.
میگوید:
قمر در توالته و خورشید نمیآفتابه
نمیتوانم بخندم
با اینکه چهرهام از اخم کثافت است
نگاهم بو گرفته
در باغی که
میوهاش کود است و
گیاهش کود
بارِ کلمه در شاخههای تَرم دارم
در محیطِ کود
در شعاع ِکود
دارم میسوزم
آیا
چیزی جز این اجزا میوهام خواهد شد!؟
[مدلم اینطوری نیست که اینجوری شعرم تموم شه، یه والس میذارم توو گوشم و سوار اتوبوس میشم]
تورا برمیدارم از ابر، از صبر راننده که نمیبردمان در دره،از ذره که در دلش آفتابی، از خوابی که هنوز هم میبینم گاهی، از ماهی که میبردمان سفر تو را برمیدارم و کارم تویی در طولِ عرض مسیر.
حالا من جماعتیست
که مُرّکب از حرکت است و انفعال
بال دارد اما نمیپرد
چنگ دارد اما نمیدرد
[در کل چیزی را که بها دارد نمیخرد]
بیرحم
آبم از چشمهام میآید
دارم آب میشوم از غم
که پر کنم این آفتابه را که قمر را از توالت پاکیزه بیرون خواهد آورد
تا به گور ما بتابد
که بیتابش بودیم
در جای اشتباه و
زمان ِ همیشه.
داوود جمالی
از مجموعه «فیگورهای روح»
@davood_jamali
Instagram ID: davoodjamalii
July 31, 2026 1.2K 3