✍
|متنِ باز|
[نامه چند و یازده]
ای کاش میتوانستم مرثیهای برای آب بنویسم.
میگویند اینجا آب دارد تمام میشود عزیزم. استکان به استکان این چند روز نگاه ِ آب کردهام و شرمم شده. آب این آب ِ مظلوم که با دلار تاختش میزنند.
عصبانی که میشویم آب میخوریم. بغض که میکنیم آب میخوریم. مریض که میشویم آب میخوریم. سالمیم چون آب میخوریم.
دارند آب را میکُشند یا نه؛ آب را کُشتند. برای چه خونخواهیها که به خیابان نریختیم. چه دستهها و چه هیئتها که بپا نشد برای خونخواهی، چه خونها که نشد. اما آب. آب را کُشتند و کُشتیم و هنوز مرگبرها بلندتر است از صدای خشکیِ خون ِ آب.
آب این آب ِ مظلوم که خرج صنایع ِ مرگبر ساز شد، خرج صادرات ِ مرگبر شد، خرج الواطی مرگبَریان شد و حالا این آب مظلوم هنوز از شیر میآید میریزد روی سر و صورتم و انگار نه انگار من شریک ِ قتلش هستم این آبِ زیبا.
این آبِ زیبا که پیش از آن که برایش کاری کنم از تشنگیاش خواهم مرد.
آنجا که هستی اگر آب هنوز سرزنده و خوشحال است سلام مرا بهش برسان و بگو حق داشت از اینجا سفر کند ، آب مایهی حیات است اما اینجا دست سرمایهگذاران ِ مرگبر است. حق دارد نبارد به اینجا که تا همه ما را نکشند دست بردار نیستند.
دوستت
داوود
#نامه_هایی_از_مبدایی_سرگردان_به_مقصدی_نامعلوم
پاسخی اگر داشتید میتوانید در لینکِصندوق بگذارید
Telegram
Davood Jamali
Poet & Writer | Instagram: davoodjamalii

November 10, 2025 1.2K 3