#part577
ـ چرا زنگ می زنم جواب نمیدی ؟
گندم سینه تپنده اش را از روی تاپ در تنش فشرد و لباس میان پنجه هایش مچاله شد ............. صدای یزدان بود . همان صدایی که تمام این روزها برای شنیدن حتی یک ثانیه ای آن ، جان می داد .
ـ سلام .
ـ سلام . میگم چرا وقتی بهت زنگ می زنم ، جواب نمیدی ؟
گندم اندکی ابرو در هم کشید ............... دل بی صاحابش تنگ بود و توقع این اخم و تخم را نداشت .
ـ به همون دلیلی که تو این همه مدت ، تو به خودت زحمت ندادی حتی یه زنگ کوچیک به من بزنی .
اما یزدان انگار متوجه درد او نبود که دوباره پرسید :
ـ الان کجایی ؟
ـ بیرون .
ـ مگه قبل از اینکه برم بهت نگفتم هر کجا که خواستی بری قبلش باید با من هماهنگ کنی ؟!
گندم بیشتر از ثانیه های قبل ابرو در هم کشید ............. حالش افتضاح بود . هم حال دلش ، هم حال قلبِ لامذههبش .
چقدر بدبخت بود که الان هم دلش یزدان را می خواست .............. با تمام ناملایمتی هایش .............. با تمام این نامردی که در این مدت در حق او کرده و او را از شنیدن صدایش محروم نموده بود ....... دل احمقش این یزدانِ بی معرفت را می خواست ......... که درون آغوشش برود و یک دل سیر به حال خودِ بدبختش زار بزند .
ـ باید قبلش بهت می گفتم ؟؟؟ ............ تو اصلاً راه تماسی برای من گذاشتی ؟؟؟ تو اصلاً من و جزو آدم حساب کردی که بگی این دختر به من نیاز داره بذار یه شماره ای بهش بدم که گَه گاهی بتونه برای دو دقیقه هم که شده به من زنگ بزنه !!! ............ تو فقط من و ول کردی رفتی یزدان خااااان . دقیقاً مثل یه تیکه آشغال .
ابروان یزدان از آن حالت درهم فرو رفته اندک اندک بیرون آمد و حالت تعجب به خودش گرفت .
ـ گندم ؟؟؟
گندم پوزخندی زد که صدایش حتی به گوش یزدان آن طرف خط هم رسید و نفهمید کی بغضش بالا آمد و چانه اش همچون دل بی صاحاب شده اش لرزید .............. حتی دلش برای این مدل صدا زدن یزدان هم تنگ شده بود .
ـ اوه خدای من .......... اسم من هنوز یادتون مونده ؟؟؟ من گفتم بعد از این همه مدت عمراً دیگه نام و نشونی از گندم نامی در خاطرتون مونده باشه .
یزدان پلک بست و گردنش رو به پایین متمایل شد ........... تازه درد گندم را فهمیده بود . گندم دلتنگ بود ............. دقیقاً مثل خودش .
ـ خودت خوب می دونی که تمام این چیزایی که داری میگی چرت و پرتی بیش نیست .
ـ نه نمی دونم ............ نمی دونم یزدان . اونم با علم به این موضوع که می دونی من تو این دنیا جز تو کسی رو ندارم ......... اما از خودت که هیچ ، حتی از شنیدن یک ثانیه از صدات هم محروم کردی .
ـ تو حال من و نمی فهمی ، درک نمی کنی .
گندم حرصی دستی به پای چشمان نم برداشته اش کشید و قطره اشکی که تا اواسط گونه اش پایین آمده بود را پاک نمود و توپید :
ـ بگو ، بگو که متوجه بشم . بگو تا بفهمم دلیل این رفتارت چیه .
ـ قبلاً هم یکبار بهت گفتم وقتی ذهن من سمت تو میره ، دیگه نمی تونم به هیچ عنوان روی مسئله دیگه ای تمرکز کنم یا برای کار هام برنامه ای بچینم .............. چرا فکر می کنی این مدت دوری از تو و نشنیدن صدات برای من راحت بوده ؟ چرا فکر می کنی تو این مدت ، اصلاً به فکرت نبودم . من هر روز به اون مرتیکه معین زنگ می زنم تا از حالت باخبر بشم . انقدر خوب بودن حالت برام مهمه که اگه هر روز اول به معین زنگ نزنم و از حالت مطمئن نشم ، به هیچ عنوان نمی تونم سراغ کارهایع دیگم۵ب برم ............. به نظرت همه اینا به این معنی نیست که حتی از خودمم برام مهم تری ؟؟؟
گندم بینی اش را بالا کشید ............ در این سالن و در میان این جمع ، تنها جاری شدن اشک های لعنتی اش را کم داشت .
ـ آدم زنده هیچ احتیاجی به وکیل وصی نداره . خیلی برات مهمم و نگرانمی ، به خودم زنگ بزن و حالم و بپرس .
ـ ببینم ....... داری گریه می کنی ؟
گندم با حال بدی لبانش را بر روی هم فشرد تا تنها بتواند برای دقایقی هم که شده بر خودش مسلط شود .
ـ مگه احمقم که برای آدم به سنگ دلی تو اشک بریزم ؟ .............. حتی محض رضای خدا چشمامم یه نم کوچیک هم برنداشته .
و لبش را از داخل گزید و پنجه های دست آزادش را مشت کرد تا تنها صدای گریه ها و یا نفس های به شماره افتاده و یکی در میانش ، به آن طرف خط به گوش یزدان نرسد .
اما با لرز نشسته در صدایش چه میکرد ؟ اصلاً یزدان دنیا دیده تر از این حرف ها بود که بخواهد با یک بازی ساده و بچه گانه او گول بخورد و حرف های مسخره اش را باورر کند .
https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0
https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0
پارت واقعی سرچ کن نبود لفت بده
عشقی خشن ....... و آتشین
Forwarded fromرعد
September 3, 2026 19