بلافاصله مثل تیر از کمان در رفته وارد کوچه شد و تا چشمش به زهرا خانم… — ❤زادگاه من چاپشلو❤ — TG.ME

بلافاصله مثل تیر از کمان در رفته وارد کوچه شد و تا چشمش به زهرا خانم  خورد. مثل برق وباد به او حمله ور شد. چادرش را از سرش کشید و گیسش را دودستی چسبید و سرش را محکم به تیر چراغ برق کوبید. قشقری تو کوچه راه افتاد. همه همسایه ها از زن ومرد تو اون عصرگاهی ریختن تو کوچه. کوکب خاله داد می زد پاسبان کجایی. بدادم برس. مرتیکه من به تو چه بدی کردم که اینجور به من خیانت کردی و اقاجان به مادر اشاره کرد، آرومش کن وبعد نزدیک اومد وگفت پاسبان چکار می تونه بکنه. مرده، زن دوم صیغه کرده. اکبر اقا معلم مدرسه جواب داد مگه نمی دونید صیغه کردن جرم داره. اقاجان گفت بالاخره شرعا که ایرادی نداره زنه بهش حلاله و اقای دکتر در این حیص وبیص مثل اینکه جن دیده رنگش مثل گچ سفید شده بود ومثل مجسمه یه گوشه بی حرکت وایستاده بود. زرافشان خلی و مادر سلطنت و خجه قره سه تایی تلاش کردن و موهای رنگ شده، زهرا خانم رو از دست کوکب خاله خارج کردن و زهرا خانم داد می زد چه کار خلاف شرع کردم، بی عفتی که نکردم. من زن تنهایم، سرپرست می خوام. شوهر وبچه که ندارم می خوام یه مرد ، اسمش روم، باشه. اقابالا سرم باشه. کوکب خاله هم جواب داد خوبه خوبه، گیس بریده وهرزه. اون مرده باید شوهر من بابای بچه من باشه؟ یه لحظه دیدم قونشه دست اقای دکتر را گرفت وارام بدون اینکه توجه کسی را جلب کنه از میان جمعیت بُر خوردن ولغزیدن و از جمع جدا شدن. و مادر هم کوکب خاله را با گفتن جملاتی که تا اون موقع نشنیده بودم و بنظرم چرب زبانی می امد، خواهر جان فدات بشم بسه. ابروریزی نکن. به خودت فشار نیار. مردا همینن. ذاتشون همینه، ازقدیم گفتن مرد که شلوارش دو تا شد، لا اله الا الله، خواهرم، ساکت باش، بیا بریم داخل.همان لحظه خجه قره یه لیوان که داخلش قند بود داد دست کوکب خاله. زرافشان خلی گفت: شاواتا، نداشتی یه نبات داغ درست کنی؟ کوکب خاله ومادر بی خیال این حرفها رفتن داخل خونه وجمعیت داشت متفرق می شد. اقاجان هم غیبش زده بود. حدس زدم مردا دنبال بهانه رفتن خونه قونشه. رفتم زیر پنجره خونه قونشه بله حدسم درست بود از پنجره صدای  صحبت و خنده مردها می اومد. گاهی هم نوش، فدا بگوشم می رسید. از لبه پنجره گرفتم وخودمو کشیدم بالا دیدم دکتر انگار اتفاقی نیفتاده.

همین چند دقیقه پیش مثل بید نمی دونم از ترس یا عصبانیت داشت می لرزید. اما الان نیشش تا بناگوش باز بود. برگشتم سمت خونه، یه لحظه خاطره مرگ مادر بزرگ در جلو چشمانم ظاهر شد. منتهی اینبار زنهای کوچه کوکب خاله را دوره کرده بودند وداشتن بهش دلداری می دادند واز بی وفایی مردا وشوهرانشون حرف می زدند. زدم توکوچه درخونه زهرا خانم باز بود. وارد شدم. زهرا خانم داشت لامپ چراغ گرد سوز را با تکه پارچه ای تمیز می کرد و بی صدا اشک می ریخت. تنهای تنها.

حسن دانایی✍️
@chapeshloo_1
👏8🥰2👍1
August 27, 2026 363 1 2