Hasan Danaei:
سلام
قصه ای داشتم به نام «میهمانان مامان» که سابقا در دوقسمت تقدیم دوستان نمودم. اکنون قسمت سوم نیز اماده شده. منتهی برای اینکه قسمتهای قبلی یاداوری شود . دوقسمت قبلی وقسمت سوم را تقدیم می کنم. هرچند که طولانی میشود. امیدوارم از حوصله خارج نشود ومقبول نظر قرار بگیرد.
حسن دانایی
این روایت: میهمانان مامان
قوم وخویش مادری داشتیم که در سیزده و چهارده سالگی شوهرش داده بودند به راه دور.به تعبیر ان روزگار شهر مشهد و کوکب خاله که هنوز حر واز بر تشخیص نمی داد شده بود زن کلب حسن که در دروازه قوچان عطاری داشت و یه پا برای خودش دکتر بود. یه روز خانم ادبی که خونه شون تلفن داشتن درخونه را زد و مادر را فرا خواند. بیا تلفن با تو کار داره. مادر درحالتی متعجب و شکفت زده و با دلهره و خدا خدا گویان که چه اتفاقی افتاده رفت خونه خانم ادبی که تلفن را جواب بده ومن هم نگران شدم که چی شده.لحظات انتظار طولانی شد و داشتم کم کم دل اشوب می گرفتم که مادر خندان وارد حیاط، شد. همانطور که چادرش را رو بند لباس می انداخت گفت. پشت تلفن خاله کوکب بود. قراره بعد از سالها بیاد درگز پیشمون و یه چند وقت بمونه. می دونستم که وضع شوهرش اقای دکتر خوبه و تو خونه بزرگی زندگی می کنند. پسرش مجید تقریبا همسن بودیم. پرسیدم مجید هم میاد گفت نپرسیدم. ولی خوب حتما مجید را هم می یاره تنها که نمی یاد. ومن خوشحال شدم بالاخره یه همبازی مشهدی خواهم داشت. همبازی که یادمه کودکستان هم رفته. اون موقع ما در شهرمون کودکستان نداشتیم واگر هم داشتیم من نمی دونم. ولی یبار با مجید دوتایی کودکستان رفته بودم. خانم مربی های مهربان و شیک و مودب با بچه ها سروکار داشتن کلاس نقاشی، سرود، ورزش. و اتاقهای تمیز با میز ونیمکت تک نفره و صبحانه ونهار.پسرها با شلوارک ودخترها با دامن وجوراب شلواری وتل زده به موها ارزویی که در اینجا در این محیط برای چون منی،از پشت کوه امده! براورده میشد.
قرار بود پس از سالی وماهی، میهمان از مشهد داشته باشیم. مادر به دست وپا افتاده بود.چادر را به کمرش بست. جارو رو دستش گرفت و حسابی قالی میهمانخانه را با اینکه کسی جرئت نداشت داخلش پا بزاره. دوباره جارو زد. پرده ها را بازدید کرد. خاک پنجره ها را گرفت و پشتی ها را تو حیاط تکون دادتا گرد خاکی نداشته باشند. کاسه بشقاب گل سرخ و بلور داخل کمد که رویه شیشه ای داشت را دستمال کشید تا خدای نکرده اینها که جهیزیه اش بودند. خاک نداشته باشند. بعد رفت سراغ لحاف وتشک وبالشت که تو اتاق بغلی بودند. اونها را به کمک من اورد تو حیاط تا افتاب به جسمشون بره ملافه های سفید را این رو وان رو کرد تا لکی نداشته باشند. یکی از ملافه ها را فورا داخل تشت انداخت و شست واویزون کرد تا خشک بشه. بعدش اومد سراغ اتاق نشیمن. همه وسایل اتاق را به کمک من و زهرا باجی که از تو حیاط صداش زد و امده بود برای کمک، ریخت تو حیاط و هی که تمیز و مرتب می کرد. به من و اقاجان سر کوفت می زد چقدر شما شلخته اید. اخه ذلیل شده کتابات اینجا چکار می کنه. چرا کفشات پرت وپلا هستند و اخه مرد مگر خاکستر سیگار را زیر فرش می ریزند و یکسره غرولند می کرد. انقدر که دنبال فرصت بودم از دستش فرار کنم. داشتم در می رفتم که صدا کرد کجا می ری مگه نمی دونی میهمان داریم. یخچال خالیه برو از بابات پول بگیر. گوشت نداریم. بگو ظهر که می یاد میوه بیاره. فراموش نکنه ها. تا خواستم جیم فنگ بشم دوباره گفت صبر کن. یه کاغذ بیار هرچی می گم را بنویس. پیاز و سیب زمینی وبادمجون. بگیر. بگو بابات بره از مغازه اقای سرافراز برنج بگیره. نخود ولوبیا هم نداریم. لوبیا چشم بلبلی واز اون قرمزا لوبیا رشتی باشه. بعد با خودش بلند بلند فکر می کرد درحدی که من می شنیدم. چای خشک داریم. قند داریم. راستی حسن جان به بابات بگو از مغازه یکی دومشت کاپری و شکلات مینو بیاره. بعد ادامه داد کشمش پلویی هم داریم. روغن داریم. اها یادم اومد کوکب خاله سیگار می کشه حتما بگو بابات یه پاکت سیگار هم بیاره. از سیگارهای خودش نباشه که بوی گند می ده. بعد روکرد به زهرا باجی گفت خواهر ببین این پرده ها را بوی سیگار می دن.بگو سیگار خوب! بگیره. حالا برو دست خالی برنگردی ها. اقاجان لیست بلند بالا را که دید غر زد حالا مگه قراره کی بیاد که مامانت اینقدر به دست وپا افتاده. بابا بهش بگو شلوغش نکنه. با گوشت و سفارشی های مادر برگشتم خونه. مادر گفت دستت درد نکنه. دیدم داره حیاط را جارو می کنه. بعدش اب پاشی کرد. درخت و بوته های باغچه را اب داد. یهو یه چیزی یادش اومد وبه من گفت برو اون دوتا ظرف مخصوص یخ را پر کن بزار تو یخچال. گفتم مامان این یخچال ارج فریزرش کوچیکه. گوشتها را هم بخواهیم بزاریم جا نمی شه. یهیو گفت واویلا از بس که خالی مونده. فریزرش پر یخه. بیا عزیزم برو اون پنکه را بزار جلو یخدان، یخچال تا یخهاش اب بشه.
August 27, 2026 312 3