#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_چهل_پنج
-با...شه
آتش بیشتر هولش داد و شقایق ملتمس با زاری نالید:
-باشه...تو رو خدا
-مگه تو خدارم می شناسی، اومدی غلط اضافی می کنی خدا هم میگی، اون خدا بزنه تو فرق سرت
عقب رفت و شقایق با وحشت دست به نرده گرفت، آتش دست بالا اورد با خط نشان گفت:
-اون دهنتو براش کج کنی یا با اون نگاه مارمولکیت بخوای اذیتش کنی، بد میشه برات
شقایق با صورت خیس از اشک نگاهش کرد و لب باز کرد، با دیدن چشمان آتش که ریز شد ترجیح داد خفه شود، چسم بست و آتش سر چرخاند رو به آسکی گفت:
-کیا کجاست؟
-تو باغه داشت با تلفن حرف می زد دور شد
-اینو از این جا ببر حوصله ی ریختشو ندارم
آسکی با عجله سمت شقایق رفت اما شقایق دست آسکی را پس زد خم شد عصا را برداشت همان جور که به سختی قدم بر می داشت گفت:
-وقتی ولت کرد رفت می بینمت
آتش تا خواست سمتش برود پرویز گفت:
-آتش اون دختر تو اون اتاق بیشتر از این نباید اذیت بشه، بی خیال این مثل باباش زیادی زر میزنه
شقایق چپ چپ به پرویز نگاه کرد و پرویز سمتش رفت گفت:
-ببند دیگه دهنتو، به تو چه زندگی اون چه شکلی میشه، اگر بابات به جای اینکه آزادی بهت یاد می داد شعور و کار درست یادت می داد الان این جوری دماغتو تو همه چز فرو نمی کردی
-عمو
-عمو عمو بذار کنار، دختررو می چزونی که چی بشه؟ به تو چه مربوط
آیکی لبخند زده بود و شقایق با حرص راه افتاد گفت:
-معلوم نیست چی داره همه طرفدارش هستید!
-یکم برو تو اتاقت بشین فکر کن ببین چی داره تو نداری
مادربزرگ دست روی سر پروا کشید و گفت:
-من خیلی وقته تهران ناومدم، چند سال پیش که اومدم پیش پرویز آخرین بار بود
پروا سر تکان داد و مادربزرگ ادامه داد:
-سر از کارای آهیرم در نمیارم اما پرویز می گفت با اون مرد فرق داره می گفت تمام کاراش حساب کتاب داره، اون زمان معلوم نیست داشت چی کار می کرد که منم باور کردم، یه نفر اومد بهم گفت اون دختر مرده ترسیدم آهیرم...
مادربزرگ سکوت کرد و دست پروا را فشرد گفت:
-دیدم الان اون چیزی که من فکر می کردم نیست
-مطمئنید؟
-بذار من یه سوال بپرسم بعد شنیدن جواب تو جواب میدم
-بپرسید
-مطمئنی آتش دوستت داره؟
پروا لبخند زد و گفت:
-تنها چیزی که شک ندارم همینه، ایمان کامل دارم که منو بیشتر از خودش دوست داره
-حالا جواب من چیه؟
با صورت پیر و چروک اما زیبایش خندید گفت:
-اگر مطمئن نبودم که آهیر الان نباید انقدر دوستت می داشت، مگه میشه قبلا تو زندگیت کسی بوده باشه بعدم انقدر یکی دیگرو دوست داشته باشی؟
-شاید خلاف کار در اومد دیگه دوستش...
-اشتباه نکن اگر آتش عاشقش بود و دوستش داشت خلاف کار بودنشم براش مهم نبود، دور از جون تو خلافکار باشی ولت می کنه؟
-هر چی باشم ولم نمی کنه، یعنی مطمئنم
-ببین جوابای سوالات پیش خودته فقط بهش فکر کن
-شاید چون مرد این...
-اگر اونو دوست داشت و بعدشم مرده بود می تونست انقدر زود عاشق بشه و سرپا؟ با خودت مقایسه کن دختر جون، اگر دور از جون زبانم لال تو بری فکر می کنی آتش جون می گیره؟
-نمی دونم...فکر نمی کنم
مادربزرگ باز خندید گفت:
-من باعث شدم ناراحت بشی اما ما زنا عاقل تر از مردا هستیم
پروا آرام خندید و مادربزرگ ادامه داد:
-مردا موقع عصبانیت کلا عقلشونم از دست می دن اما زنا عصبانی هم بشن می تونن درست فکر کنن و عمل کنن
پروا نگاهش می کرد و فکر می کرد چطور آن قدر قوی است، قوی بود که با وجود کرد بودن شوهرش اما جدا شده بود و تنها زندگی می کرد، مادربزرگ دستش را فشرد و گفت:
-حالا که انقدر همو دوست دارید حیفه به خاطر چیزای بی ارزش بینتون کدورتی باشه
-مشکل من گذشته نیست، مشکل من پنهان کاریه، می دونم حسم میگه چیز بیشتری بوده
-تو گذشته نرو عروسم، حس زنا قویه اما گاهی لازمه از گذشته فاصله بگیری
-می ترسم
مادربزرگ کمی سکوت کرد و گفت:
-شوهرتو از اون محل دور کن همین
-نمی...
-می تونی فقط بخواه قرا نیست یه روزه جواب بگیری اما بالاخره جواب می گیری
-تمام تلاشمو می کنم، مادر آهیرم همینو می خواد
21
1
1August 26, 2026 380 1