شب به یغما رسید و دست گشود
در تهِ درّه هرچه بود رُبود
رود دیریست تا اسیرِ وی است
بشنو این هایهایِ زاریِ رود
گنجِ باغ از سپید و سرخ و بنفش
همه در چنگِ شب به یغما رفت
شاخِ گردو زِ بیم پای نهاد
بر سرِ شاخِ سیب و بالا رفت
شب چو دودِ سیه تنوره کشید
رو نهاد از نشیب سویِ فراز
دست و پایِ درختها گم شد
برنیامد زِ هیچیک آواز
بانگ برداشت مرغِ حق: شب! شب!
برگ بر شاخِ بید لرزان شد
راهِ فرسوده بر زمین بخزید
لایِ انبوهِ پونه پنهان شد
شب دمی گرم برکشید و بخفت
اینک آسوده از هجوم و ستیز
یک سپیدار و چند بیدِ کهن
بر سرِ پُشتهاند پا به گریز!
پرویز ناتل خانلری
https://t.me/Dorreedari
Telegram
دُرِّ دَری
محفلِ دوستدارانِ ادب و تاریخِ ایرانزمین
@Sh1er9vi8n9

5
3
2August 24, 2026 160