پارت_پانصد_پنجاه_یک #آغوش_آتش -ساغر چی؟ -ساغر زیاد مشتری براش میاد… — چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند) — TG.ME

#پارت_پانصد_پنجاه_یک
#آغوش_آتش



-ساغر چی؟
-ساغر زیاد مشتری براش میاد اهل حرف زدنن یه وقت جلوی کسی از دهنش در میره
-خب پس فعلا باید همین جوری پیش بریم
-اون وقت من چه جوری ببینمت؟
-آتش!
-دِ نگو آتش، نمی تونم که نبینمت
-یه فکری براش می کنیم دیگه
-بخوای اینم ازم بگیری گور پدر همه نمی خوام اصلا
پروا خندید و در میان خنده اش گفت:
-باشه می بینم همو اما کجا؟ نمیشه که شبا خونه ی هم بمونیم، این چه جور بهم ریختنیه
-اونشو من درست می کنم
-خب اینم درست شد
آتش سیگاری روشن کرد و چشم گرداند روی صورت پروا گفت:
-می خواستم ببرمت کردستان
-میریم اما فعلا تو کار مهم تری داری
-فردا باید بریم
-چرا انقدر زود؟
-مجید مردمو خبر کرده صبح جمع میشن میرن جلوی همون خونه هایی که بهت گفتم، خودشون به خدمتشون میرسن
پروا با تحسین سر تکان داد و گفت:
-فکر خیلی خوبی کردی، تو فقط نباید تلاش کنی، اونا هم باید واسه خودشون قدمی بردارن
-حالا من میرم کنارشون باشم
-فکر خوبیه، اونا هم می فهمن فقط با آتش طرف نیستن با خشم مردم روبه رو هستن، شاید این جوری بترسن بی خیال این کار بشن
آتش پکی به سیگارش زد و پروا کنجکاو گفت:
-یه سوال بپرسم؟
-بپرس
-یادمه ماهک که زنگ زده بود به گوشیت جوری حرف زد که انگار خیلی عاشقته
دست آتش مشت شد و پروا سر کج کرد و گفت:
-این می دونست خواهرش قبلا عشقت بوده، یا بهتره بگم همون عشق دروغی تو بوده؟
آتش در سکوت نگاهش می کرد و پروا چشم روی کرد گفت:
-جواب نمیدی
-نه چرا...یعنی منظورم اینه که ماهک نمی دونست، یعنی می دونست اما خبر نداشت عشق دروغیه
پروا مشکوک نگاهش می کرد و باز پرسید:
-یعنی عاشق عشق خواهرش شده؟
-نفس
-میشه لطفا جواب بدی
-مرجان نقشه داشته ماهکم اینو می دونست
پروا سر تکان داد و گفت:
-ماهکم عشقش به تو نقشس؟
-پس واقعیه؟
-یعنی بهادر کارای اشتباهشو دوبار تکرار می کنه؟!
-نمی دونم
-نچ از یه آدم حرفه ای بعیده، ماهک مثل مرجان نیست
آتش عصبی صاف نشست و گفت:
-تموم کن این بحث مسخررو
-یه سوال دیگه، مرجان اومد سراغ تو یا ت...
آتش خشمگبن میان حرفش رفت گفت:
-اون اومد با مظلوم نمایی اومد، منم وانمود کردم باور کردم که مظلومه
-چه جوری اومدچ
-کرم داریا، می خوای خودتو اذیت کنی؟!
پروا نیش خند زد و گفت:
-از صبح دارم می ترکم اما به خاطر تو آروم شدم، معرفت به خرج دادم که حداقل از طرف من تحت فشار نباشی، وگرنه من از درون داغونم، کاش قابل کنترل بود، کاش بی خیال بودم، کاش...کاش...
سکوت کرد و چشم بست، آتش ته سیگار را پرت کرد و خودش را جلو کشید سر پروا را به سینه اش چسباند و روی سرش را بوسید گفت:
-اگر حرف نمی زنم واسه همین فکراس، زن نیستم اما خوب می شناسشون که اگر ذره ای از گذشته بفهمن هر چقدرم بخوان بی خیال باشن اما فکرو خیال عین خوره می افته به جونشون؛ زشت من گذشته فقط یه دروغ بوده، نقشه بوده چون مجبور بودم، بهش فکر نکن، خودتو اذیت نکن
هر دو صدای ماشین شنیدند و پروا عقب رفت گفت:
-دوست داشتن واقعیته که آرومم می کنه
ماشین کنار ماشین آن ها ایستاد، در ماشین با شتاب باز شد و کیا سمت آتش دوید فریاد زد:
-آتش محله
آتش با شتاب ایستاد و پروا نگران کنار آتش ایستاد کیا نفس زنا گفت:
-مجید...مجید
-مجید چی؟ حرف بزن
❤9👍2🤔1
August 31, 2026 233 1