم و همو نبینیم اگه بگیم به کسی عمم روحِ شوهرشو قسم خورد که برای نجات بچش کاری میکنه که خودش کشته شه اما قبلش مامانمو بکشه. تو راه برگشت به خونه تو اسنپ مادر عزیزم فقط یه جمله بهم گفت که تو امروز هیچی ندیدی و چیزی نشده تا یک هفته بابام خیلی مادرمو تعقیب داشت که چرا ناراحته و چی شده اما مادرم میگفت یاد پدر مادر خودش میفته که فوت کردن خیلی وقته حالش اینجوریه. بماند که مادرم چقدر عذاب کشید بعدش و چقدر روانشناسی رفت ولی از اینکه تو اون صحنه من دیدمش داره عذابش میده بارها من بهش گفتم که تا زنده ام نمیزارم کسی بفهمه و قول میدم یروز برعکسشو انجام بدم اما میگه نه تمومش کن نه کسی دیده و نه کسی فهمیده بیا تمومش کنیم منم سعی نمیکنم زیاد راجبش صحبت کنم تا حالش بد شه. نوشته: بی نام
❤9👎2
September 12, 2026 1.9K 6