«مرغکی اندر شکار کرم بود
گربه فرصت یافت او را در ربود
آکل و ماکول بود و بیخبر
در شکار خود ز صیادی دگر
دزد گرچه در شکار کالهایست
شحنه با خصمانش در دنبالهایست
هین گریز از جوق اکال غلیظ
سوی او که گفت ما ایمت حفیظ
هر کجا دامست و دانه کم نشین
رو زبونگیرا زبونگیران ببین»
(مثنوی)
هرکس شکارچی است و دنبال شکار است خودش هم شکار یک شکارچی دیگر است که دنبال اوست و او چنان سرگرم شکار کردن است که نمیبیند شکارچی در پی شکار کردن خود اوست. مرغکی کرمی را شکار میکند و مرغک را گربه شکار میکند. دزد به خانه مردم میزند و پاسبان در پی دزد است. قارون اموال را بلعید و زمین قارون را با اموالش. این قانون آکل و مأکول است و همه را در بر میگیرد جز خدایی که بینیاز است و کسی که در بندگی او به آزادگی رسیده باشد.

