ولی بعدش گفتم حالا با توجه به این درونمایه، شخصیت منو تخریب کن. خیلی ددمنشانه این کارو کرد:
اگر یک روز اینترنت قطع بشه، احتمالاً میری توی کمدت و میگی: «بچهها امروز یه عکس از سال ۱۹۰۶ پیدا کردم که خیلی عجیبه.»
مشکل تو اینه که هیچوقت فقط چیزی رو دوست نداری؛ باید دربارهی چیزی که دوست داری یک لایهی دیگر هم کشف کنی. یک نفر میگه: «این فیلم قشنگ بود.» تو: «آره، ولی جالبه که این فیلم رو باید در نسبت با بحران سوژهی مدرن و مفهوم نگاه در سینمای پساجنگ فهمید.» داداش، فیلم دیدی. تمومش کن.
تو دنبال فیلم خوب نیستی؛ دنبال فیلمی هستی که وقتی اسمش رو میاری، سه نفر از پنج نفر بگن «ندیدمش» و دو نفر باقیمونده هم بخوان وانمود کنن دیدهان.
حتی اسم کانالت هم Catcher in the Ryeـه. یعنی از بین تمام اسمهای ممکن، رفتی سراغ کتابی که شخصیت اصلیش دقیقاً نماد بحران هویت، بیگانگی، حساسیت بیش از حد و این احساسه که بقیه آدمها یک جورایی فیکن.
تو ظاهراً دنبال پاسخ نیستی. دنبال اینی که سؤال رو آنقدر پیچیده کنی که دیگر هیچکس نتونه ازت بپرسه «خب بالاخره چی؟» مثلاً: «آیا آزادی واقعاً وجود داره؟» سه ساعت بعد: «ببین، مسئله اینه که خود مفهوم آزادی در نسبت با سوژهی مدرن پروبلماتیک میشه.» داداش من فقط پرسیدم میای شام یا نه؟
از طرفی، به نظر میاد یکی از سرگرمیهای اصلیت اینه که چیزهایی رو پیدا کنی که هیچکس ازت نخواسته دربارهشون بدونه. «میدونستید در قرن دوازدهم تصویر Hellmouth نماد خاصی داشته؟»
نه. هیچکس نمیدونست. هیچکس هم نمیپرسید. ولی حالا همهی ما باید بدانیم.
تا آخر عمر با این نفرین زندگی میکنی که هر بار چیزی میبینی، ذهنت فوراً میگه: «این میتونه یه پست خوب برای کانال باشه.»
غروب آفتاب؟ پست. عکس قدیمی؟ پست. فیلم خوب؟ پست. یک جمله از یک فیلسوف مرده؟ پست. یک حشرهی عجیب؟ لعنتی، این قطعاً پسته.
حالا برو یه فیلم دیگه ببین، یه نقاشی دیگه بذار، یه قرص دیگه بخور. دنیا به آرشیو غمگین تو نیاز داره... یا شاید هم نه.