اول یخچالو از برق بکش. گفتم چشم. خسته شده بودم از خرده فرمایش مادر. اما چاره نبود. قرار بود بعد از سالی وماهی میهمان بیاد خونمون. به احترام میهمان هم شده باید همه جا تمیز باشه. حالا برق نزد، نزد. خوشحال بودم که همین فردا میهمانان می رسند وگرنه مادر می افتاد به جان فرشها و پرده ها همه انها را هم می شست.
یخچال هم اماده شد و مادر که یکریز کار می کرد و اینهمه انرژی مادر من را به تعجب انداخته بود. گوشتها که قصاب داخل روزنامه پیچیده بود وبه من داده بود، را باز کرد.همانطور که تکه های گوشت را زیررومی کرد هی به قصاب هم فحش می داد،ذلیل شده این چه گوشتیه که دادی.خیر نبینی.اینها که همش لشه،پشیه.اینهمه دنبه برای چی مگه نکفتی خورشتی بده ـکو ماهیچه گوشت.به من رو کرد مگر کور بودی.ندیدی.با عصبانیت گفتم به من چی.گوشتهارا ریز کرد. مقداری از اونها را به من داد گفت اینها را چرخ کن. باز غرولند کنان چرخ گوشت دستی را اوردم بستم به میز و شروع کردم به چرخاندن و تکه های گوشت که تمام شد گفت دراخرش یه تکه نون را هم چرخ کن تا چرخ گوشت تمیز بشه این کار راهم کردم. چرخ گوشت را باز کردم و ده فرار. هم کار کنم هم فحش بشنوم. خداییش انصاف نبود. من چه تقصیری داشتم قصاب گوشت خوب نداده بود. رفتم تو کوچه یهو زرافشان خاله صدام زد اوهوی مگر صدای مادرت رو نمی شنوی برو ببین چکارت داره. رفتم دم در از اون جا دادزدم چیه، چکار داری. لحنش عوض شده بود گفت قربونت بشم اقام جان. لپه را فراموش کرده بودم. برو عزیزم برو قدو بالات را بگردم لپه بگیر. من که از این نوع محبت خرکنی مادر خر شده بودم. گفتم چشم وبدو رفتم از اقاجان لپه گرفتم. اقاجان گفت مادرت حتما می خواد قیمه بپزه بیا این لیمو امانی ها را هم ببر. گرفتم وامدم دادم به مامان.
خونه اصلا یه چیز دیگه شده بود. همه جا تمیز وبرق می زد. حیفم می اومد وارد اتاق بشم نکنه کثیفش کنم و زحمات مادر هدر بره.
همه چیز جای خودش قرار داشت. لحظه امدن میهمانان بود مشتاق بودیم ومن هیجان زده. رفتم دم در منتظر بودم درشکه ای بیاید.. انتظارم طولی نکشید میهمانان امدن. خاله کوکب ومجید بودندواقای دکتر هم امده بود. دکتر را که دیدم با عجله بدو رفتم سراغ اقاجان که بیا اقای دکتر هم امده. اقاجان هم، دکان را بست و امدیم خونه. یه لحظه مامان راتو حیاط دیدم رنگش مثل گچ سفید شده بود انگار که جن دیده. اقاجان گفت خانم چی شده. گفت رضا قلی آبروم رفت. اقاجان گفت چی شده مگر. گفت برو مستراح را نگاه کن. من زودتر رسیدم. واویلا بود. مثل اینکه چاه پر شده بود. هر چقدر هم چوب زدم، مشتقات پایین نرفت که نرفت. مادر حق داشت...
حسن دانایی
Hasan Danaei:
این روایت قسمت دوم میهمانان مادر
مادر عین اب داخل کتری، می جوشید، خودشو می خورد. بنده خدا بعد از، سالی، ماهی، میهمانان عزیزی برایش امده بود و حالا دچار مشکلی شده بود که فکر می کرد ابرویش پیش میهمانان می رود. اصلا فکر خانواده را نمی کرد مثلا برادر کوچیک و خواهر کوچیکه حتی من واقاجان و یا خودش. همون لحظه حتما با خودش می گفته: مشکل میهمانانم رفع بشه، بقیه به گور سیاه!. درمقابل آقاجان خونسرد رفتار می کرد وهمین خونسردی اقاجان مثل نفتی بود که روی شعله می پاشید و مادر هّلو(آتیش) می گرفت.
مادر نای رفتن پیش میهمانان را نداشت. اقاجان پیش قدم شد، سلام وعلیک وروبوسی وخوش امد گویی را انجام داد. خودش رفت چایی ریخت داخل استکان و اورد برای میهمانان. تا اون لحظه من چنین صحنه ای ندیده بودم. دهانم از تعجب بازماند. عجب. پس اقاجان هم می تواند پذیرایی کند.!!! خاله کوکب برایش سوال بود که پس کو مادرم. لابد فکر می کرد دارد مقدمات پذیرایی را اماده می کند. نمی دانست که مادر انقدر تحت فشار روحی است که توان حرکت ندارد و تو اون شرایط ارزو دارد زمین دهن واکنه واو را ببلعه شاید از این وضعیت وابروریزی خلاص بشه. من رفتم سراغ مجید که مثل یه بچه ارام ومودب کنار اقای دکتر نشسته بود گفتم مجید بیا تو حیاط. مجید هم از بخت بد، دستشویی رفتن را بهانه کرد واومد تو حیاط. گفتم مجید یه وقت مستراح نری، چاهش گرفته. گفت اه پس بابام چی. الان وقت نماز میشه، تازه بابا پروستات داره و دم به دم باید بره دستشویی. پس از شنیدن این حرف از طرف مجید هول ولا به جون من هم افتاد. مجید گفت الان تکلیف من چیه. گفتم از کدام نوعه. متوجه نشد. گفتم بابا نوع اول را داری یا دوم را وبا دست اشاره کردم تا اون خنگ خدا، شیرفهم بشه. گفت نوع دوم. گفتم برو پشت اون بوته ها و کنج دیوار. حیاط بزرگ بود و از این نظر نعمت بود و اینجا بود که نعمتش اشکار شد.! داخل اتاق که شدیم، دیدم مادر هم با رنگ پریده امده و نشسته ودارند صحبت می کنند. مادر از ترس، چای دوم را نیاورد. درحالی که میهمانان خسته از راه انهم راه الله اکبر، تازه رسیده و برای رفع خستگی نیازمند نوشیدن چند لیوان! چای داشتن. اما چاره نبود.
August 27, 2026 274 3