#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_پنجاه_دو
کیا با ترس زبان روی لبش کشید و گفت:
-زنگ زد گفت مردم محل یه جا جمع شدن
یک ابروی آتش بالا رفت و گفت:
-قرارمون فردا بود!
-واسه این موضوع جمع نشدن
-چی شده، حرف بزن ببینم چه خبره
-مجید گفت دیدم مردم جمع شدن رفتم ببینم چه خبره دیده پدربزرگ همرو جمع کرده داره میگه می خوام برگردم محلرو دست بگیرم
پروا سریع به آتش نگاه کرد و آسکی با ترس به برادرش که هنوز عکس العملی نشان نداده بود نگاه می کرد، کیا کلافه گفت:
-میگه گفته این مدت مریضی سختی داشتم رفتم درمان شدم حالا که خوب شدم می خوام بالا سر محله ای باشم که یه عمر زحمتشو کشیدم
آتش خندید آن هم بلند و قهقهه وار، پروا با ترس نگاهش می کرد و آتش با همان خنده خم شد دستانش را روی زانوهایش گذاشت، پروا با ترس دست روی شانه اش گذاشت و گفت:
-آتش!
آتش دست مخالف سمت پروا را از زانو جدا کرد و روی دست پروا که روی شانه اش بود گذاشت و گفت:
-خوبم نفسم خوبم
به زور صاف ایستاد و با همان خنده گفت:
-یعنی بهتر این نمیشه
هر سه متعجب نگاهش می کردند و آتش سر تکان داد و گفت:
-ایول
-داداش خوبی؟!
با همان ته خنده اش گفت:
-یه جوری اومدی گفتی وای مجید وای محله گفتم مجیدو محله با هم آتیش گرفت
به پروا که نگران بود نگاه کرد و گفت:
-چیزی نیست خوبم
-یعنی...
-یعنی الان ناراحت نشدم، تازه خوشحالم هستم
کیا سریع و کنجکاو گفتک
-چرا؟
-من وابستگی به اون محله نداشتم اما دوست داشتم اگر کاریو سپردن به من درست انجام بدم، بدون هیچ کلکی، بدون هیچ درخواستی و توقعی، درسته نگران میشم که یکی دیگه اونجارو دست بگیره، اینکه واقعا مراقب اون جا باشه یا نه اما ناراحت نیستم
پروا لبخند زد و کیا کلافه گفت:
-چرا باید این فکرارو بکنه؟ اون به زور راضیت کرد بزرگ اون جا بشی
پروا سریع گفت:
-حتما این سرگرم کردنم کار خودشه که تو جلوی این کارشو نمی گرفتی
-خودش می دونه مخالفم باشم جلوشو نمی گیرم پس این نیست، الانم اون محلو می سپارم بهش عوضش خودم میوفتم دنبال چیزای که باید بفهمم
-چرا فکر می کنی اون می دونه تو جلوشو نمی گیری؟ مگه کم کاری کردی مگه کم حواست به اون جا بوده، مطمئن بوده تو عصبی میشی و تلاش می کنی که اون دوباره بر نگرده
آتش چشم ریز کرد و پروا سمتش چرخید گفت:
-بر اساس اون احتمال که پدربزرگت با مادرجونت حرف زده که بتونن منو تو رو بکشونن این جا هم سرگرمت کنن هم بین منو تو رو بهم بزنه پس این کارو هم کرده که تو حسابی درگیر بشی و باهاش تو جنگ باشی که محلرو ندی بهش
کیا و آسکی به یکدیگر نگاه کردند و پروا شانه بالا انداخت و گفت:
-انقدری سرت شلوغ باشه که دنبال حقایق نری، می فهمی چی می گم؟
کیا هم جلو رفت و گفت:
-انگار داره درست میگه!
-خب الان تیرش به سنگ خورد که
-نباید بخوره
هر سه به پروا نگاه کردند و پروا پوفی کرد و گفت:
-آتش عاشقی؟ مگه روشت وانمود کردن به چیزی که بقیه می خوان نیست؟!
آتش دست پشت گردنش برد و گفت:
-سوالت مسخره نبود؟ عاشقم؟
آسکی خندید و پرا چپ چپ به آتش نگاه کرد گفت:
-آتش!
آتش چشم بست و گفت:
-باشه فهمیدم چی گفتی
-برو
آتش با تعجب چشم باز کرد و پروا دستش را سمت دریا گرفت و گفت:
-برو یکم فکر کن، ذهنتو آزاد کن، الان حسابی درگیری
آتش سر تکان داد و گفت:
-باشه
راه افتاد و کیا خواست به دنبالش برود اما پروا سریع و آرام گفت:
-تنهاش بذار
کیا به پروا نگاه کرد و او لبش کج شد و گفت:
-رفیقشی ما متوجه نشدی از درون آتیش گرفت؟ نفهمیدی چور شوکه شد؟ اما مثل همیشه نقش بازی کردنش حرف نداره
کیا به رفتن آتش نگاه کرد و پروا کلافه گفت:
-حق داره داغون شد اما باید فکر کنه ببینه باید چی کار کنه، پدربزرگش داره بازی میده اما آتش باید فکر کنه چطور می تونه اونو بازی بده
آسکی با بغض گفت:
-داداشم
-آسکی کمتر گریه کن، برادرت از ترحم بدش میاد، فکر می کنی چرا این جا خودشو نباخت، که کسی از روی دلسوزی دلداریش نده، یکم بفهمیدش، الان محله دست اون پیرمرد باشه معلوم نیست چیا بشه اصلا معلوم نیست با آتش چی کار کنه، همه اینایی که تا امروز به حرف آتش بودن دیگه نیستن، آتش میمونه و این دوتا رفیقشه
کیا سریع گفت:
-این جوریا هم نیست
-حالا بر فرضم ده بیست نفر دیگه پشت آتش باشن، در برابر اون مرد کافیه؟
کیا کلافه سر به زیر برد و پروا سر چرخاند به آتش که لب دریا ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
-مطمئنم بهترین فکرو می کنه فقط باید یک آروم بشه
با صدای عربده سریع چرخید، به مردی نگاه کرد که کنار دریا فریاد می زد لگدش را زیر شنهای خیس می کشید، آسکی دست جلوی دهانش گرفت و کیا عصبی غرید:
-من چه غلطی کنم!
پروا هنوز خیره بود به آتش که با دهمین عربده اش وارد دریا شد کیا تا خواست بدود پروا گفت:
-بمون
-نمی بینی
-می بینم الان می دونم چی می خواد اما اگر تو بهتر می دونی پس برو
کیا به آسکی نگاه کرد و پروا پتو را رها کرد و گفت:
-جلو نیاین
11
4
1August 31, 2026 206 1