آغوش‌_آتش #پارت_پانصد_چهل_شش در اتاق باز شد، مادربزرگ و پروا سر… — چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند) — TG.ME

#آغوش‌_آتش
#پارت_پانصد_چهل_شش


در اتاق باز شد، مادربزرگ و پروا سر چرخاندند، پروا با دیدن آتش نگاه گرفت و آرام ایستاد گفت:
-من فعلا برم مادرجون
-برو عزیزم، خدارو شکر اومدید اینجا و دیدمتون
پروا با لبخند سر تکان داد و چرخید بدون نگاه کردن به آتش سمت در رفت، تا آتش خواست سمتش برود مادربزرگ گفت:
-بیا این جا قرار گوشتو ببرم
آتش به مادربزرگ نگاه کرد و جلو رفت آرام گفت:
-سوتی دادی که ماه بانو خانم
-من نمی دونستم که نوه ی هفت خطم عشقش دروغی بوده
-خلاصه ضایمون کردی این دختره هم چقدر ناز داره کارم در اومده
-حقته برو انقدر نازشو بکش تا آروم بگیره
-چی گفتی بهش
-چیز بدی نگفتم پسر جون فقط اینو از کجا تور کردی؟
آتش آرام خندید و گفت:
-صید خوبی بود؟
مادربزرگ قیافه ای گرفت و با تحسین گفت:
-شاه ماهی گرفتی پسر
آتش بی اختیار قهقهه زد و مادربزرگ مشکوک گفت:
-چی کار کردی دختر به این خوشگلی همچین خوش هیکلی به توی زشت بی ریخت پا داد
آتش بلندتر خندید و گفت:
-مادربزرگ مارو باش، از مجید لاتی تر حرف می زنه
-مجید خوبه؟
-خوبه
مادربزرگ نفس عمیق کشید و گفت:
-این عروس منو یاد اون موقع های خودم انداخت
-چه جالب منو هم
-پدرسوخته مگه تو جوونی های من بودی؟
-نبودم اما شنیدم که عکسای چیزتم دیدم
-چیزم؟
-چیز دیگه همیچن قد بلندو زشتو...
مادربزرگ خندید و گفت:
-برو پیشش، بعد حرف می زنیم
-کی دیروز این جا بود
مادربزرگ کمی تنش چرخید بالشتش را مرتب کرد و گفت:
-کسی این جا نبود
-شده کسی بتونه به من دروغ بگه
مادربزرگ آرام دراز کشید و گفت:
-باید استراحت کنم
-تا چند دقه پیش داشتی لاتی حرف می زدی
-همه انرژیمو گرفتی پسر، برو دنبال زنت
-زنم الان پا نمیده
-پس خیلی بی عرضه ای
-عه
-زهر مار عه وقتی نتونی کاری کنی پا بده یعنی بی عرضه ای
-دمتگرم
-برو دیگه
-لجبازه
مادربزرگ با غم چشم بست و گفت:
-منم لجباز بودم، ولی تو نوه ی منی مگه مثل اون نامردی که بی خیال باشی؟ نگه دوستش نداری
-نفسمه
-پس برو نفستو روبه راه کن حتی اگر هزار بار پست بزنه، هر چند اونم دوستت داره می دونه باید چی کار کنه
-میرم اما از زیرش در نری باید جواب بدی
مادربزرگ پتو را روی سرش کشید و آتش سمت در رفت گفت:
-بعد میگن انقدر کلکی به کی رفتی
-برو پدر سوخته
آتش از اتاق بیرون رفت با دیدن پرویز گفت:
-حالش خوبه خوابید
پرویز سر تکان داد و آتش به هوای بارانی نگاه کرد گفت:
-کیا برگشت
-باید حرف بزنیم
-می زنیم اما الان کار مهم تری دارم
راه افتاد و پرویز گفت:
-راجع به تو هست، مامان و این...
-گفتم که حرف می زنیم اما الان نه
-اگر دیر بشه چی؟
-نمیشه اما اگر شد پس باید می شده
در اتاق را باز کرد وارد اتاق شد، با ندیدن پروا تعجب کرد خواست از اتاق بیرون برود اما لحظه ای صدای آب شنید، به در سرویس نگاه کرد و کلافه غرید:
-فکر کردم باز رفتی
سمت در حمام رفت و چند ثانیه پشت در ایستاد، خواست در را باز کند اما پشیمان به دیوار تکیه داد و با پشت انگشت دستش ضربه ای به در زد و گفت:
-کمک نمی خوای؟
پروا با شنیدن صدایش چشم بست و صابون را آرام روی تن کشید باز صدایش را شنید:
-می خوای بیام تن چرکتو کیسه بکشم؟
بی توجه صابون را سر جایش گذاشت و بدنش را شست، آب را بست و حوله را برداشت دور تنش بست، در حمام را باز کرد، هر دو چشم در چشم شدند و آتش لبش کج شد و گفت:
-می خوای زجر کش کنی
پروا بی توجه سمت تخت رفت و لب تخت نشست، گوش را برداشت همان جور که شماره می گرفت موهای خیسش را جمع کرد روی یک شانه اش ریخت، گوشی را دم گوشش گذاشت و نغمه سریع جواب داد:
-جانم
-سلام عزیزم خوبی؟
-قربونت، تو خوبی؟ مادربزرگم چطوره؟
-خوبم، اونم خدارو شکر خطر رفع شده الانم که خیلی خوبه، تو چی کار می کنی؟
-داشتیم سفره هفت سین اماده می کردیم
پروا لبش کج شد و گفت:
-چه خوب این جا هوا بارونیه حتی عیدم یادمون رفته
آتش سمتش رفت و زانو زد روی تخت سمت پروا رفت، نغمه با لبخند گفت:
-حالا که حالش خوبه سفره پهن کنید دور هم هستید دیگه
لب اتش روی کتفش که قطره های آب نشسته بود چسبید، چشمانش بسته شد و آرام گفت:
-مامان حمیرا هم هست؟
-آره نذاشتیم بره که
لب آتش روی تنش کشیده شد و نفسش به شماره افتاد، حوله را چنگ زد و سعی کرد خودش را بی توجه نشان دهد، آب دهان قورت داد و گفت:
-حامد خونه مامانشه؟
-آره زنگ زدم رفته بود اون جا، گفت دو سه روز دیگه میاد تهران
لب آتش به گوش پروا چسبید و خیلی آرام گفت:
-معذرت می خوام نفس
پوست تنش دون دون شد و با صدای مرتعشی گفت:
-خوبه دیگه
-اتش کجاست؟
-همین جا
-سلام برسون، اون دختره ی چندش کجاست؟
-نمی دونم
آتش باز آرام گفت:
-من هر کاری می کنم فقط واسه اینه که ناراحت نشی
❤19👍1😁1
August 26, 2026 401 1