#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_چهل_هشت
*
به پول نو و خشک درون دستش نگاه می کرد، عیدی که مادربزرگ به همه داده بود، حس خوبی به او دست داده بود، سر بالا آورد به تنگ ماهی روی میز نگاه کرد، وقتی آن سه مرد برگشته بودند در خواب صدایی بلند آتش را می شنید که آسکی را صدا می زد تا برود و سفره ی هفت سین را بچیند.
از ماهی قرمز نگاه گرفت و به آتش نگاه کرد، حس می کرد چیزی فکرش را درگیر کرده است، چشم ریز کرد و آتش لحظه ای نگاه سنگینش را حس کرد، نگاه بالا آورد با دیدن نگاه پروا لبخند زد و سر چرخاند گفت:
-خدارو شکر حالت خوبه، دیگه دیدمت خیالم جمع شد، ما فردا صبح راه می افتیم
-چرا انقدر زود؟
-یه چندتا کار تهران دارم، بعدم اگر بشه می خوایم بریم کردستان
پروا تعجب کرد و مادربزرگ چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-حالا دو روز بیشتر بمونی سخته؟
-سخت که نیست اما کارام واجبه
-همیشه همینی بچه
آتش خندید و گفت:
-الانم بارون نیست هوا بد نیست، تو همین چند ساعتی که وقت داریم بریم دریا
-من که نمیام شما برید خوش بگذره
پرویز کنار مادرش نشست و گفت:
-منم می مونم پیش مامان شما جوونا برید
شقایق عصبی اما با صدای آرامی گفت:
-منم پام درد می کنه نمیام
آتس دست پروا را گرفت و گفت:
-ما رفتیم هر کی خواست خودش بیاد
-برو داداش منو آسکی میایم
پروا را از اتاق بیرون برد، اما پروا در راهرو ایستاد، آتش چرخید نگاهش کرد و گفت:
-چی شد؟
-چیزی شده؟
-نه نفسم
-نگو نشده، کلافه ای
آتش عصبی دستی روی سرش کشید و گفت:
-بریم دریا الان تاریک میشه
-تاریکم بشه دریا قشنگه تو بگو چی شده
-بیا بریم اون جا حرف می زنیم
-باشه
-من تو ماشین منتظرم، حسابی لباس گرم بپوش
-باشه
پروا به اتاق رفت، در را بست و همان جور که در فکر بود، پالتو را روی همان بافت تنش کرد، شال کلاه سفید رنگ را برداشت، سر و گردنش را خوب پوشاند، جلوی آینه ی کوچک ایستاد به رنگ پریده اش نگاه کرد اما بی حوصله از خودش نگاه گرفت، لب تخت نشست جوراب هایش را پا کرد و با عجله کیف گوشی را برداشت از اتاق بیرون رفت، همان لحظه شقایق را جلوی در اتاقش دید.
شقایق با لب کج شده نگاهش کرد و گفت:
-فکر می کردم دختر عاقلی هستی
پروا عصبی گفت:
-یعنی چی؟
-الان فهمیدم عشقو دوست داشتن می تونه حتی تورو هم کور کنه
-منظورت چیه؟
-منظورم واضح هست، من که بر می گردم میرم اما متاسفم برات که چشماتو رو حقایق بستی
قدم برداشت برود اما پروا سریع بازویش را گرفت و گفت:
-هی کجا، حرف بیخودتو زدی الانم داری میری؟
-تو بگو بیخود
-چیه منتظر بودی ولش کنم برم که تو مقصودت برسی؟
شقایق ابرو در هم کشید و پروا نیش خند زدو گفت:
-حالا که داری میری بذار یه چیزیو برات روشن کنم بعد بلند شو برو
جلوتر رفت و شقایق به خاطر قد بلند پروا کمی سر بالا برد، پروا چشم گرداند بین دو چشمان زیبای شقایق و گفت:
-من از گذشته ی ةتش چیزی نمی دونم اما بدترین احتمالاتم در نظر بگیرم، به مو می رسه اما پاره نمیشه، اینو گفتم هم خودت بدونی هم پدربزرگ عزیزت، یادت باشه آتش اگر هزارتا دروغو بهم گفته باشه یه چیزیو از راستم راست تر گفته این که با تمام وجودش دوستم داره، هزار تا نبش قبرم شاید ناراحتمون کنه کدورت پیش بیاد اما شک نکن مارو از هم جدا نمی کنه
بازویش را رها کرد و گفت:
-الانم برو و اینکه خیلی خوب بود این مدت که پیشمون بودی، سفر به خیر شقایق جان، اگر بودی پذیرایی بهتری از طرف من داشتی، اما خب دیگه انگار بری بهتره
چرخید و کیفش را روی شانه اش انداخت و گفت:
-عید خوبی داشته باشی
از پله ها پایین رفت و شقایق با حرص غرید:
-عوضی کی حریف تو میشه!
پروا با عجله سمت ماشین آتش رفت، تا در را باز کرد با دیدن دود سیگار ابرو در هم کشید و گفت:
-چه خبرته؟!
آتش شیشه را پایین داد ته سیگار را بیرون پرت کرد و گفت:
-بیا بالا زشتم
پروا درون ماشین نشست و در را بست، آتش ماشین را به حرکت در آورد و گفت:
-دیر کردی
-دیر کردم که بیشتر سیگار بکشی
-غر نزن زشتم
-میشه بگی چی شده؟
-مادربزرگم دهن باز کنه کی اومده این جا خوب میشه
-یعنی چی؟!
-دیروز یکی اومده این جا اون باعث حال بد مادربزرگم شده
-یعنی!
-آره اون بهش گفته اون دختره مُرده، مادربزرگمم فکر کرده دختره واقعا عشقم بوده ترسیده نگران شده
-خب
-هر کیه از عمد این کارو کرده
-چرا عمد؟!
-به نظرت وقتی یکی بعد این همه سال میاد اینو به مادربزرگم میگه چه دلیلی داره؟
پروا دو طرف لبش را پایین داد و شانه هایش را کمی بالا داد و گفت:
-چه دلیلی؟
-سرگرم کردن من
پروا گیج بود و آتش عصبی گفت:
-مادربزرگم لب باز نمی کنه میگه کسی نیاُمده اما تقریبا مطمئنم یکی اومده پیشش
-از کجا میدونی؟
-تلفن این جا قطع بوده، گوشی هم نداره فقط این زنه داره که اونم نبوده، ازکجا باید این ماجرارو بفهمه، بعدم زنه گفته داشته میومده دیده یه ماشین از این کوچه رفته بیرون، مطمئنن نبود از این جا بوده اما از همین کوچه بوده
15
3
3August 29, 2026 258 1