منتهی رنگ چشمان زهرا باجی میشی بود.زهرا باجی که دیگه جرئت نداشتیم از… — ❤زادگاه من چاپشلو❤ — TG.ME

منتهی رنگ چشمان زهرا باجی میشی بود.زهرا باجی  که دیگه جرئت نداشتیم از پسوند باجی استفاده کنیم وهمه می گفتن زهرا خانم و ما بچه ها هم به تقلید مادرانمان که قبلا می گفتیم زهرا باجی حالا خطابش قرار می دادیم زهرا خانم، رفته بود قصابی مرندی گوشت خریده بود و میوه و برنج که همه این خریدها هم از چشم زنان کوچه پنهان نمونده بود و اگر هم بعضی ها ندیده بودند، خودش با باز کردن صحبت در این موارد، سعی می کرد که خرید گوشت را به رخ، شنونده وهم صحبتی، بکشد. اخر خوردن گوشت برای زهرا باجی و بعضی از همسایه ها، ارزو بود. و نشانه مایه دار بودن تلقی میشد. مرجان خلی ویا ننه سلطنت که کارشان در رخت شور خانه پایین دروازه بود با اندک پولی که بدست می اوردند. نمی دونستن چکار کنن. اولویت غذایی شان با همان قره شوربه و اشکنه وآش وتخم مرغ، و در تابستان نون وخربزه و نون هندونه و بادمجان پامادور بود وشکمشون را سیر می کردند. حالا زهرا خانم گوشت می خرید وپلو ایرانی بار می ذاشت وبوی پلویش چند خونه اونورتر را هم می گرفت. شست زنان خبردار شده بود که زهرا باجی، صیغه شده ولی نمی دونستن که مردی که او را صیغه کرده کیست و برای اینکه حس فضولی شان را برطرف  کنند، دائم زاغ سیاه زهرا خانم را چوب می زدند!
اما کمتر به نتیجه می رسیدند. تا اینکه یه روز بی خبر اقای دکتر تک وتنها از مشهد اومد خونمون و بهانه اورد که اومدم از منطقه گیاهان دارویی جمع کنم. شنیدم اینجا قسنی خوبی داره. و یه چند روزی می رفت اینور وانور و در این فاصله زهرا خانم هم گم وگور میشد. یه روز صبح زود که این دونفر زده بودند بیرون، ناغافل زرافشان خاله که شب خوابش نبرده بود وطبق عادت جارو بدست داشته جلو در خونشون را جارو می زده، این دو نفر را می بینه. اقای دکتر از خونه ما بیرون می یاد وزهرا باجی که دیوار به دیوار بودیم از خونه خودش می یاد بیرون و داشتن گل می گفتن وگل می شنیدن که چشم تو چشم می شن با زرافشان خاله و دیگه بقیه ماجرا قابل حدس هست و این رابطه مثل بمب تو محل ترکید  وهمه خبردار شدن . مادرم که بشدت از رفتار  دکتر ناراحت بود. به اقاجان گفت، ساک این پدر سوخته را بزار تو کوچه. حالا که خونه داره. ولی حاضر نشد موضوع را به کوکب خاله اطلاع بده.

نفهمیدم کدوم شیر پاک خورده ای بود که خبر را به کوکب خاله داده بود که زن ساده چرا نشستی که شوهرت رو سرت هوو اورده و پاشو بیا درگز ببین چه خاکی به سرت می ریزی. و کوکب خاله هم  مجید،را سپرده بود به همسایه شون و  روز بعد، هراسان امد به خانه مان. مادرم هرچه دلداریش می داد که بابا مردها همینن تا شلوارشون دوتا میشه، فیلشون یاد هندوستان می کنه و تازه صیغه کرده. خدا را شکر کن که عقد دایم نکرده ولی این حرفها تو گوش کوکب خاله فرو نمی رفت، تو بغل مادرم جیغ می کشید، موهاشو می کند و غش می کرد و با کاهگل خیسی که زرافشان خاله زیر دماغش می گرفت و داشت با هاش  همدردی می کرد، بهوش می امد و دوباره همان شیون ادامه می یافت و هی شوهرش را نفرین می کرد. اقاجان هم از این وضعیت، تو حیاط هی راه می رفت و پشت سرهم سیگار دود می کرد.دیدم  یه سر رفت سرکوچه. با قونشه روبرو شد. همه کوچه خبردار شده بودند. عمو سلیمان که رو پشت بوم داشت کفترها شو هوا می کرد  هم به جمع مردان اضافه شد.«قونشه»  صدای شیون کوکب خاله را که شنید رو به اقاجان  گفت مرد هم نیست که لااقل دو پیک بهش بدم اروم بشه. فرهاد عمی که به تیر چراغ برق تکیه داده بود و زمان نئشه اش رسیده بود  گفت ببریم شیره خانه روضی، حتما دو پک که زد ارام وبی خیال میشه. اقاجان گفت فکر نکنم اهل این چیزها باشه. اما خجه کشکنه که اوهم برای دلداری اومده بود وداشت از خونه خارج میشدگفت فکر خوبیه من می رم روضی خلی را میارم. وروضی خلی امد و مادر هدایتش کرد اتاق سابق بابابزرگ.یادمه هروقت سرما می خوردم.منو می بردن پیش بابابزرگ که همیشه خدا دراز کش بود و یه چیزی مثل  چپق هم کنار بالشت اماده داشت.دو تا دود یکی تو دهنم ویکی رو صورتم پوف!  می کرد وفوری خوب خوب می شدم یعنی اب دماغم قطع می شد ومی پریدم توکوچه.روضی خلی بساط را تواون اتاق خاطره انگیز پهن کرد ودیدم   اقاجان با چشمان گشاد شده از تعجب داره  کوکب خاله را ورانداز می کنه.کوکب خاله  مثل یه حرفه ای کنار روضه گل دراز کشیده و بست روی بست می کشید. و من از پنجره رو به حیاط داشتم اونها را نگاه می کردم یه لحظه با خودم گفتم اینکه منظورم مادرمجید  خیلی وارده.معلومه که بار اولش نیست  .مژگان  دختر همسایه ناگهان در حیاط که باز بود  پرید توو به من گفت زهرا خانم کجاست با دست به  اتاق اشاره کردم.وارد اتاق شد  و بلند بلند وبا هیجان گزارش داد که همین الان اقای دکتر همراه زهرا خانم از درشکه پیاده شدن  .  کوکب خاله خبر را که شنید وتریاکه هم اثرش را گذاشته بود و  کیفش کوک شده و هل من مبارز می طلبید .
❤3
August 27, 2026 324 1 3