عاقبت اقاجان با همان خونسردی ولبخند به لب موضوع را گفت واقای دکتر… — ❤زادگاه من چاپشلو❤ — TG.ME

عاقبت اقاجان با همان خونسردی ولبخند به لب موضوع را گفت واقای دکتر خندید و کوکب خانم گفت کم کم داشتم از رفتار خواهرم گیج می شدم. باخودم گفتم نکنه از امدن ما ناراحت شده و مادر درواکنش صورتشو نیشگون گرفت وگفت وای این چه حرفیه خواهر. درنزده سروکله زهرا باجی پیدا شد و میهمانان تا خواستن به احترام او از جاشون، پا!  شند. زهرا باجی فورا گفت تورو خدا خجالتم ندین. اومدم بگم درخونمون بازه، اصلا بیان خونه ما اونجا باشید. که مادر گفت این چه حرفیه زهرا خانم. میهمان برای ما اومده قدمشان رو چشم ما جا داره. اقای دکتر تشریف اوردند خیلی خیلی بما لطف کردن. خلاصه زهرا باجی که از موضوع موال مطلع بود و کلاغه هم که فکر می کردم همین زهرا باجی بود، خبر را بین دروهمسایه پخش کرده بود. بسم الله گویان زرافشان خاله و بعدش مرجان خلی و خجه قره که از همسایگان دست راستی ودست چپی بودن پیداشون شد وتعارف که تشریف بیارید خونه ما، کلبه مون رو روشن!  کنید. اقاجان گفت نیازی نیست. من دوسوته مشکل را حل می کنم. من را فرستاد سراغ ممد چاه کن. گفت بهش بگو فوری بیاد. اطاعت امر کردم باتفاق مجید رفتیم سراغ ممدچاه کن.تو کوچه از دور  سارافون پوش را دیدم،به نرمی و لوندی خاص خودش ولبخند به لب   نزدیک شد گونه هاش سرخ سرخ بود، رو به من چادر را برروی سر مرتب کرد،یه لحظه تاپ نارنجی رنک او را دیدم.چقدر این رنگ بهش می امد.از کنارم انگار لغزید و رفت.مجید گفت این کی بود؟ جواب ندادم.زیر لب گفت عجب تیکه ای بود.واکنش نشان دادم  اِه دوباره گفت ماشاالله تو درگز اینجور دختری! گفتم خفه شو مجید درست نیست پشت سر دختر مردم،هم محله ای مون حرف بزنی.باز مجید بی اعتنا به من گفت باریکلا باغت اباد شه انگوری.سری تکان دادم خودم را بی اعتنا نشون دادم،نمی خواستم حساسیتشو جلب کنم.یهو گفت ای ناقلا نکنه.نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم رسیدیم. ممد چاه کن  سر بساط بود. همینکه پنجره رو به کوچه را باز کرد هوفی! بوی تریاک پیچید تو دماغمون. مجید گفت غذاشون سوخته؟ گفتم نه داره سوخته می کشه.!! بنده خدا متوجه نبود. دوزاریش جا نیفتاده بود. ممد چاه کن در را باز کرد وارد اتاق شدیم دراونجا مجید ملتفت شد. ممدچاه کن که سرکیف اومده بود. وسایلشو که کلنگ وبیل بود برداشت و رفتیم دم در خونه شاگردش اصغر. اصغر گفت اوستا  چرخ چاه کنی را هم بیارم. باید برم گاری پیدا کنم . ممد چاه کن گفت فعلا لازم نیست اون سطلها را بردار که خاکها را جابه جا کنیم. باور کنید در ایکه ثانیه؟ پنجاه سانت با دهنه یک ونیم متر حفر کردند. اما این کافی نبود. اقای دکتر نیاز به دست به اب داشت. خیلی خودشو گرفته بود.

از صورتش که داشت از قرمزی کبود میشد، فهمیدم. اشاره کردم به مجید بگو بابات بیاد بریم خونه زهرا باجی ـرفتیم و وقتی که دکتر امد رنگش باز شده بود ولبخند به لب داشت. قرار شد که شب از این طرف ما نردبان بزاریم روی دیوار اشتراکی با خونه زهرا باجی،زن تنهای،شوهر مرده.او هم از اون طرف نردبان بزاره تا اگر اقای دکتر نیاز فوری داشت از این راه صعب العبور زمین به هوا وهوا به زمین  استفاده کنه. کلی از بابت نردبان دوطرفه شوخی وخنده کردیم. و قرار شد  زنها هم برن باز خونه زهرا باجی. چاره نبود.اونجا بود که فهمیدم شوخی هم خیلی وقتها به داد ادم می رسه. با شوخی میشه حرف دلتو گفت  و یا با شوخی مشکل را ساده گرفت. اما غافل از شام که مادر مثلا سبک پخته بود تا فردا موقع نهار عوضشو دربیاره . اش پخته بود با محتوی رشته وسبزی و یه عالمه نخود. مثل اینکه لامصب این نخودها هم شده بودند قوز بالای قوز.. بیچاره اقای دکتر. یهو می دیدیم تو تاریکی چراغ فنر به دست داره از نردبان بالا می ره. هنوز به بالای نردبان نرسیده یه چند تا« باد صدا دار » بی اراده از او در می رفت.  ما که بچه بودیم با اینکه چند کاسه از ان اش خوشمزه خورده بودیم.  جهازهاضمه مون همه را هضم کرده بود. اما امان از وضعیت اقای دکتر بنده خدا. میهمان هست و یه جور حس راحتی ندارد و از طرفی از صبح که حرکت کرده و اومده درگز و الان که داخل خونه است هفت و هشت ساعته که بی تحرکه و یه جا نشسته تازه خونه ای هم که اومده، مستراح نداره وبرای قضای حاجت بایداز نردبان برود بالا واز نردبان دیگر انور دیوار  پایین برود و با عملیات آکروبا تیک!  برسد به موال. بدتر از همه با اینهمه نخود داخل آش و سیر ماست،و بی تحرکی، نفخ هم کرده و با اینکه خودش دکتر علفی مشهوری در شهر مشهد هست اون دوای خودش هم علاج نفخ را نمی کند. تو حیاط هم نمی تونست راه بره. چون ما یکطرف حیاط خوابیده بودیم و میهمانان طرف دیگر حیاط، در اینجا یاد اون قضیه کربلایی رضا افتادم که نصف شبی می رفت موال وبا شلیک توپ ۱۲۰ میلی متری! همسایه ها باصدای او دست می گرفتن.
August 27, 2026 259 3