#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_پنجاه
**
خیره بود به موج وحشی دریا، آتش که داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد گاهی به او نگاه می کرد و باز صحبتش را ادامه می داد، پروا لبخند زد بن آسمان نگاه کرد هوا رو به تاریکی می رفت، سال های پیش شمال آمده بود اما آن شمال انگار با تمام گذشته فرق داشت، حال و هوایش هم فرق داشت.
اما از یک طرف هم ناراحت بود چون حال آتش هیچ خوب نبود، فشار رویش را کاملا درک می کرد برای همان بود که بحث و دلخوری اش را ادامه نداد تا آتش حداقل از طرف او تحت فشار نباشد.
با باد سردی که در صورتش نشست چشم بست و پتوی که آتش دور او گذاشته بود را بیشتر به خود چسباند، با صدای در ماشین سر چرخاند آتش را دید که بالا تنه را درون ماشین برد، همان لحظه صدای موزیک شنید، لبخند زد و آتش از ماشین بیرون آمد دو دستش را کمی باز کرد و شانه بالا انداخت.
پروا خندید و آنش سمتش رفت، روی صندلی تاشو روبه روی پروا نشست و دست پیش برد موهای آزاد پروار ا از زیر پتو بیرون کشید، کنار دریا خلوت بود و آتش هم خلوت ترین جا را انتخاب کرده بود، پروا لبخند زد و لب زد:
-سردت نشه
آتش سرش را به نشانه ی منفی بالا انداخت و همان لحظه با خواننده ی موزیک خواند.
بزن ازون حرفا من با تو کنار دریا صبح
تو موهات باد بزنه باز یه ذره رو شنم خوابت ببره
پروا خنده ی نازی تحویل آتش داد و آتش دست پروا را بین دو دستش گرفت و به دریا نگاه کرد، اما پروا خیره ی نیم رخش بود، حسابی بهم ریخته بود اما سعی داشت برای پروا همان آتش همیشگی باشد.
بذار دلت واسه خودم واشه گلم
هر وقت دلت گرفت واسه تو من گل بیارم هر شب
بذار دلم تو بغلت جون بگیره پاشه
بذار سند قلب من واسه تو امضا شه
انگشت دستش که در دست آتش بود را تکان داد تا آتش نگاهش کند، آتش سر چرخاند نگاهش کرد، لبخند تلخی زد و پروا ابرو در هم کشید گفت:
-از این مشکلم می گذری
تو بمونی یا نمونی دلم از دست رفت
تو قشنگ دل میبری از روی عمد از قصد
تو بشین نگاه کن که چجوری میشم پیرت خوب نشسته وسط قلب من اون تیرت
آتش کلافه آرنج هایش را سکون ران پایش کرد و دست پروا را جلوی دهانش گرفت، پروا با حس گرمای هرم نفسش دلش فرو ریخت، بوسه اش دلش را زیر رو کرد و سریع خودش را جلو کشید کمی خم شد به چشمان کلافه ی آتش نگاه کرد.
به همه میگم زندگیمه مگه غیر اینه که چشام ببینه تورو
دلم هوری پایین میریزه میدونی غلیظه بهت عشقی که دادم
آتش چشم بست سر جلو برد و پیشانی اش را روی شانه ی پروا گذاشت و گفت:
-قشنگی قسمت زندگیم بقیش سیاهه
-سیاهی تموم میشه
دستش را پشت گردن آتش گذاشت و سر چرخاند کنار صورتش را آرام بوسید و گفت:
-تا وقتی خودت بودی هیچ وقت زمین نخوردی الان که من اومدم زمین خوردنت محاله
بگو توی گوشم یواش اسمتو خالی کن حستو آروم شی
کی مث من آخر شب لوست میکنه تورو پا گوشی
آنش کمی سر چرخاند نگاهش کرد و پروا لبخند زدو گفت:
-این زشتت سر سختیاش بدتر از توئه
-اعتراف می کنم نبودی نبودم زشتم
تو بمونی یا نمونی دلم از دست رفت تو قشنگ دل میبری از روی عمد از قصد
تو بشین نگاه کن که چجوری میشم پیرت خوب نشسته وسط قلب من اون تیرت
-نمی خوای صحبت کنیم؟
-سخته نفس
-وقتی به نفعت باشه ک...
-تو زندگیم همه کارام نقشه بوده اما نمی تونم تو این مورد نقش بازی کنم
-ببین وقتی ازت اینو می خوان باید انجام بدی تا بفهمی دلیل این کارا چیه، بذار فکر کنن موفق شدن
-سخته
-نیست، چیزی که عوض نمیشه فقط یکم همه چیز پنهانی میشه، هر چند جلوی شقایق دیگه دیره
-شقایق!
-اگر پدربزرگت پشت همه این ماجرا ها باشه شک نکن شقایق همه چیو بهش میگه
آتش تا خواست عصبی شود پروا گفت:
-نکن آتش، به جای عصبانیت بیا فکر کنیم باید چی کار کنیم
-عفریته
-امشب باید بحث کنیم
-چی؟!
-خونه ی مادربزرگت باید بحث کنیم در مورد همون موضوع صبح، هر چی سرو صدا بیشتر بهتر، منم که باید قهر کنم
آتش نیش خند زد و گفت:
-بی خیال نفس اولین شب عید بذار آروم بگیرم کنارت بخوابم
-فقط امشب وقت داریم جلوی شقایق این کارو کنیم، فردا صبح که بر می گردیم
-نفط...
-یه امشبه دیگه اذیت نکن، بذار به گوششون برسه بینمون بهم خورده
آنش با حرص دندان روی هم فشرد و پروا ادامه داد:
-قبوله دیگه؟
-نخوام بازی کنم کیو باید ببینم؟
-نخوای بازی کنی تا آخر عمرت بازیت میدن، اینو می خوای؟
آتش نفسش را بیرون داد و غرید:
-بگو چه غلطی کنم
-هیچی میریم خونه، بعدم میریم تو اتاق اون جا کم کم صدامون بالا میره، جوری که کل خونه بشنون
-مادرجون که سکته کاملو میزنه
پروا خندید و گفت:
-نه دیگه الان کیا با آسکی میان هماهنگ می کنیم که با مادربزرگ حرف بزنن اون نترسه، فقط اینکه قراره کیا بدونن؟
-کیا و آسکی مجید پرویز
15
9
2August 30, 2026 243 1